کتاب کلاس سلفژ را تخریده‌ام. تمریناتش را باید حل می‌کردم. سردرد دارم. امروز صبح دکتر مطب نبود. اسپیکر باشگاه گوش‌هایم را اذیت می‌کند. دنیا پر از آدم‌های احمق است. بعضی از آن‌ها که درباره‌ی هم‌بستر شدن صحبت می‌کنند دلم می‌خواهد که همانجا گوشه باشگاه، درحالی که هالتر روی شانه‌هایم هست بالا بیاورم. از دیدن این همه حماقت متحیر می‌شوم. احتمالا از چشمان آن‌ها این منم که احمقم. امروز بعد از اینکه موزیک را قطع کردند خیال می‌کردند که من هنوز با هنسفری آهنگ گوش می‌کنم و منم به روی خودم نیاوردم و همه‌ی حرف‌هایشان را می‌شنوم. بوی لجن می‌داد. امیال سرکوب‌شده. هنوز با «کارای بد» و «dirty stuff» مشکل دارم. چطور می‌شود که بد باشد؟ من چرا به این مسائل فکر می‌کنم؟ چشم‌هایم درد می‌کند. امیدوارم که نوافن اثر کند. ما همگی دوست داریم که توی ذهن‌ها باشیم حتی اگر جلوی چشم‌ها نباشیم. ما به تعداد لایک‌هایمان معتاد می‌شویم. ارزش عکس‌ها و محتوای درونش را با تعداد قلب‌های قرمز می‌سنجیم. ناراحت می‌شویم. اصلا شاید شما نشوید. باشد. می‌شوم آقا. من ناراحت می‌شوم. من که اعتماد به نفس ندارم و نمی‌دانم شاید عزت نفس هم ندارم، ناراحت می‌شوم. از اینکه فلانی هم پیج دست‌سازه‌هایش را همزمان با من ایجاد کرد و حالا ببین به کجا رسیده ولی من افتادم گوشه‌ی اتاق و هربار که کسی خواست سفارش بدهد از اضطراب قلبم آمد توی دهنم، ناراحت می‌شوم.از این همه خشک بودن خودم هم خسته می‌شوم. از این همه سردرد و کپسول و کرختی و خستگی و خوابالودگی هم خسته می‌شوم. از دنیا. از همه چیز. کاش اقلا یک دوربین داشتم. البته درد من فقط نداشتن دوربین نیست ولی یکی از دردهایم نداشتن دوربین است. دنیای واقعی فرق دارد. اینجا معمولا آدم‌ها بعد از اینکه ناراحتت کردند بابت اینکه به احساساتت آسیب رسانده‌اند از تو عذرخواهی نمی‌کنند. ساعت از 11 شب گذشته. نه دوش گرفته‌ام و نه شام خورده‌ام. کسی برای شام صدایم نزد. انگاری کسی شام نخورد. خانه‌ی ما نسبت به سال‌های گذشته بهتر شده. کسی کاری به کار کسی ندارد. آن موقع‌ها دعوا بود و سر و صدا. الا حتی کسی تلویزیون تماشا نمی‌کند مگر برای فوتبال. البته، ما در زندگی‌مان فقط 2تا تلویزیون خریدیم. یکی که زرد بود، البته تصویرش سیاه و سفید بود و فقط 2تا کانال داشت. بعد که کمی پول دستمان آمد و من کلاس چهارم ابتدایی بودم تلویزیون رنگی خریدیم. از همان 21 اینچ‌ها. هنوزم همان را داریم و خودتان تصور کنید که چقدر درب و داغان شده و تماشا کردن برنامه‌های مضر صدا و سیما در آن هیچ لطفی ندارد. نه تصویر خوب داریم، نه صدای خوب. قدیم‌ها را یادتان است؟ قدیم‌های وبلاگم؛ که می‌گفتم دلم خانه‌ی رنگی می‌خواد. خب، دلم خانه‌ی رنگی می‌خواهد. نه این کاغذ رنگی‌های سفید و مبل‌های مشکی و بوفه‌ی شکلاتی سوخته. به نظرم انتخاب وسایل خانه، آن هم وسایل گران‌قیمت خانه، در نوجوانی و شاید هم 20 سالگی، وظیفه‌ی سنگینی بود برای من. آن زمان خودم را هم نمی‌شناختم. هویت نداشتم. هنوز نمی‌دانستم چه بپوشم. البته هنوز هم خودم را نمی‌شناسم و نمی‌دانم که باید چه چیزی بپوشم. ولی فقط یک لحظه تصور کنید؛ دختر 19 بیست ساله نباید کسی باشد که تصمیم نهایی را در انتخاب مبل خانه بگیرد. از همان کودکی وظیفه‌های سنگین را انداختند روی دوش من. 8 سال و نیم که داشتم برادرم به دنیا آمد و وقتی که کسی خانه نبود باید پوشکش را عوض میکردم و غذایش را آماده می‌کردم و او را روی پایم تکان می‌دادم تا خوابش ببرد. مبل خانه را زن و شوهر باید انتخاب می‌کردند. اما نامادری‌ام که اهل این کارها نیست. فقط بعد از اینکه خریدیم و آوردیم و همه‌چیز تمام شد تازه یادش می‌اید که باید نظر بدهد. درد سرم کمتر شده انگار. درد خودم نه. از اینکه در 90 درصد مواقع اتاق مشترک من و برادرم در اختیار من است و وقتی می‌آیم خانه، خودش از اتاق می‌رود بیرون احساس اندوه می‌کنم. دلم غذای خوشمزه می‌خواهد.