پدر با عصبانیت می‌گفت که دلش نمی‌خواد حتی از این پله‌ها بالا بیاید. والله که حرف منم همین است! اصلا برای همین وقتی خانه هستم بیشتر وقتم را درون اتاقم می‌گذرانم. انگیزه‌ای برای معاشرت با اهالی خانه وجود ندارد. البته به جز برادرم. او را از بقیه بیشتر دوست دارم. ترجیح می‌دهم تمام روز را دو نفری خانه باشیم. سرمان به کار خودمان است. البته گاهی وقت‌ها حرفمان می‌شود و خب این عادی است. نهایتا بعد از چند دقیقه دوباره طوری رفتار می‌کنیم که انگار اتفاقی نیفتاده است. اما پدر نه. دلخور می‌شود. صحبت نمی‌کند. پول‌توی جیبی نمی‌دهد -البته من که الان نره‌خر محسوب می‌شوم و توقع پول‌توی جیبی ندارم و به اندازه‌ی کافی سرافکنده هستم بابت این قضیه. کلی عرض می‌کنم- حتی نگاهت نمی‌کند. من از اینکه سیبل خانواده باشم خسته شده‌ام. از اینکه وقتی از دیگران دلخور هستند و سرِ من تلافی می‌کنند، خسته‌ام. حافظ، برادرم، نسبت به من منعطف‌تر است. معمولا در همان بوتیک اول، خریدهایش را انجام می‌دهد. اما من باید کل شهر را بگردم و امکانش وجود دارد که درنهایت دست‌خالی به خانه برگردم.
پوریا در زمینه‌ی روانشناسی و فلسفه مطالعات زیادی داشته است. به من می‌گفت که «مادر، پناهِ اولِ کودک است. اگر عشق مادر را دریافت نکرده باشی، تا همیشه احساس بی‌پناهی می‌کنی.» حالا نه اینکه او خدای من باشد و به حرف‌هایش ایمان داشته باشم، اما من هیچ‌وقت حس نکرده‌ام که پشتم به کسی گرم است. هیچ‌وقت حس نکرده‌ام که پناهی دارم. پدر چند باری مرا تهدید کرده بود که از خانه بیرونم می‌کند. از آن طرف، مادرم هم علاقه‌ی چندانی نداشت که با او زندگی کنم. آخرش یک روز کوله‌پشتی لعنتی‌ام را برداشتم و برای 24 ساعت گم و گور شدم تا بدانند که نباید چاک دهانشان را بدون فکر کردن به عواقبش باز کنند و انتقام شکست‌های زندگیشان را از فرزندانشان بگیرند. اما خب، این اتفاق برای مادرم چندان مهم نبود چون که او اصلا هیچ‌وقت علاقه‌ای من نداشته. من بیشتر شبیه پدرم هستم و او هیچ‌وقت پدرم را دوست نداشته و خب طبیعی است که مرا هم دوست نداشته باشد. شاید شما پیش خودتان خیال کنید که دارم از کاه، کوه می‌سازم یا گوز را به شقیقه ربط می‌دهم. راستش برایم مهم نیست که چه برداشتی دارید. برایم مهم این است که من بعد از هربار بحث کوچکی که با پدر یا مادر یا نامادری‌ام دارم، حتی اگر به من بگویند بالای چشمت ابروست، حس می‌کنم که دیگر در این چهاردیواری، یا آن چهاردیواری که چهاردیواری مادرم هست، جایی ندارم و اضافی هستم و باید گور خودم را گم کنم. من سرریز شده‌ام و دیگر توان حتی صحبت کردن با والدینم که مسبب رنج‌هایم هستند را ندارم. سکوت کردن در برابر آن‌ها از سخت‌ترین کارهای دنیاست.
آقای عین می‌گفت «ما دغدغه‌مون پول نیست. ولی نیازمونه.» باید یک‌طوری این نیاز را برطرف کنم و برای همیشه بروم. حتی اگر شده خانه‌به‌دوش باشم.
استیون ویلسن می‌گوید ک «روزی، جایی بهتر را برای ماندن پیدا می‌کنی.» به گمانم منظورش قبر است. چون نه من جای بهتری را سراغ دارم، نه این وصله‌ها به آن بزرگوار می‌چسبد که بخواهد به ما امید بدهد.