خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ محلی برای تخلیه‌ی خشم، چسناله و اعتراض.

+++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.

آخرین نظرات

سراشیبی

جمعه, ۷ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۲۴ ب.ظ

از باشگاه که برمی‌گشتم قارچ خریدم به همراه ذرت. به هر حال همین‌ها هم قدم بزرگی در آشپزی کردن هستند! این روزها حسابی بی‌انگیزه هستم و همیشه خسته. ساعت خوابم به هم ریخته و نمی‌دانم که چه طور باید این زندگی را جمع و جور کرد. معلوم است که دل و دماغی برای آشپزی کردن نمی‌ماند. برای هزارمین بار تصمیم گرفتم که سوپ قارچ یا هر غذای گیاهی دیگری که درونش قارچ به کار رفته را بپزم. با کارت خودم که نهایت موجودی‌اش 60 هزار تومان بود خرید کردم. پدرم با حالتی که نگران باشد از پول خودم استفاده کرده باشم پرسید «کارت منو برده بودی؟» گفتم «نه، چیز زیادی هم نشد.»
من از آن آدم‌هایی که هستم که پیش می‌آید دوغ و شیرکاکائو و خیلی از خوراکی‌های دیگرم را آنقدر سراغشان نمی‌روم و نمی‌خورمشان که فاسد می‌شوند و باید بیندازیمشان دور. به هر حال پیدا کردن یک زمان مناسب برای غذا خوردن کار آسانی نیست. ولی برادرم برعکس من؛ احساس می‌کند که وظیفه دارد هرگونه خوراکی را همان روزی که خریدند بخورد. ما با هم خیلی تفاوت‌ها داریم. من در انجام کارهایم دچار شک و تردید زیادی می‌شوم. مثلا همین شیرکاکائو؛ «الان بخورم یعنی یا بذارمش برا بعد؟» این سوال‌های بی‌پایان زندگی مرا خواهد کشت. سر همین قضیه، خیلی از اوقات خوراکی‌های مرا هم می‌خورد. و هر بار دلایل تکراری؛ «فک کردم مال منه. فک کردم مال خودت رو خوردی. فک کردم از اینا دوس نداری.» حتی پیش آمده از باشگاه برگشته‌م و دیدم که غذایی برای خوردن نمانده. راستش من از این اخلاق آدمیزاد متنفرم! خودخواهی هم حدی دارد! البته این که چرا برادرم به دیگران اهمیت نمی‌دهد و چرا من اهمیت می‌دهم را باید از زاویه‌ی روانشناسی بررسی کرد که کار من نیست. زیاد پیش آمده که دعوا و داد و فریاد راه انداخته‌ام بابت اینکه خوراکی‌هایم را بدون اجازه می‌خورد. تقریبا چند سالی به این روال گذشت تا اینکه بالاخره یاد گرفت تا اجازه بگیرد. تقریبا من هم پیر شدم با این کارهایش.
فردای روزی که قارچ خریدم پدر آمد دم درب اتاقم و از من اجازه گرفت تا از قارچ‌هایی که خریده‌ام برای قارچ‌پلو استفاده کند. گفتم «آره بابا، خریدم که بخوریم دیگه.» تشکر کرد و رفت. خیال کرد قرار است بر سر او هم فریاد بزنم. به طور کلی در یک سال اخیر پدرم طوری محتاطانه با من رفتار می‌کند که حس می‌کنم با سایر آدم‌های خانه فرق دارم. فرق خوب نه. فرق بد. انگار مشکلی در من وجود داشته باشد. شاید پدر هم می‌داند که چیزی درون من فرو ریخته و من در حال سقوطم.

۹۷/۱۰/۰۷
• عالیس •

نظرات  (۱)

کلا بنظرم این روزا شباهت آدما تو خستگی و کم آوردن بی نظیره .ولی دنیا به کام اونیه که بی خیال تره شاید بهتره بدون فکر هرچی که میخری و همون لحظه بخوری:-) 
پاسخ:
واقعا همینطوره! همه خسته‌ن! همه کلافه‌ن. خیلی خاکستری شده دنیامون. منم دارم تلاش می‌کنم که بیخیال باشم ولی سخته.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی