یکی از دعواهای مادرم با پدرم این بود که چرا از زحماتم قدردانی نمی‌کنی؟! یادم هست یک روزی به خانه آمد و مدام از شوهر همکارش صحبت می‌کرد که «زنه فقط یه کیلو مرغ خریده بود. شوهرش هی می‌گفت خانوم دستت درد نکنه. خانوم زحمت کشیدی. اما من این همه در خانه زحمت می‌کشم و حتی در همه‌ی کارهای بیرون خانه مشارکت می‌کنم و تو هیچ‌وقت یک تشکر خشک و خالی هم نکرده‌ای. زن مردم حتی یک ریال از حقوقشان را خرج خانه نمی‌کنند ولی من همیشه حقوقم را در کشو می‌گذارم که با هم استفاده کنیم.» مادر راست می‌‌گفت. او زحمت می‌‌کشید و کسی از او قدردانی نمی‌کرد. البته اخلاق وحشتناکش در این قضیه بی‌تاثیر نبود. اصولا آدمیزاد بدون چشم‎داشت به دیگری کمک نمی‌کند. همین می‌شود که وقتی از او قدردانی نمی‌شود، دلگیر می‌شود و دهان به اعتراض می‌گشاید.
دوشنبه روز سختی بود. صبح رفتم باشگاه. بعد از باشگاه رفتم پی کارهای تکمیل اطلاعات و سند زدن تلفن. 3 روزی بود که تلفن قطع شده بود و اینترنت نداشتیم. با آن سردرد وحشتناک اگر لازم بود از کوه هم بالا می‌رفتم که خط تلفن را آزاد کنند تا دوباره به وای‌فای وصل شوم. برگشتم خانه و غروب هم رفتم کلاس آواز. سر میز نهار، پدر از من تشکر کرد که پیگیر کارهای تلفن شدم. روز قبلش هم تشکر کرد که رفتم دفتر خدمات پستی. یاد حرف تنها دخترعمویم افتادم. یک بار گفت «الان دیگه بابام اونطوری نیست. مهربون شده. پراش ریخته. دیگه قلدری نمی‌کنه.» الان که فکر می‌کنم، می‌بینم پدربزرگم هم همینطور. از مردی که زنش را با کمربند کتک می‌زد و شب‌ها را تا صبح قمار می‌کرد و چای ریختن بلد نبود و همیشه با خریدها و کفش‌های گلی‌اش صدای مادربزرگم را به آسمان می‌رساند و وقتی مهمان می‌آمد به ما می‌گفت که خربزه بیار، میوه بیار، شیرینی بیار و آخرش هم دیگران از او تشکر می‌کردند نه از ما، تبدیل شده به شوهری که حالا از زن آلزایمری‌اش مراقبت می‌کند و در حد توانش غذا می‌پزد و در حد توانش ظرف‌ها را هم می‌شوید و از مهمان‌ها هم پذیرایی می‌کند و به دیگران غر می‌زند که چرا ظرف‌هایشان را روی سینک تلنبار می‌کنند. پدر من هم تغییرات زیادی کرده. از مردی که به دخترش می‌گفت «اگه یه بار دیگه ببینم لاک زدی، انگشتات رو دونه‌دونه قطع می‌کنم» تبدیل شده به مردی که همین هفته‌ی پیش با دخترش که فقط کلاه زمستانی سرش بود و بلوز یقه‌گردش را توی شلوارش کرده بود و روی آن پیرهن مردانه پوشیده بود و دگمه‌هایش را نبسته بود و زیپ کاپشنش هم باز بود و البته لاک مشکی هم زده بود، تا سر خیابان رفتند. سوار تاکسی شدند. شهرداری پیاده شدند و 50 متری را قدم زدند و بعدش با هم دست دادند و مسیر خودشان را رفتند.
عمیق‌تر که نگاه می‌کنم خودم هم این جاده‌ی حماقت را تا جایی قدم زده‌ام -و بابت حماقت‌هایم، آسیب زیادی هم دیده‌ام- و شاید هنوز هم در این جاده هستم و خودم خبر ندارم.


پ.ن: نیمی از این متن درون تاکسی و سالن انتظار آموزشگاه، در روز 2شنبه تایپ شده است.