اگر از من بپرسید «عشق چیست؟» هیچ تعریفی برای ارائه ندارم. به گمانم هر آدمی عشق را به شکلی متفاوت می‌بیند. و هر بار که عاشق می‌شود -چون آدم‌ها می‌توانند بارها عاشق شوند- احساسی متفاوت را تجربه می‌کند. اما چون هر بار احساس مختلفی را تجربه می‌کند، خیال می‌کند که این بار عشقِ واقعی است و قبلی‌ها فقط یک شوخی بوده. البته این‌ها دلیل من برای نداشتن تعریف دقیق برای عشق نیست. من هنوز سردرگم هستم که عشق چیست و آیا اصلا وجود دارد یا نه و اگر وجود دارد چه رنگی است؟! طبق معمول، و از روی مریضی، می‌خواهم این اتفاق را گره بزنم به دوران کودکی‌ام. بله، من هنوز در باتلاق گذشته دست و پا می‌زنم. شاید تعریفی برایش ندارم چون در محیط خانه عشق را تجربه نکرده‌ام. و البته باید بگویم کاش می‌شد عشق مادری را مزه کنم تا دلیل این همه هیاهوی آدم‌ها که کشته‌مرده‌ی مادرشان هستند را بدانم.
اعتماد! آدم باید به خودش اعتماد داشته باشد تا بتواند به دنیا اعتماد کند. آدم باید اعتماد به نفس داشته باشد تا بتواند به افکارش اعتماد کند. عشق، دو به علاوه‌ی دو مساوی 4 نیست و فرمول خاصی ندارد. من به خودم اعتماد چندانی ندارم و اعتماد به نفسم در مرز سطح فقر قرار دارد. اما برای من که حتی وجود آدم‌های دور و برم را فراموش می‌کنم، واقعا فراموش می‌کنم که آقای X و خانم Y را هم می‌شناسم! برای آدمی مثل من که اطرافیانم مدام گله می‌کنند چرا از ما فاصله میگیری!؟ عشق یعنی اینکه با نبودنش کلافه و دلتنگ شوی و بالشتت را بغل کنی. یعنی در یک روز پاییزی که از دنیا فقط طلب مرگ می‌کنی و نه تنها همه‌ی وجودت بلکه روانت هم درد می‌کند، در پایانی‌ترین نقطه‌ی اسکله توی بغلش با بوسیدنش حالت خوب شود. به نظرم آدم فقط وقتی که عاشق است دلتنگ عطر کسی می‌شود.
راستش می‌ترسم! خیلی! از اینکه باز حالم بد شود و احساس خفگی پیدا کنم، می‌ترسم! دوباره نشستم و اسم آدم‌هایی که می‌شناسم را لیست کردم. خیلی‌ها را از دست داده‌ام. و بیشتر از هر چیزی، بیش از حد خودم را گوشه‌ی اتاق حبس کرده‌ام. آدم‌ها را خیلی دوست ندارم ولی این انزوا مرا ضعیف کرده و قبل از اینکه از پا بیفتم باید خودم را نجات دهم. گاهی درون ذهنم شروع می‌کنم به چسناله؛ «من که درونگرام. من که فلانم. من که فلان مهارت رو بلد نیستم...» و گاهی حتی برای بیرون آمدن از تخت، محتاج دست‌هایی هستم که کنارم ندارمشان. ولی من نمی‌خواهم که بپوسم. خسته شده‌ام! از غمگین بودن کلافه‌ام! می‌خواهم احساس قشنگم را تا وقتی که زنده‌ام با خودم داشته باشم. دیروز به بهانه‌ی Reset Factory کردن گوشی، هیچ‌کدام از اپلیکیشن‌های ارتباطی را نصب نکردم و اکانت‌های روی لپ‌تاپ را هم Log Out کردم. تحمل آن لجنزار سخت شده بود. احساس می‌کردم هر ثانیه‌ای که درون اینستا و توییتر و تلگرم می‌گذرد فقط حالم را بدتر می‌کند. حالا که آن‌ها را ندارم انگار باری از روی دوشم برداشته شده. نمی‌دانم تا کی، اما قطعا تا زمانی که آرامش دارم سراغ آن جام‌های زهر نمی‌روم.