بعضی روزها به معنای واقعی کلمه حرام می‌شوند. بعضی روزها با سردردی کُشنده از خواب بیدار می‌شوم و از همان لحظه که از شدت درد و گرسنگی توانش را ندارم که از تخت بیرون بیایم دلم می‌خواهد که بخوابم و وقتی که بیدار شدم همه‌ی این شکنجه‌ها تمام شده باشد. می‌خوابم و در خوابم، خواب می‌بینم که خواب می‌بینم و با دردی بیشتر بیدار می‌شوم و وقتی که تک‌تک تغییرات سلول‌های بدنم را حس می‌کنم آرزو می‌کنم که اگر قرار است بمیرم حداقل بدون درد بمیرم. آدم بعضی روزها را فقط باید نفس بکشد تا بگذرد. تا شب برسد و دوباره سرش را بر بالشت بگذارد و بخوابد. بعضی روزها نمی‌شود. نه که خود آدمیزاد نخواهد، نه. نمی‌شود؛ نمی‌تواند. فقط باید جسد نبض‌دارش را گوشه‌ای نگه دارد و امیدوار باشد که زور مسکن برسد و نجاتش دهد. در زندگی من از این خواستن‌ها و نشدن‌ها زیاد بوده. هنوز هم هست. مثلا می‌خواهم خوشحال باشم ولی نمی‌شود؛ نمی‌توانم. یا مثلا می‌خواهم که وقتی حالم بد هست، خودم را در یک قدمی مرگ تصور نکنم و به کیسه‌ی پلاستیک قرص‌های نامادری‌ام که درون یخچال هست فکر نکنم، اما نمی‌شود. من از این قرص‌های رنگ به رنگ زیاد دیده‌ام؛ چه قرص‌های خودم، چه قرص‌های مادرم و مادربزرگم و سایر اقوام و آشنایان. همین می‌شود که تیر خلاص را شلیک می‌کنم و از همه‌ی آدم‌هایی که مسبب دردم هستند فاصله می‌گیرم. آدمیزاد وقتی که محکوم به خوردن روزانه‌ی یک مشت گچ و پلاستیک شد تازه یادش می‌آید که «ارزشش رو نداره!» که البته باید بگویم حماقت اجازه نمی‌دهد تا ما همیشه به این راحتی تصمیم بگیریم و همچنان اصرار داریم که لبه‌ی پرتگاه قدم بزنیم و سلامتی خود را قمار کنیم. گاهی که درب یخچال را باز می‌کنم چشمم به قرص‌هایش می‌افتد و با خودم می‌گویم «نمی‌خوام توی ده‌ی چهارم زندگیم فرسوده باشم و به زور زنده باشم.» می‌خواهم آرام باشم ولی نمی‌شود، هی از دستم در می‌رود.


پ.ن: به علت سردرد و گنگ بودن، هیچ آهنگی در حال پخش شدن نیست. صدای تیک‌تاک ساعت هست، فن لپ‌تاپ و خنده‌ی زن واحد روبه‌رویی و حرف‌های نامفهوم شوهرش که احتمالا روی تخت در آغوش هم هستند.