غذا خوردن. نمی‌دانم چرا باید دور هم جمع شویم و غذا بخوریم. مگر سلف‌سرویس چه ایرادی دارد؟ خوشبختانه این اواخر تلویزیون را خاموش می‌کنیم -با این اراجیفی که اخبار پخش می‌کند فقط عصبی‌تر می‌شوی- اما متاسفانه صدای غذا جویدن اطرافیان گوشم را کر می‌کند. بیشتر اوقات در سکوت غذا می‌خوریم و کسی‌باکسی صحبت نمی‌کند. 3 نفر غریبه دور هم پشت میز می‌نشینیم و زنِ پدرم که آرتروز زانو دارد روی زمین غذا می‌خورد. ای‌کاش دیوارهای خانه‌مان رنگی بود و به کنجش گلدان وصل می‌کردم. و ای‌کاش به جای «تفسیر نور» و آن پرنده‌ی خشک‌شده، اسپیکر داشتیم تا موسیقی پخش می‌کردم بلکه خانه از این همه مُرده‌بودن نجات پیدا کند. غذا خوردن یکی از زمان‌های عذاب‌آورِ خانه‌ی ماست. پدر می‌خواهد به ما محبت کند ولی بلد نیست. مدام یادآوردی می‌کند «از این نمی‌ریزی روی غذات؟ لیمو ترش هم هستا. پودر نعناع نمی‌خوای؟» متاسفانه در روزهایی که بیشتر از هر زمانِ دیگری به محبت پدر و مادر نیاز داشتم -چون خیال می‌کردند همین که 3 وعده غذا برایت آماده‌کنند و با بغض بریزی توی حلقت و سالی 2 دست لباس برایت بخرند، کافی است- آن‌ها نبودند. حالا خیال می‌کنند اگر نگران غذا خوردنم باشند کمبودهای من هم جبران می‌شود و حالم بهتر.