بیبی‌فیس بودن در همه‌جای دنیا یک امتیاز محسوب می‌شود. همه‌جای دنیا به‌جز ایران. ایران هیچ‌چیزش به دنیا نرفته! متعلق به سیاره‌ی درب و داغان دیگری است انگار. باریک بودن هم در همه‌جای دنیا امتیاز محسوب می‌شود -که البته من با این ملاک‌ها موافق نیستم و از نظر من همه‌ی بدن‌ها زیبا هستند- همه‌جای دنیا به‌جز این جغرافیای گربه‌ای شکل (البته عده‌ای هنوز گربه‌ی نقشه را ندیده‌اند و درک نمی‌کنند که از چه چیز حرف می‌زنم.) اگر هم بیبی‌فیس باشید و هم باریک، باید خوشحال باشید. چون جوان‌تر به نظر می‌رسید. البته در همه‌جای دنیا باید خوشحال باشید به‌جز ایران! اینجا کسی شما را جدی نمی‌گیرد چون خیال می‌کنند که بچه هستید! ماه پیش سرما خوردم و رفتم درمانگاه. پزشک سنم را پرسید. گفتم 26. مرا نگاه کرد و گفت «26 سااااال؟! من خیال کردم سوم راهنمایی هستی!!» سوم راهنمایی یعنی 14 سال!
هفته‌ی قبل‌ترش راننده‌ی تاکسی درباره‌ی بازگشایی مدارس و دانش‌آموز بودن صحبت می‌کرد و گفت «خوش به حال شماها!» وقتی که فهمید 26 ساله هستم گفت «خیال کردم اول دبیرستانی!»
آن آقایی که زباله‌های بازیافتی را از ما تحویل می‌گیرد طوری با من رفتار می‌کند که انگار یک نوجوانِ بامزه هستم. خانم‌های باشگاه هم همینطور، و فروشنده‌ها و تقریبا بیشتر آدم‌هایی که مرا می‌بینند. حتی در دورِ همی‌های دوستانه و غریبانه تا زمانی که سن واقعی‌ام را ندانند مرا جدی نمی‌گیرند و چندان به من و حرف هایم توجه نمی‌کنند، به خصوص پسرها. مردم ما بای‌دیفالت خیال می‌کنند که هرچه بزرگ‌تر می‌شوی باید درشت‌تر شوی. هنوز این قضیه هضم نشده که عده‌ای در هر سن و تحت هر شرایطی می‌توانند باریک‌اندام باشند. و بای دیفالت خیال می‌کنند که قرار است با بالاتر رفتن سن، رسمی‌تر و سنگین‌تر(!؟) لباس بپوشیم. و البته بای‌دیفالت خیال می‌کنند رابطه‌ی مستقیمی بین درشت بودن و قدرتمند بودن وجود دارد؛ هرچه چاق‌تر، زورِ بیشتر و البته سالم‌تر. هرچه لاغرتر، مُردنی‌تر و مریض‌تر. که خب من این عزیزان را جهت شفاف‌سازی به باشگاه خودمان دعوت می‌کنم.
نمی‌دانم چطور شد که در یوتوب سر از ویدیوی آن دختر نوجوان درآوردم -البته ذات یوتوب همین است. یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی که دنبال راه‌های بستن باندانا بودی و حالا نشسته‌ای به تماشای ویدیوی اختلالات تغذیه- اسم دخترک را یادم نیست اما ویدیویی تهیه کرده بود از مجموع عکس‌های دوران کودکی تا نوجوانی‌اش و توضیحاتی که زیر هر عکس بود. که چطور با مقایسه‌ی بدن خودش و دیگران سلامتی‌اش را از دست داد و مبتلا به بیماری آنورِکسیا شد؛ صرفا به این دلیل که در جمع دوستانش حس می‌کرد که از بقیه درشت‌‌اندام‌تر است (سایز مدیوم) که خوشبختانه دوره‌ی درمان را آغاز کرد و الان حالش خیلی بهتر است. تمام مدتی که این ویدیو را تماشا می‌کردم به این فکر می‌کردم که من هم باید یک روزی دست به کار شوم و ویدیویی تهیه کنم تا دنیا خبردار شود که چطور «اسکلت» «خاش؛ در گویش گیلکی به معنی استخوان ماهی، که حتی برای قربان‌صدقه رفتن هم از آن استفاده می‌کنند!!» «خاشِ سگ؛ در گویش گیلکی به معنای تکه استخوانی که سگ آن را می‌لیسد» «اسکلت با روکش پوست با یه ملاقه خون» «تو دیگه چرا اومدی باشگاه؟! میخوای استخونات رو آب کنی؟؟!!» «چقدر لاغر شدی» «چقدر لاغری» «چرا اینقدر لاغری؟!» «تو دیگه خیلی لاغری آخه. این کوچیکترین سایزیه که داریم؛ فروشنده‌ی مغازه در حال توجیه خودش و لباس های بنجلِ فیکش که سایزبندی استاندارد ندارد» «نمی‌خوای یکم چاق بشی؟» «یکم غذا بخور» «تو مگه غذا هم می‌خوری؟!» «تو که جون نداری اصلا» «تو که هیچی نداری» «تو که آخه هیچی نداری؛ فروشنده ی لباس زیر زنانه در حال توجیه خودش و سوتین‌های سایز بزرگش» «یکم غذا بخور جون بگیری. دو روز دیگه چطوری می‌خوای به بچه‌ت شیر بدی؟؟!! (اشاره به سایز پستان)» «مثل خطکشی چرا!» «مداد» و سایر جملات تحقیرآمیز از جانب خانواده و معلم و مربی و آشنا و غریبه در هر زمان و مکانی، در طی 2 دهه از زندگی‌ام عزت‌نفس و اعتماد به‌نفس من را نشانه رفت و زندگی را از آنچه که بود هم سخت‌تر کرد.