گاهی انگار دیوانه می‌شوم. خودم هم نمی‌دانم که چه مرگم هست. شبیه کودک 5‌ساله‌ی زبان‌نفهمی که چیزی سرش نمی‌شود. حسی را تجربه می‌کنم که نمی‌دانم اسمش چیست و کدام هورمون‌ها ترشح می‌شوند. برای چند ثانیه انگار پتکی روی سرم کوبیده باشند و دست برده باشند داخل قفسه‌ی سینه‌ام و قلبم را از جا درآورده باشند. چیزی درونم به جوش می‌آید و آن را در میکرون به میکرون بدنم حس می‌کنم. شوکه می‌شوم. ضربان قلبم می‌رود بالا. پنیک اتک؟ نه خیلی شبیه به آن. غمگین می‌شوم. نمی‌خواهم که این احساسات را تجربه کنم. آن لحظات فقط دلم می‌خواهد که همه‌چیز تمام شود. از منطقی نبودن خودم کلافه می‌شوم. از خودم می‌پرسم که چرا اینطور رفتار می‌کنم؟ گاهی جوابی منطقی پیدا نمی‌کنم. ولی یک چیز را خوب می‌دانم؛ این رفتار من، ریشه دارد. این رفتار لعنتی من ریشه در کودکی لعنتی‌ام دارد که ول‌کن هم نیست. سعی می‌کنم خودم را آرام کنم. از آدم‌ها فاصله می‌گیرم. با خودم حرف می‌زنم. سعی می‌کنم خودم را متقاعد کنم که این رفتار، خوب نیست. برای خودم دلیل می‌آورم. گاهی قانع می‌شوم. گاهی باز هم به دعوا ادامه می‌دهم. گاهی خیلی طول می‌کشد که قانع شوم. گاهی دلم می‌خواهد که بمیرم.