خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ محلی برای تخلیه‌ی خشم، چسناله و اعتراض.

+++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.

آخرین نظرات

به این 13 دلیل

چهارشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۰۵ ب.ظ

قرار بود چیزی تایپ کنم و بعد بروم سراغ کامل کردن رنگ ماندالایی که چندین ماه پیش، حتی شاید زمستان سال گذشته، کشیدم. نمی‌دانم چه شد که سر از یوتوب درآوردم و دوباره رسیدم به آن مصحبه‌ی کارا دلوین درباره‌ی افسردگی و اضطراب؛ هی گریه کردم، هی دستمال‌کاغذی برداشتم و اشک‌هایم را پاک کردم و دماغم را گرفتم.
می‌خواستم بگویم که یکی از کارهای سختی که امسال انجام دادم تماشای سریال 13Reasons Why بوده است. تماشای این سریال برایم یک فرق اساسی با سایر سریال‌های دیگر دارد و آن هم دلیلی که باعث می‌شود بخواهم این سریال را زودتر تمام کنم. آن دلیل چیزی نیست جز رنج و اندوهی که به من هدیه می‌کند و دنیای تیره‌ای که برایم می‌سازد. من با هر قسمت از این سریال زندگی کردم. با هر قسمتش دستش را روی گلویم گذاشت و نفس کشیدن را برایم دشوار کرد. بارها گذشته‌ی ناخوشایندم را جلوی چشمانم آورد و باعث شد که در خلوت تاریک خودم اشک بریزم. هیچ‌یک از مواردی که گفتم دلیل شیرین و رنگارنگی نبود. اما این سریال با من همدردی کرد و بارها به من گفت که تنها نیستم. به همین دلیل دوستش دارم و به خاطر تمام دلایلی که گفتم، هیچ‌وقت نتوانستم این سریال را بیش از یک بار تماشا کنم.
«یه سریال تینیجریه که چیز خاصی برا گفتن نداره» این جمله را زیاد شنیده‌ام. اما خب، مردم زیاد حرف می‌زنند. همان‌طور که قبلا در توییتر گفتم؛
"You don't like 13 Reasons Why because you're not hurt the way I am"

تقریبا تا همین‌جا تایپ کردم. برق قطع شد. من به نوشته‌هایم فکر می‌کردم و امیدوار بودم که ذخیره شده باشند. بعد از یک ساعت و نیم تاریکی، و البته سردرد، برق وصل شد. لپ‌تاپ را روشن کردم و دیدم که تا «دنیای تیره» سِیو شده. مُسکن خوردم و بقیه‌ی متن را با کمی تغییر دوباره تایپ کردم.

 

 


دریافت

۹۷/۰۸/۰۹
• عالیس •

نظرات  (۴)

ببین به نظرم هرکسی با یه چیز داستان ارتباط برقرار می‌کنه. مثلا من کلی یا تونی رو خیلی دوست داشتم. زک رو هم یه جورایی درک می کردم
ولی، هنا اصلا باور پذیر نبود برام. نمی‌فهمیدم که چرا اون چیزا باید اون بلا رو سرش بیارن. خب مسلما اتفاقات بدی بودن، ولی نه اونقدر که... 
اینو من با درک و شرایط الانم دارم می‌گم، نه یه دختر 17، 18 ساله. 
گرچه به نظرم شاید داستان هنا 40،50 درصد سریال باشه؛ باقیش آسیب‌هاییه که مخصوصا تو فصل دوم می‌بینیم. 
پاسخ:
این کاراکترایی که گفتی نسبت به حنا از سلامت روان خیلی خیلی بیشتری برخوردارن.
حنا آسیب دیده بود. احتیاج به کمک داشت. گاهی وقتا یه لبخند می‌تونه حال آدم رو بهتر کنه. تفاوت توی تجربه‌های شخصیمون باعث میشن که هرکدوم از ما با یه تعداد خاص از کارکترها ارتباط برقرار کنیم.
به نظرم سن مهم نیست. آدم توی هر سنی می‌تونه آسب‌پذیر باشه. منتها یه عده این قضیه رو باور ندارن چون تجربه‌ش نکردن؛ برا همین میگن که سریالش تینیجریه. چون خیال می‌کنن اون احساسات فقط برا دوران نوجوونیه.
اون دسته از آدمایی که من توی پستم نوشتم کلا معتقدن این سریال چرته و اصلا ارتباط برقرار نکردن باهاش.
۱۱ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۲ آقای خرچنگ
منم خیلی باهاش ارتباط برقرار نکردم . 
ولی مثلا با فیلم 

