واحد روبه‌رو مهمان داشت و من تمام حرف‌هایشان را می‌شنیدم. حتی اگر مهمان نداشته‌باشند هم باز تمام حرف‌هایشان را می‌شنوم. حتی وقتی ساعت 8 صبح با تلفن صحبت می‌کنند، آن‌ها را هم می‌شنوم. صدای هم‌بستر شدنِ آن مستاجر که روزی 2دفعه به تخت می‌رفتند؛ بار اول، بعداز ظهرها وقتی که مرد از سر کار برمی‌گشت و بار دوم شب‌ها. صدای فنر تخت و غرغرهای زنش؛ «بسه دیگه!»، آن‌ها را هم می‌شنیدم. لعنت بر آپارتمان‌نشینی، بر تمدن، بر این بشر که هنوز خانه‌هایی با دیوارهایی از جنس پوست پیاز می‌سازد.