من جز موجودات حساس این گیتی هستم. واژه‌هایم را با دقت زیاد انتخاب می‌کنم. جمله‌هایم را قبل از اینکه ادا کنم، توی ذهنم مزه‌مزه می‌کنم تا مطمئن شوم که طعم خوبی داشته باشند. مثلا اگر به کسی گفتم «چرا نمی‌فهمی» یعنی عصبانی هستم وگرنه حتما جمله‌ام را به شکل «خب بذار یه طور دیگه بگم که راحت‌تر متوجه بشی» بیان می‌کردم. اما از آنجایی که همیشه ادعای آدمیزاد باسن آسمان را چاک می‌دهد گاهی در باتلاق سیاهی‌های ذهنم به دام می‌افتم و نجات دادنم سخت می‌شود. به‌جای اینکه بگویم «نگران نباش. من هستم و خودم انجامش می‌دم» از جمله‌ی «تو به کارات برس» استفاده می‌کنم که برای من معنی «توی کارام دخالت نکن» را دارد و بسیار بسیار منفی است. از آن سیاهی‌ها جدا می‌شوم و به خودم می‌آیم و می‌بینم که حسابی گند زده‌ام. به قول عزیزی؛ "Words are stupid" و راست هم می‌گوید. گاهی واژه‌ها ناتوان و به‌درد نخور می‌شوند. و ما؟ ما زمین می‌خوریم؛ از همان دوران بچگی که راه رفتن را یادمان دادند، تا زمانی که زنده‌ایم محکومیم به زمین خوردن. با این تفاوت که دیگر کسی نیست تا دستمان را بگیرد.