بعضی محله‌ها ترسناک هستند. نه که از قدم زدن در آن‌ها احساس ترس کنم -البته اگر ساعت 12شب باشد، چرا- ولی حکم قبرستان را دارند. حتا اگر زیبا هم باشند، باز بوی مصیبت می‌دهند. این محله‌ها قدیمی هستند ولی تاریخی نه. بیشتر خانه‌هایشان ویلایی است و فلاکت از در و دیوارشان می‌بارد. بی‌روح هستند و تا بخواهید معتادپرور. از آن محله‌هایی که احساس می‌کنی هر لحظه ممکن است یک زامبی چرکین دست‌های استخوانی‌اش را روی شانه‌ات بگذارد و برایت کابوسی در بیداری رقم بزند. این محله‌ها نفرین‌شده هستند. هیچ‌وقت بوی بهبود از اوضاعشان را نخواهید شنید. مثل محله‌ی مادری‌ام. مثل آن خانه‌ی ویلاییِ نفرین‌شده در انتهای آن کوچه‌ی بی‌انتها که هیچ‌وقت نفهمیدم بعد از آن جنگل به کجای شهر ختم می‌شود؟! آن خانه همانطور نیمه‌کاره رها شد و من حتا یادم نیست که کدام اتاق را برای خودم انتخاب کرده بودم. ولی بعدها دایی بزرگه، خانه را از ما خرید اما طلسم آن هرگز نشکست. سطل آب توی چاه غرق شد. پسردایی‌ام مُرد. دایی معتادتر از قبل شد. سگ دایی‌ام مُرد. زنِ دایی از او طلاق گرفت. آن خانه‌ی نفرین‌شده تبدیل شد به پاتوق معتادها. از همان اولش هم بو می‌داد. از همان اولش وقتی که درب را باز می‌کردی، دلت می‌گرفت. ترسناک بود. واقعا ترسناک بود. من هنوز کابوسش را می‌بینم. هنوز گاهی تلو تلو خوردن‌های دایی وقتی که مست بود را در بیداری می‌بینم. حرف‌هایی که می‌زد. کارهایی که می‌کرد. وقتی که ساعت 2 بعد از نصف شب می‌آمد خانه و دختردایی‌ام درب اتاقش را قفل می‌کرد. آن نوار کاست که صدای مرگ می‌داد؛ صدای پنکه‌ی سقفی و نفس‌های پسری که سال‌هاست گوشه‌ی قبرستان پوسیده. محله‌هایی که بوی مرگ می‌دهند.