قرار بود الان دسته‌جمعی در جنگل باشیم و صدای رودخانه لالایی‌مان باشد. قرار بود در آغوش طبیعت به آرامش برسم و ذوقِ ماه‌گرفتگی فردا شب و تماشای مریخ را داشته باشم. اما... اما زندگی ناامیدت می‌کند. درواقع آدم‌ها ناامیدت می‌کنند. یک وقت‌هایی تصمیم می‌گیری چیزهایی را به خودت ثابت کنی اما شکست می‌خوری و خودت هم خودت را ناامید می‌کنی.

بگی‌نگی حق هم دارند. به خودم می‌آیم و می‌بینم شده‌ام مثل مادر و پدرم. درست مثل خودشان. تازه افسردگی را هم به این نسخه اضافه کنید. آدم باید دیوانه باشد که دلش بخواهد با چنین موجودی همسفر شود.

نمی‌دانم دیگر باید چه اتفاقی بیفتد تا بالاخره این کوله‌ی لعنتی را بردارم و خودم را تنهایی بسپارم به جاده.


پ.ن: دومین. قبلی؛ تو نخواستی شاید. نمی‌دانم