مادر یا پدر یکی از دوستان سابقم، احتمالا مادرش، در دیرکت اینستا برایم پیامی فرستاده و از من پرسیده که چرا دیگر خانه‌شان نمی‌روم و نکند که دلگیرم ازشان. دفعه‌ی قبل هم پیگیر بود که چرا یکهو فاصله گرفتم و دیگر با آن‌ها معاشرت نمی‌کنم. نمی‌دانم چطور بگویم چون که دخترت بچه است و هنوز به بلوغ فکری نرسیده و با رفتار و کارهایش مرا به مرز جنون می‌رساند و کاری می‌کند که آرزوی مرگ کنم. و البته نمی‌دانم چطور بگویم که به خودش هم تکه‌ی نابی انداخته باشم که یکی از دلایلش خود تو و شوهرت هستید که این دختر به چنین روزی افتاده. این سوال مادرش نشان می‌دهد که او هنوز برای دیر بیرون ماندن با دوستانش و سپری کردن اوقاتش با دوست‌پسرش، همچنان می‌گوید «میرم خونه‌ی عالمه» «عالمه هم هست» و اینچنین از اعتبار من سواستفاده می‌کند و درواقع اصلا به روی خودش نیاورده که من با او رابطه‌ام را قطع کرده‌ام. مادرش از بین دوستان فرزندش فقط به من اعتماد داشت و مرا عاقل می‌پنداشت؛ تا جایی که حاضر شده بود بالاخره از خانه‌ای که برای دخترش خریده برود و پیش شوهر خودش زندگی کند و من و دخترش با هم همخانه شویم. که خب اولش هیجان‌زده بودم ولی بعد که عمیق‌تر فکر کردم و با کسانی که تجربه‌ی زندگی در خوابگاه داشتند یا اینکه همخانه داشتند صحبت کردم و شخصیت متعالی آن دختر را وصف کردم، هیچکدام این کار را عاقلانه ندیدند که با چنین آدمی زیر یک سقف زندگی کنم. البته از حق که نگذریم به هرحال صفات مثبتی هم داشت ولی می‌دانید؟ بچه بود، بچه! و تحمل کردن یک بچه از از توان من خارج است. متوجهید؟ خارج! خارج!! خا؟رج!!!