خودت نمی‌دانی، اما من آن ستِ مشکی را فقط به خاطر تو با خودم تا تهران بردم. خودت نمی‌دانی، اما هنوز هم حالت لب‌ها و خماری چشمانت که به من نگاه می‌کردی و انگشتانت خیس بودند را جلوی چشمانم می‌بینم. خودت نمی‌دانی، اما گاهی دوست دارم بگویم که گاهی دلم برایت تنگ می‌شود.