خاطرم نیست که سال گذشته درباره‌اش نوشته بودم یا نه -ظاهرا جستجوی بیان با مشکلاتی مواجه شده زیرا نمی‌توانم واژه‌ها را سرچ کنم- اما حس فوق‌العاده‌ای بود! برای چند ساعت تمام دغدغه‌هایم را فراموش کرده‌بودم و برای چند دقیقه هم که شده حس کردم «آزادی» می‌تواند چه حسی داشته باشد. البته ترجیح می‌دادم تا جایی که چشم کار می‌کند ماسه و گوش‌ماهی و دریا ببینم و آدم‌هایی که مایو و بیکینی به‌تن دارند، نه دیوارهای بلندی که حقیقت را توی صورتم تف کنند؛ «خوشبختی‌ام موقتی‌ست.» پوستم زیر روغن و نور آفتاب، داغ و برنزه شده بود و به این فکر می‌کردم که چقدر جای مردها خالی‌ست. امسال وقت نشد که حمام آفتاب بگیرم. چقدر دلم برای آن آرامش تابستانی تنگ شده.