روزی برگشت و گفت «تو دختری بودی که آرزوی هر پسری بود -فعلِ گذشته‌ی بودنش مرا در هم شکست- اما حالا دیگه مثل قبل اون شور انرژی رو نداری.» راست هم می‌گفت. حالا من دختری شده‌ام که بعد از یک‌بار دِیت رفتن، آقای عین دیگر به او پیام نداده. وقتی نزدیک تهران بودم پیام دادم «من توی راه تهرانم :) » و او در جوابم گفت «بیا :) » حالا پژمرده شده‌ام و حساس‌تر از قبل. نمی‌دانم. شاید الان به‌جای اینکه خودخوری کنم و لب نگشایم ترجیح می‌دهم که بگویم چه مرگم هست و تو با فلان حرفت مرا آزردی و همین کافی است که حوصله‌ی دیگران را سر ببرم. البته من همیشه حوصله‌سربر بودم. یا اعتمادبه‌نفسش را نداشتم که صحبت کنم، یا اینکه اصلن موضوعی به ذهنم نمی‌رسید! و شاید هم هیچ تفاوتی بین این دو نباشد!! البته همین که هدفی ندارم و خودم را مشغول و مهم جلوه نمی‌دهم و حقیقت را رک و پوست‌کنده می‌گذارم کفِ دستِ آدم‌ها کافی است تا عمق پوچ بودنم آشکار شود و بیایید با هم روراست باشیم! چه کسی از یک افسرده‌ی معلق در زمین و هوا خوشش می‌آید؟ بله، درست حدس زدید، من!! من آدم‌هایی را که به ندرت حرف می‌زنند، به ندرت شوخی می‌کنند و به ندرت می‌خندند را بیشتر دوست دارم. نه آدم‌هایی را از روی کمبودهایشان به هر موضوعی چنگ می‌زنند و از آن جوک می‌سازند و آخرش هم چون تخمش را ندارند حرف خود را با یک «شوخی کردم!» تمام می‌کنند. همچنین آدم‌های توخالی و رنگارنگ که نمی‌دانند درد چه رنگی است را دوست ندارم. من خیلی از آدم‌ها را دوست ندارم. با اکثر آن‌ها صحبت نمی‌کنم. عده‌ای را هم که دوست دارم با هم صحبت کنم، آن‌ها خودشان با من صحبت نمی‌کنند. و این‌گونه است که من مانده‌ام تنهای تنهااااا! و آیا انسان همیشه تنها نیست؟ و وقتی که خودت را بی‌پناه می‌پنداری، تنهاتر از قبل می‌شوی.