من همیشه از آن‌هایی بوده‌ام که توی کتاب و دفتر و تخته و هرجایی شکلک و نقاشی می‌کشیدم. کاغذ کتاب با صفحه‌ی چت یاهو فرقی نداشت. باید ابراز احساسات می‌کردم. ما از آن خانواده‌هایش هستیم که برای هم یادداشت می‌گذاریم. البته نه همیشه. هرموقعی که نیاز باشد. مثلا زمانی که پدرم خوابیده و من باید بروم بیرون؛ «سلام بابا. من با دوستام رفتم بیرون. شام منتظرم نمونید» و در انتها یک «^_^» یا «:)» که مژه دارد و ابروهایش به نشانه‌ی شادی بالاست می‌کشم و اینطور دیگر نیاز نیست تا تماس بگیرم یا او را از خواب بیدار کنم یا که یادم برود و نگرانم شوند. امشب که در کار ترجمه به مصطفا کمک می‌کردم، دیرتر شام خوردم. همه خواب بودند و من تازه ساعت 1:30 بعد از نصف شب داشتم شام گرم می‌کردم. بابا ماست‌بورانی درست کرده بود. درب ظرف را برداشتم. دیدم که با پودر نعنا «:)» کشیده. لبخند زدم و بغضم گرفت. از گوشه‌ها برای خودم کشیدم تا نقاشی‌اش را خراب نکنم.