قرار بود چیزی تایپ کنم و بعد بروم سراغ کامل کردن رنگ ماندالایی که چندین ماه پیش، حتی شاید زمستان سال گذشته، کشیدم. نمی‌دانم چه شد که سر از یوتوب درآوردم و دوباره رسیدم به آن مصحبه‌ی کارا دلوین درباره‌ی افسردگی و اضطراب؛ هی گریه کردم، هی دستمال‌کاغذی برداشتم و اشک‌هایم را پاک کردم و دماغم را گرفتم.
می‌خواستم بگویم که یکی از کارهای سختی که امسال انجام دادم تماشای سریال 13Reasons Why بوده است. تماشای این سریال برایم یک فرق اساسی با سایر سریال‌های دیگر دارد و آن هم دلیلی که باعث می‌شود بخواهم این سریال را زودتر تمام کنم. آن دلیل چیزی نیست جز رنج و اندوهی که به من هدیه می‌کند و دنیای تیره‌ای که برایم می‌سازد. من با هر قسمت از این سریال زندگی کردم. با هر قسمتش دستش را روی گلویم گذاشت و نفس کشیدن را برایم دشوار کرد. بارها گذشته‌ی ناخوشایندم را جلوی چشمانم آورد و باعث شد که در خلوت تاریک خودم اشک بریزم. هیچ‌یک از مواردی که گفتم دلیل شیرین و رنگارنگی نبود. اما این سریال با من همدردی کرد و بارها به من گفت که تنها نیستم. به همین دلیل دوستش دارم و به خاطر تمام دلایلی که گفتم، هیچ‌وقت نتوانستم این سریال را بیش از یک بار تماشا کنم.
«یه سریال تینیجریه که چیز خاصی برا گفتن نداره» این جمله را زیاد شنیده‌ام. اما خب، مردم زیاد حرف می‌زنند. همان‌طور که قبلا در توییتر گفتم؛
"You don't like 13 Reasons Why because you're not hurt the way I am"

تقریبا تا همین‌جا تایپ کردم. برق قطع شد. من به نوشته‌هایم فکر می‌کردم و امیدوار بودم که ذخیره شده باشند. بعد از یک ساعت و نیم تاریکی، و البته سردرد، برق وصل شد. لپ‌تاپ را روشن کردم و دیدم که تا «دنیای تیره» سِیو شده. مُسکن خوردم و بقیه‌ی متن را با کمی تغییر دوباره تایپ کردم.




دریافت