زمانی که یکم بزرگ شدم (از نظر فکری) و تقریبا خودم رو پیدا کردم و فهمیدم توی دنیا چه خبره، خیلی ها رو از توی فیثبوک انفرند کردم، خیلی ها رو از توی اینستگرم انفالو کردم، و از گروه های (به ترتیب زمانی) وایبر، واتس اپ، و تلگرم اومدم بیرون. اکثرشونم همکلاسی های دوران مدرسه و دانشگاه بودن. همه ی این کارا یعنی من دیگه نمیخوام با اون آدما در ارتباط باشم. اونوقت یکیشون که آخر این ماه عروسیشه توی تلگرم مسیج داده، و جدای از اون یه گروه زده تا یه روز قرار بذاره و بهمون کارت بده. این آدم مثل اون بقیه همکلایسا و بقیه آدما هیچوقت حوصله ی من رو نداشت، اونوقت انتظار داره من برم جشنش! خب آخه اصلا هیچ صمیمیتی بین ما نیست! داری منو دعوت میکنی که سالن جشنت شلوغ تر شه و هدیه هات بیشتر!! بقیه کسایی که مثل من توی گروه دعوتشون کرده اومدن خیلی ریاکارانه و متظاهرانه بهش تبریک گفتن و از روی اجبار توی گروه موندن. من چیزی نگفتم و از گروه اومدم بیرون. اونوقت با این حال بازم پیغام داد و اظهار ناراحتی کرد! منم نخونده، پاکش کردم. شاید به قول دوستم این کارم "هیتلر"ی بوده باشه، اما اقلا تظاهر نکردم که ازدواجش واسم مهمه. ضمن اینکه وقتی اون آدم برا من مهم نیست چرا باید براش آرزوی خوشبختی کنم؟! من هیچوقت نمیتونم نقش بازی کنم و چیزی رو بروز بدم که واقعیت نداره! هنوز یکم شک دارم که این کارم دور از ادب بوده یا نه، اما حداقل بیخودی پیش دیگران زبون نریختم. اگه این کار رو میکردم دیگه "من" نبودم، یکی میبودم غیر من. هنوز اونقدر بزرگ نشدم که با خیال راحت یه کاری رو انجام بدم و بعدش هی خودمو انالیز نکنم، اما همین تصمیمای کوچیک میتونه به بزرگ شدن من کمک کنه.