خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ محلی برای تخلیه‌ی خشم، چسناله و اعتراض.

+++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.

آخرین نظرات

عصر پاییزی

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۵۶ ب.ظ

هم‌اکنون که اشک می‌ریزم و درد می‌کشم، خودم را شبیه مجروحی می‌بینم که بعد از شلیک کردن به او رهایش کرده‌اند. آدمِ تیر خورده از دیگران انتظار کمک دارد. در همین حین که غمگینم و تنها درخواستم از زندگی، مرگ است -تا دیگر هیچ‌چیزی حس نکنم- با خودم فکر می‌کنم که چرا اصلا ما آدم‌ها باید به هم کمک کنیم وقتی که زخمی کردن همدیگر کارِ به مراتب آسان‌تری است. حالا من گوشه‌ی تختم کز کرده‌ام و آفتاب بر نیمه‌ی بالایی ساختمان‌های اطراف می‌تابد که برایم یادآور روزهای پر از تنهاییِ مدرسه است، و از کسی که به من شلیک کرده انتظار کمک دارم. همینقدر غم‌انگیز...


پ.ن: سومین. قبلی؛ [فریادی بلند]

۹۷/۰۸/۰۸
• عالیس •

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی