آدمیزاد کنجکاو است. این کنجکاو بودن می‌تواند او را از مرز حماقت هم رد کند و به سرزمین مقدس گا بفرستد، و یا در موارد حادتر، سینه‌ی قبرستان. برادرم یکی-دو ساله که بود که از سر کنجکاوی می‌خواست یک سوسک‌خانگی را داخل دهانش بگذراد. البته مادرم به موقع مچ دستش را گرفت و سوسک را هم کشت. نمونه‌ی بدترش من بودم که احتمالن در سه-چهار سالگی‌ام وقتی که داخل دستشویی رهایم کرده بودند، از روی کنکجاوی می‌خواستم مدفوع خودم را مزه کنم که باز هم مادرم به موقع رسید و مچ من را هم گرفت. البته من که این‌ها را یادم نیست. من به زحمت از دوران کودکی‌ام خاطره دارم. بعضی آدم‌ها حتی خاطرات 2سالگی‌شان را هم به یاد دارند. ولی من قبل از 6سالگی‌ام را یادم نیست و خاطرات خود 6سالگی‌ام به تعداد انگشت‌های دست هم نمی‌رسد. راستش را بخواهید ترجیح می‌دهم مثل همان 4سالگی، کنجکاو باشم و این همه ترس و نگرانی و تزلزل را با خودم یدک نکشم. دیروز که سیگارِ خاموشی روی لبم بود، رفتم تا عود را روشن کنم. سیگار و فندک نزدیک هم بودند. برای چند ثانیه کنجکاو شدم که روشن کردن سیگار می‌تواند چه حسی داشته باشد؟! فندک را نزدیک سیگار آوردم. مکث کردم. از خودم پرسیدم که چرا باید سیگار بکشم؟ دوباره خواستم که روشنش کنم. این بار پیش خودم دلایل سیگار نکشیدنم را مرور کردم. من هنوز کاملا درست نمی‌دانم که چرا میل ندارم سیگار بکشم و همچنین کاملا درست نمی‌دانم که چرا باید سیگار بکشم.