ساعت 7:30 صبح بیدار شدم و حس کردم که به اندازه‌ی کافی خوابیده‌ام. و البته نخواستم که ریسک کنم و با خوابیدن مجدد، فقط سردرد میگرنی‌ام را بیدار کنم. خیال می‌کردم که سرفه‌هایم تمام شده، اما کم‌کم شروع شد و شدت گرفت. معده‌ام به خاطر قرص‌ها، به خصوص قرص‌های گچی، درد گرفته و دهانم کمی تلخ است. دست راستم از تخت آویزان بود و با خودم فکر می‌کردم که من در برابر سرماخوردگی شکست خوردم و درمان خانگی فایده نداشت و بالاخره رفتم دکتر و این قرص‌ها را برنمی‌تابم. سنم که بالاتر برود و درد و مرض بگیرم باید چه‌کار کنم؟ همان راه همیشگی! آن زمان، زمانِ پیدا کردن راهی برای کشتن خودم؛ خلاص شدن از زندگی نکبت‌بار و پایانی بر دردهای بی‌پایان است. تقریبا دو ساعتی را از این پهلو به آن پهلو شدم. سپس بلند شدم و چای گذاشتم.