باید می‌شد که در زمان سفر کرد. باید می‌شد که برگردم درست به یک هفته‌ی پیش؛ به ساعت 11:01 که زنگ زد و همدیگر را دیدیم و گوشی را گذاشتم داخل کیفم و به سمتم دوید. قبل از اینکه نزدیکم برسد چشمانم را بستم. انتظار آغوشش را می‌کشیدم. 3 ساعت و 25 دقیقه داخل ترمینال منتظرش بودم و آتش اشتیاقم برای در آغوش کشیدنش شعله کشیده بود. عطر گردنش را خاطرم هست، و همچنین لبخندش را.
اضطراب دیدارش تمام شده بود و من کم‌کم خسته شدم. گرسنه بودم. هیچ آهنگی مرا سر ذوق نمی‌آورد. وقتی که گوشی زنگ خورد و اسمش را دیدم انگار که رنگ پاشیدند روی دنیای خاکستری‌ام. طوری زنده شدم که خودم انگشت‌به‌دهان مانده بودم. قرار بود که 3 ساعت با هم باشیم ولی 3 شب را گذراندیم و یک شبش را با هم زندگی کردیم. باید می‌شد که برگردم به یک هفته‌ی قبل و همه‌ی آن ثانیه‌ها را تماشا کنم. همه‌ی ثانیه‌هایی را که قدم می‌زدیم و دستش دور من حلقه بود و خودش را به زحمت هم‌قد من می‌کرد تا سرش روی سرم باشد. باید می‌شد برگردم و همه‌ی آن ثانیه‌های شیرین را تماشا کنم که در حاشیه‌ی خیابان از بوسه‌های هم مست بودیم و باید می‌شد که برگردم و لبخندهایمان را از اینکه بخت با ما یار بوده را تماشا کنم. 

قرار نبود که اینطور شود. هیچ‌چیز و مطلقا هیچ‌چیز قرار نبود که اینطور باشد. آدمیزاد زیاد حرف می‌زند. آدمیزاد خیال می‌کند که یک سری اصول در زندگی دارد و به آن‌ها پایبند است. اما روزی می‌رسد که همه‌ی آن اصول‌ها را می‌زند کنار و با خودش می‌گوید «گور بابای این اراجیف!»

دیشب در آن کوچه بودم که برای اولین بار همدیگر را بوسیدیم -به قول خودش «تفاوت بوسه‌ی خیابانی با بوسه‌ی خانگی، چیزی‌ست در حد تفاوت چای سماور و چای هیزمی.»- من سر جای خودم ایستادم. ولی جای او خالی بود، خیلی خالی.


پ.ن: دومین. قبلی؛ وقتی خودت را دوست نداری