من عادت دارم که به پلاک ماشین‌ها نگاه کنم، به خصوص اگر پراید نقره‌ای‌رنگ باشد. دیروز بالاخره ساعت 1 بعدازظهر از رختخواب آمدم بیرون و تصمیم گرفتم که «امروز رو دیگه میرم آرایشگاه و بعدش باشگاه.» طبق معمول عجله داشتم. توی کوچه‌ی منتهی به خیابان بودم. گام‌هایم بلند و سریع بودند. یک پراید نقره‌ای به تنها شماره پلاکی که حفظم؛ مادرم بود. نیش‌هایمان باز شد. دست تکان دادم و همزمان بوق زد و من با سرعت به راهم ادامه دادم. با خودم فکر می‌کردم الان اگر نزدیکم بود می‌گفت «این کلاه بیریخت چیه سرت گذاشتی!» تاکسی آمد. سوار شدم. یادم آمد که ممکن است مادرم زنگ زده باشد. از این عادت‌ها دارد. گوشی رفت روی پیغام‌گیر. مادرم جز معدود آدم‌هایی است که قطع نمی‌کند و پیغام می‌گذارد. گفت «چرا رفتی. می‌خواستم سوارت کنم...» کرایه را دادم به راننده و از خودم پرسیدم چرا به فکر خودم نرسید که از او بخواهم مرا برساند؟! حسابی غریبه شده‌ام، البته نه فقط با مادرم. با خیلی‌ها. کم پیش می‌آید که از کسی تقاضای کمک کنم. که این اصلا خوب نیست. آدم از درون ترک می‌خورد. آدم ذره‌ذره از درون نابود می‌شود. زنگ زدم. گفتم که سوار تاکسی شدم و می‌روم آرایشگاه. راننده از آینه نگاهم کرد. انگار خودش آرایشگاه نمی‌رود. مادرم گفت که هفته‌ای دو بار بگویم که مرا تا جایی برسد. از این عادت‌ها هم دارد. احتمالا این راهش برای محبت به من است. البته، میل شدیدی دارد که به همه کمک کند؛ حتی اگر خودش این وسط نابود شود. یک بار وسط دعوایمان به‌ش گفتم که «آره برو برا بقیه خرحمالی کن که دوسِت داشته باشن...» واقعیت امر همین است. هر کسی به یک نحوی ارضا می‌شود. رسیدم. پیاده شدم. یه چهره‌ی آشنا دیدم. هر بار که همدیگر را می‌بینیم تظاهر می‌کنیم که همدیگر را نشناخته‌ایم و یا اصلا همدیگر را نمی‌شناسیم. ساعت 4:05 بود. قرار بود 4 آرایشگاه باشم. سریع‌تر قدم برداشتم.