ادعا نمی‌کنم که همیشه، ولی بیشتر وقت‌هایی که از آن سمتِ خیابان رد می‌شوم نفسم را حبس می‌کنم. هیچ‌وقت دقت نکردم که هواکش دارند یا نه. ولی همیشه بویش حالم را بد می‌کند. همان بویی که وقتی پایت را داخل بیمارستان می‌گذاری به مشامت می‌رسد. نمی‌دانم چه کوفتی ‌است، کافور است یا نوعی ضدعفونی‌کننده. ولی هرچه که هست بوی خوشایندی ندارد. سیاهی‌های دنیا را برایت زنده می‌کند. آن هم در این هوای شرجی، زیرِ نورِ آفتاب. یا در یک روز سرد زمستانی که هوا ابری است. بوی بیمارستان می‌زند زیر دماغت. بوی مریضی. رنج. بوی مرگ.


پ.ن1: دومین. قبلی؛ ارزشش را ندارد

پ.ن2: 8 روزی است که به اجبار کارهایم را با دست غیرتخصصی‌ام انجام می‌دهم -موقع تمرین بی‌احتیاطی کردم و ساعد دستم آسیب دید اما چون گرم بودم متوجه نشدم. غروبش بدمینتون بازی کردم و به سرزمینِ مقدسِ گـا رفتم- سخت هست ولی در عین حال صکثی. همیشه دوست داشتم چپ‌دست باشم. این پست را هم با دستِ چپم تایپ کردم. خیلی طول کشید!