خانم آرایشگر، همانی که مثل خیلی‌های دیگر به خودش اجازه می‌دهد تا حتی بلند بلند درباره‌ی سوراخ ماتحت دیگران هم نظر بدهد، با آن خانمی که دختر نونهالش دم در از من پرسید «مامانم اینجائه؟» صحبت می‌کرد و از این می‌گفت که دخترت نباید از این سن آشپزی کند و در خانه مسئولیت داشته باشد «آخه از الان تا کِی؟! خب اون بچه بزرگ می‌شه خسته می‌شه» و خب از حق که نگذریم این یک مورد را درست می‌گفت. من سکوت کردم و وارد بحث نشدم ولی با خودم فکر می‌کردم که وقتی 8سال و نیم داشتم برادرم به‌دنیا آمد و والدینم شاغل بودند. صبح‌ها من مدرسه می‌رفتم و بعدازظهرها مامان. تا وقتی که بابا به خانه برگردد باید مراقب برادرم می‌بودم؛ غذایش را آماده می‌کردم، پوشکش را عوض می‌کردم، با او بازی می‌کردم و روی پایم به خواب می‌رفت. و خب من هیچ‌وقت اشتیاق و ذوقِ آدم‌ها را نسبت به بچه درک نکردم. آدم‌ها احمق هستند چون خیال می‌کنند بچه قرار است تا ابد همانقدر فسقلی و بامزه و بی‌دردسر بماند. آدم‌ها احمق هستند چون نمی‌فهمند که حسابِ عروسک و حیوانِ خانگی با بچه جداست. بیشتر آن‌ها فقط می‌خواهند سرگرم شوند و سرِ ذوق بیایند، پس تصمیم می‌گیرند که بچه‌دار شوند. آدم چقدر می‌تواند احمق و خودخواه باشد که به خاطرِ خودِ نکبتش، آدمِ دیگری را وارد این دنیای لجن کند. آن هم فقط بابت سرگرم شدن. ماجرا به همینجا ختم نمی‌شود و تا وقتی که زنده هستند انتظار دارند آن فرزندِ بخت‌برگشته زندگی‌اش را فدای آن‌ها کند. تا جان در بدن دارند در زندگی آن موجودِ طفلی دخالت می‌کنند و انتظار دارند تا آخرین قطره‌ی حیاتشان مورد احترام قرار بگیرند. فرزند می‌آورند تا از تنهایی فرار کنند. فرزند می‌آورند جهت «عصای پیری» وحشتناک است. وحشتناک است. از بحث منحرف نشویم(!) من 26 سال دارم ولی حس می‌کنم یک زن خانه‌دار 45ساله هستم که آرزوهایش سرکوب شده است و دچار روزمرگی و دست‌وپا می‌زند تا خودش را از باتلاق سیاه بیرون بکشد. این‌که من مدام حس می‌کنم در برابر اجسام و آدم‌ها و دنیا و همه‌چیز مسئولم،این‌ها خیلی وحشتناک است.