از زشتی‌های زندگی زیاد نوشتم. هرچند که میزان نوشته‌های من اصلا درخور این حجم از زشتی نیست‌. به عنوان مثال همین حالا؛ که من دارم توی نت گوگل، نوشته‌هایم را ذخیره می‌کنم چون با دیتای گوشی به اینترنت مرورگر دسترسی ندارم(!!) و فیلترشکن هم روشن نمی‌شود‌. این خودش یکی از اعصاب‌خوردی‌ها و زشتی‌های زندگی است. البته خیابان هم ترافیک است اما با وجود اینکه دیرم شده با آن مشکلی ندارم.
قصدم نوشتن از زیبایی‌های دنیا بود البته. یادم هست آن زمان که در آن آموزشگاه کذایی کار می‌کردم، یک روز که طبق معمول دیرم شده بود، کیف پولم را جا گذاشتم. البته پس از اینکه سوار تاکسی شدم به این قضیه پی بردم. از راننده عذرخواهی خواهی کردم و گفتم که کیف پولم را جا گذاشته‌ام و باید برگردم. راننده یک هزار تومانی برداشت و اصرار داشت که آن را بگیرم و همان مسیر کوتاه را با تاکسی برگردم. انگار او هم می‌دانست که دیرم شده. زنگ زدم آموزشگاه و دلیل دیرتر رسیدنم را به همکارانی که حالا فکرش را می‌کنم اصلا به آن‌ها مربوط نبود، اطلاع دادم. چقدر طفلکی بودم و هنوز هم هستم. از موضوع اصلی دور نشویم؛ در کنار دریایی از رانندگان غرغرو، راننده‌هایی هم مثل آن پدربزرگ، که چهره‌اش را یادم نیست، پیدا می‌شوند که به یادت بیاورند «زندگی هنوز خوشگلیاشو داره.»


پ.ن: نیمی از متن دقایقی قبل از ساعت ۱۹ تایپ شد.