خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ محلی برای تخلیه‌ی خشم، چسناله و اعتراض.

+++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.

آخرین نظرات

تو دوری و دست من کوتاه

دوشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۹:۵۷ ب.ظ

مادر همان دختری بود که وقتی بچه بودیم و سوار بر دوچرخه‌هایمان، البته دوچرخه‌های من هیچ‌وقت نو نبودند، با هم تصادف کرده بودیم. احتمالا راهنمایی بودم که پدر برایم تعریف می‌کرد «مامان فلانی گفتش که از عالمه خیلی خوشم میاد. همیشه سنگینه و موقع راه رفتن کسی رو نگاه نمی‌کنه.» پدر به خودش می‌بالید. اما قضیه چیز دیگری بود. هم داستان‌های دینی به خورد من داده بودند و هم اعتمادبه‌نفسش را نداشتم که به کسی نگاه کنم. پیش خودم خیال می‌کردم که الان همه کار و زندگی‌شان را ول کرده‌اند و زل زده‌اند به منِ نحیف و لباس‌های زشتی که زشت‌ترم می‌کردند و دوستشان نداشتم. هنوز هم نمی‌توانم در چشمان کسی خیره باشم و چشم‌هایم ناخودآگاه به چپ و راست حرکت می‌کنند. هنوز هم خیال می‌کنم که دارند تماشایم می‌کنند. هنوز داخل بوتیک‌ها عرق می‌کنم و مغزم از کار می‌افتد و وقتی از درب خارج می‌شوم یکم نفس عمیق می‌کشم. هنوز هم وقتی جایی می‌نشینم نمی‌دانم که باید چطور بنشینم و با دست‌هایم چه کار کنم. این افکار، همچون نیزه‌ای بُرنده آرامشم را سوراخ‌سوراخ می‌کنند. هیچ‌وقت نمی‌توانسته‌ام جایی آرام بگیرم و ذهنم را کنترل کنم. آنقدر به این اراجیف فکر می‌کنم که ارتباطم با دنیا قطع می‌شود و شده حتی دقایقی را از دست داده‌ام. امروز وسط کلاس آواز نزدیک بود گریه کنم. این افکار رهایم نمی‌کردند و تمرکز کردن برایم دست‌نیافتنی‌ترین اتفاق دنیا بود. ایکاش بتوانم صدای مادر و پدرم را درون ذهنم خفه کنم.

۹۷/۰۶/۱۲
• عالیس •

نظرات  (۳)

۱۳ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۳۵ زهرا حسین زاده
من حس میکنم اینکه چطوری با بقیه ارتباط بگیریم و معاشرت کنیم رو یادمون ندادن ،یه خیانت بزرگ درحقمونه...

کلاس آواز؟ *_* چه هیجان انگیز
پاسخ:
آخه خودشون هم بلد نبودن که بخوان یادِ ما بدن.

آره ^_^
همیشه شرمگین از خود...
و بدترین چیز اینه که آدم نتونه با خودش هم کنار بیاد :(
پاسخ:
آره. و اگه کنار نیایم زجر می‌کشیم.
۰۳ آبان ۹۷ ، ۲۱:۰۰ مآه پیشونی
خب من فک می کردم یه روز تموم میشن همه ی این رفتارای وحشتناکم .. نا امید شدم الان !
پاسخ:
من همچنان امیدوارم که تموم بشن این رفتارا. نه تنها امیدوارم، بلکه دارم تلاش هم می‌کنم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی