خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ محلی برای تخلیه‌ی خشم، چسناله و اعتراض.

+++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.

آخرین نظرات

و خاطرات با تو خواهند بود

پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۵۷ ب.ظ

کاملا احساس غریبی می‌کردم و نا راحت بودم. زیر تابلو را امضا کرده بود. پرسیدم «کار خودته؟» گفت «آره. اولین نقاشی رنگ روغنمه» و حالا من موقع پاک کردن آرایش صورتم به این فکر می‌کنم که چرا هیچ الاغی نبود تا نقاشی من روی بوم وقتی که دخترک ابتدایی بودم و چون رنگ روغن نداشتم هزار بار طرحم را با آبرنگ رنگ کردم تا پررنگ شود، آن هم بومی که عموی کوچکم که بچه نداشت برایم خریده بود، را جایی نگه دارد و یا اصلا به دیوار بزند؟! ولی من دفترهای نقاشی برادرم را نگه داشتم. عکس‌هایش را هم. بیشتر عکس‌های کودکی من بعد از طلاق والدینم ناقصم و گم شدند. بابا گرفت مامان را از همه‌ی عکس‌های قدیمی حذف کرد. مادرم یک سری از عکس‌هایم را گرفت که برای خودش چاپ کند و حالا بعد از چند سال ادعا می‌کند که عکس‌ها دست او نیست. عکس‌های خاصی از دوران کوردکی‌ام ندارم. یا حداقل عکسی ندارم که در آن خوشحال بوده باشم. برادرم اصرار داشت که دفترهایش را دور بیندازم و عکس‌های دوران کودکی‌اش را حذف کنم. حالا که بزرگتر شده با دیدن خاطرات کودکی‌اش ذوق می‌کند و آلبومش را با اشتیاق ورق می‌زند. شاید شما ندانید ولی من حین نوشتن پست‌هایم بغضی می‌کنم، خیلی زیاد.

۹۷/۰۹/۲۲
• عالیس •

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی