هم‌اکنون که اشک می‌ریزم و درد می‌کشم، خودم را شبیه مجروحی می‌بینم که بعد از شلیک کردن به او رهایش کرده‌اند. آدمِ تیر خورده از دیگران انتظار کمک دارد. در همین حین که غمگینم و تنها درخواستم از زندگی، مرگ است -تا دیگر هیچ‌چیزی حس نکنم- با خودم فکر می‌کنم که چرا اصلا ما آدم‌ها باید به هم کمک کنیم وقتی که زخمی کردن همدیگر کارِ به مراتب آسان‌تری است. حالا من گوشه‌ی تختم کز کرده‌ام و آفتاب بر نیمه‌ی بالایی ساختمان‌های اطراف می‌تابد که برایم یادآور روزهای پر از تنهاییِ مدرسه است، و از کسی که به من شلیک کرده انتظار کمک دارم. همینقدر غم‌انگیز...


پ.ن: سومین. قبلی؛ [فریادی بلند]