کریستوفر رابین 2018

گریه کردم اونم سه بار در تمام طول فیلم 

ولی ممکنه یکی بگه این مال بچه هاست . 

کلا آدما عجیبن . هر کی یه جوریه
پاسخ:
ندیدمش، ولی خودمم با خیلی از انیمیشن‌ها گریه‌م گرفته.

اتفاقا مخاطب اکثر انیمیشن و کارتون‌ها، بزرگسالان هستن. انیمیشن خوبیش اینه که مرز نداره. رویاهات رو به تصویر می‌کشه.

آره، آدما واقعا عجیبن.
اون لحظه های که کلی به خودش میومد و میدید دیگه هانا پیشش نیست منو میپوکوند....
پاسخ:
آره. تلخ بودن اون سکانس‌ها.
ولی من بیشتر از همه با خود حنا ارتباط برقرار کردم.
تمام چیزی که اطرافیانم بعد از انتشار این سریال میگفتند این بودکه " مهناز نبینی برای توخوب نیست " "وای مهناز تواگه اونو ببینی باز افسرده میشی " "مهناز تورو خدا نبین ممکنه دوباره به فکر خودکشی بیوفتی " 
واقعا همه حرفاشون مزخرف بود چون وقتی سریالو دیدم انگار حس بهتری داشتم ، دقیقا به همون چیزی که اشاره کردی ، اینکه فکرکردم تنها نیستم 
خیلی از ادما نمیدونن ک چقد میتونه هر حرف ، نگاه ،، حرکتی برای ما مهم باشه 
توی ایران هنوز هم تصورمیشه ادمی که سنش کمه افسرده نمیشه ، یا ادمی که صرفا خودشو به در ودیوار نمیکوبه و هذیان (املاشو اصلا نمیدونم)نمیگه نیاز به مشاور نداره 
 وبازهم اینکه کاش یکم اگاهی وجود داشت توی ایران وجامعه ی سنتی مزخرف یکم فکرمیکرد که چقد داره به جوونا اسیب میزنه 
هیچوقت یادم نمیره که برای دوسال تمام توی یک هزارتو گیرافتاده بودم و برای کوچک ترین کمکی التماس میکردم ولی هیچکسی حتی نمیخواست بشنوه برای چه چیزی کمک لازم دارم وخودم تونستم به خودم انگیزه بدم وبعد از دوسال ازاون وضعیت دربیام که برام خیلی سخت بود وهنوز هم احساس میکنم هرلحظه ممکنه به اون دوران برگردم یک حسی مثل حس will توی فصل دوم سریال strangerthings که فکر میکرد توی دنیای وارونه گیر افتاده . 
کاش کامنت های کوتاه تری بذارم و انقد حرف نزنم 
پاسخ:
درباره‌ی بوجک هم همینا رو بهم می‌گفتن.
مردم ایران کلا درباره‌ی افسردگی هیچ اطلاعی ندارن! اکثرا افسردگی رو با همون ناراحت بودن اشتباه می‌گیرن و یه مشت حرف مفت می‌زنن بهت.
پیدا کردن یه مشاور یا روانکاو هم کار خیلی سختیه. چون هم قیمت ویزیتشون بالاست، هم اینکه باید کلی بگردی تا یه دونه خوبش رو پیدا کردی.
اون سریال رو ندیدم هنوز. خوب شد که یادم انداختی.
کامنت کوتاه یا بلند فرقی نداره. ما از بس که حرفی نزدیم به این روز افتادیم. توی وبلاگ من همیشه می‌تونی حرف بزنی دختر.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی