خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ محلی برای تخلیه‌ی خشم، چسناله و اعتراض.

+++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.

آخرین نظرات

درد دل‌ها بسیارند و تکراری

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ

روزی برگشت و گفت «تو دختری بودی که آرزوی هر پسری بود -فعلِ گذشته‌ی بودنش مرا در هم شکست- اما حالا دیگه مثل قبل اون شور انرژی رو نداری.» راست هم می‌گفت. حالا من دختری شده‌ام که بعد از یک‌بار دِیت رفتن، آقای عین دیگر به او پیام نداده. وقتی نزدیک تهران بودم پیام دادم «من توی راه تهرانم :) » و او در جوابم گفت «بیا :) » حالا پژمرده شده‌ام و حساس‌تر از قبل. نمی‌دانم. شاید الان به‌جای اینکه خودخوری کنم و لب نگشایم ترجیح می‌دهم که بگویم چه مرگم هست و تو با فلان حرفت مرا آزردی و همین کافی است که حوصله‌ی دیگران را سر ببرم. البته من همیشه حوصله‌سربر بودم. یا اعتمادبه‌نفسش را نداشتم که صحبت کنم، یا اینکه اصلن موضوعی به ذهنم نمی‌رسید! و شاید هم هیچ تفاوتی بین این دو نباشد!! البته همین که هدفی ندارم و خودم را مشغول و مهم جلوه نمی‌دهم و حقیقت را رک و پوست‌کنده می‌گذارم کفِ دستِ آدم‌ها کافی است تا عمق پوچ بودنم آشکار شود و بیایید با هم روراست باشیم! چه کسی از یک افسرده‌ی معلق در زمین و هوا خوشش می‌آید؟ بله، درست حدس زدید، من!! من آدم‌هایی را که به ندرت حرف می‌زنند، به ندرت شوخی می‌کنند و به ندرت می‌خندند را بیشتر دوست دارم. نه آدم‌هایی را از روی کمبودهایشان به هر موضوعی چنگ می‌زنند و از آن جوک می‌سازند و آخرش هم چون تخمش را ندارند حرف خود را با یک «شوخی کردم!» تمام می‌کنند. همچنین آدم‌های توخالی و رنگارنگ که نمی‌دانند درد چه رنگی است را دوست ندارم. من خیلی از آدم‌ها را دوست ندارم. با اکثر آن‌ها صحبت نمی‌کنم. عده‌ای را هم که دوست دارم با هم صحبت کنم، آن‌ها خودشان با من صحبت نمی‌کنند. و این‌گونه است که من مانده‌ام تنهای تنهااااا! و آیا انسان همیشه تنها نیست؟ و وقتی که خودت را بی‌پناه می‌پنداری، تنهاتر از قبل می‌شوی.

۹۷/۰۵/۱۷
• عالیس •

نظرات  (۶)

و وقتی که خودت را بی‌پناه می‌پنداری، "قوی تر" از قبل می‌شوی.
پاسخ:
چندان موافق نیستم.
چقد همیشه ها فک میکردم تنهایی خوبه، الان چقد پشیمونم! و چقد احساس میکنم ک تنها ترین ادم روی زمینم...
پاسخ:
می‌فهمم چی میگی. ماها انگار همیشه می‌فهمیم منظور هم رو.
۱۹ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۱ زهرا حسین زاده
عالمه؟
یادته یبار اومدم بهت گفتم که خوابتو دیدم؟ :)
خیلی عجیبه ولی تو این چندوقته ی اخیر دوبار دیگه هم خوابتو دیدم :)
هی میام وبلاگت و نظری ندارم ولی دلم نیومد که نگم :)
البته هیچکدومشو یادم نیس چی بود :)
پاسخ:
جانم؟
آره!
ای جانم خب :)
کار خوبی کردی که گفتی بهم. خوشحال شدم!
هیچ اشکالی نداره :)
۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۰۸ آسـوکـآ آآ
نمیدونم اون اتفاق خوب بزرگه کی قراره بیفته...
پاسخ:
نمی‌دونم منم. به نظرت اتفاق میفته اصلا؟
پیروزا هم به من گفتن تو پسری هستی که آرزوی هر دختریه، گذشته هم نبود، حالِ حال رو می گفت، ولی من تو همین حال ـش هم شور و انرژی ندارم :دی

بعد اینکه، پس چقدر تو من رو دوست داری لعنتی :))
پاسخ:
اوضاع چیزشعریه خلاصه.

آره بابا پس چی! :))
ولی تو رو مگه می‌شه دوز نداشت؟! ^^
اوضاع که آره بابا، همون شکلیه.


:به خود بالیدن :))
پاسخ:
[آهی از مغزِ باسن]

^_^ :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی