خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ محلی برای تخلیه‌ی خشم، چسناله و اعتراض.

+++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.

آخرین نظرات

بیا روراست باشیم

جمعه, ۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۶ ق.ظ

قرار بود الان دسته‌جمعی در جنگل باشیم و صدای رودخانه لالایی‌مان باشد. قرار بود در آغوش طبیعت به آرامش برسم و ذوقِ ماه‌گرفتگی فردا شب و تماشای مریخ را داشته باشم. اما... اما زندگی ناامیدت می‌کند. درواقع آدم‌ها ناامیدت می‌کنند. یک وقت‌هایی تصمیم می‌گیری چیزهایی را به خودت ثابت کنی اما شکست می‌خوری و خودت هم خودت را ناامید می‌کنی.

بگی‌نگی حق هم دارند. به خودم می‌آیم و می‌بینم شده‌ام مثل مادر و پدرم. درست مثل خودشان. تازه افسردگی را هم به این نسخه اضافه کنید. آدم باید دیوانه باشد که دلش بخواهد با چنین موجودی همسفر شود.

نمی‌دانم دیگر باید چه اتفاقی بیفتد تا بالاخره این کوله‌ی لعنتی را بردارم و خودم را تنهایی بسپارم به جاده.


پ.ن: دومین. قبلی؛ تو نخواستی شاید. نمی‌دانم

۹۷/۰۵/۰۵
• عالیس •

نظرات  (۳)

۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۲۵ مجسمه ی متحرک
بلاخره می زنی به جاده رفیق...
پاسخ:
کاش زودتر برم.
نه اینجوری نمیشه! ما باید در یکی از قرتی_سیتی های شمال ایران، در یک شهر کوچک و نقلی زندگی میکردیم! 
بعد من بدو بدو میومدم زنگ خونتون رو میزدم و میگفتم ببین! جفتمون رو هیپ هاپ ثبت نام کردم! 
یک شنبه سه شنبه پنج شنبه ساعت چهار تا پنج چیکاره ای؟ 
بعد هی تو راه باشگاه تا خود خونه پیاده روی میکردیم و کله پاچه بلاگرارو بار میذاشتیم! 
پاسخ:
آی‌آی گفتی صخره! این ماه خیلی خرج افتاد روی دستمون. از یکی 2ماه دیگه حتمن میرم رقص یاد می‌گیرم. اگه بدونی چقدر دوست دارم! کاش بودی جدی.
کاش بودم جدی. 
والا این بودنمون حتی دوزاری هم نمی ارزه که 
پاسخ:
نزن این حرف رو دختر. مرسی که انرژی میدی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی