من از همان کودکی نازک‌نارنجی بودم. از همان کودکی با هر اتفاقی آماده بودم تا گریه کنم. به من لقب «اِجین» را داده بودند. اجین کاراکتری از یک سریال ژاپنی بود که وقتی تقی به توقی می‌خورد، اشک می‌ریخت. من حتی یک ثانیه از آن سریال را هم به یاد ندارم و حتا نمی‌دانم اصلا به سن من قد می‌دهد یا نه. فقط می‌دانم که واکنش والدینم به گریه کردنِ من -علاوه بر اینکه می‌گفتند «باز که آبغوره گرفتی» و همین شد که من از کنایه متنفر شدم- این بود که مرا اجین خطاب کنند؛ آن هم نه فقط در خانه، حتا جلوی دیگران. کم‌کم روی فک و فامیل هم باز شد و به همین روش مسخره‌ام می‌کردند. به هرحال احترام از خانه می‌آید و از خانه‌ی ما تنها چیزی که نیامد همین احترام بود. محیط خانه‌ی ما همچون محیط جنگی بود. هر لحظه ممکن بود بمبی منفجر شود یا مورد اصابت خمپاره‌های والدین -و وقتی خانه‌ی مادربزرگ بودیم، مورد اصابت خمپاره‌های دایی‌ها و خاله‌ها و مادربزرگ و پدربزرگ و والدینم- قرار بگیریم. باز صد رحمت به خانواده‌ی پدری‌ام. البته من آن موقع تحت تاثیر لجن‌پراکنی‌های مادرم خیال می‌کردم که خانواده‌ی پدری‌ام، آدم‌های مزخرفی هستند و ماتحت آسمان پاره شده و خانواده‌ی مادر‌ی‌ام افتاده پایین. بعدها که کمی بزرگ شدم، بعدها که مادرِ پدرم مریض شد؛ همان موقع که آخرین نفس‌هایش را می‌کشید و نمی‌توانست حرف بزند ولی با دیدن من و پدر و برادرم، کف دستش را آرام روی قلبش می‌زد. همان موقع که بغض داشتم و خجالت می‌کشیدم جلوی دیگران او را در آغوش بگیرم و مثل آدمیزاد با هم خداحافظی کنیم و منتظر ماندم تا همه بروند و کفش‌هایشان را بپوشند، همان موقع بغلش کردم و گفتم «برات دعا می‌کنم که خوب شی»، همان موقع تازه فهمیدم که خانواده‌ی پدری‌ام آنقدرها هم بد نیستند. بعد از آن حادثه، والدینم طلاق گرفتند و 2 نوع رویکرد محتلف در فامیل در جریان بود؛ خانواده‌ی مادری‌ام که همه‌چیز را گردن پدرم انداختند و بد و بیراه می‌گفتند -چون آنها از قبل خبردار بودند- و خانواده‌ی پدری‌ام که تازه خبردار شده بودند و سکوتشان کشنده بود و درماندگی از نگاهشان پیدا. من آن اواخر پرخاشگر شده بودم. سردرد‌های کشنده هم بی‌تقصیر نبودند. چند سالی به این منوال گذشت. کمی سر عقل که آمدم، متوجه شدم که باید تغییر کنم. خواستم که آرام شوم ولی انگار بخشی از مسیر را اشتباه رفتم. مثل همان مسیری که خواستم با گذشته‌ی نکبت‌بار و چرکینم کنار بیایم و فراموشش کنم. اما ظاهرا فقط تظاهر کردم که فراموشش می‌کنم یا شاید هم گذشته را انکار کردم چون در این تابستانی که گذشت، ذهنم همه‌ی آن اتفاقات سیاه را بالا آورد و مرا با خاطرات گندیده‌ام رها کرد. حالا همچنان حساسم و با اینکه آرام‌تر شده‌ام مثل گذشته زودرنج هستم. اصلا این حساسیت هیچ‌گاه مرا رها نکرد؛ شاید هم من او را رها نکردم چون در هر دوره‌ای به شکل خاصی بروزش دادم. همه‌ی این‌ها فقط برای این بود که بگویم دلم می‌خواد اسلحه‌ای داشته باشم و بعد از اینکه دفعه‌ی بعد ناراحت شدم، یک گلوله شلیک کنم به مغزم تا این ناراحت شدن، آخرین ناراحت شدنم باشد و خودم و اطرافیانم را نجات بدهم.


پ.ن: از دیشب قفلی زده‌ام روی این سه آهنگ از Avril Lavigne:
Hello Heartache
Falling Fast
Hush Hush