مدت‌ها بود که تصمیم داشتم باشگاهم را عوض کنم. 5 سال تمام، شاید هم بیشتر، از سیستم صوتی و موسیقی گرفته تا نفهم بودن مربی و شلخته بودن ورزشکارها و نبود امکانات و شلوغی سالن و هر مسئله‌ی ریز دیگری همچون سوختن لامپ باشگاه و نبستن درب دستشویی با هر کسی که بود و نبود سر و کله ردم. نامه نوشتیم. امضا جمع کردیم. با خود مدیر صحبت کردیم. مدیریت هیچ رقمه همکاری نکرد. متاسفانه 5 سال را به اندازه‌ی کافی برای خودم ارزش قائل نشدم و هی دندان روی جگر گذاشتم. که اگر دندان روی جگر گذاشتن نتیجه‌ای داشت، وضعیت زندگی زناشویی مردم این نبود. امروز رفتم و در باشگاه دیگری نام نوشتم. استرس داشتم. هیجان داشتم. یاد حرف خودم افتادم که سال گذشته به سعیده گفتم؛ «ما یه طوری توی باشگاه راه میریم Like we own the room!» و امروز من «تازه اومده»‌ای بودم که برای چشم‌های زیادی غریبه بودم، و آن‌ها طوری رفتار می‌کردند که انگار صاحب باشگاه هستند، و توی رختکن باورم نمی‌شد که بعد از 17 سال ورزش کردن هنوز هم برای تمرین کردن در یک محیط جدید، دچار اضطراب می‌شوم. تاثیر محیط مرا شگفت‌زده کرد. سالن خلوت بود. تنش در پایین‌ترین حد ممکن -به جز شلوارم که واقعا به گه خوردن افتاده بودم که چرا شلوار پوشیدم و کاش می‌شد که همانجا، همین وسط، از تنم دربیاورم و راحت به کارم برسم- دمای محیط خوب بود. پلی‌لیست بدی هم نداشت. دستگاه‌ها نو و پیشرفته بودند. همه‌جا آینه بود و با اینکه یک ساعت قبلش، سردرد داشتم و از لحاظ روحی اصلا خوب نبودم، اما با انرژی تمرین کردم و خوشحالم که این تغییر را ایجاد کرده‌ام.