هشت روزی سفر بودم. یک سفر دو نفره. انتظار من از جزیره بالاتر از این حرف‌ها بود. یادتان هست که می‌نوشتم دوست دارم در جزیره‌ای خالی از سکنه زندگی کنم؟ خب این اتفاق افتاد و برای حدود ۲۴ ساعت فقط من بودم و او. انتظار داشتم وقتی که برگشتم حالم خوب باشد. اما نشد. عصبی هستم و ناراحت. رنج را زیر و روی پوستم حس می‌کنم. از خودم فراری‌ام؛ از این آدم وسواسی و حساس و گوشه‌گیر که استرس زندگی‌اش را خاکستری کرده. از این آدم توی آینه که در طول سفر خواب کافی نداشته و صورتش لاغر شده است و زیر چشمانش سیاه. من حتی از اینکه اگر یک ساعت کمتر بخوابم تغییرش در چهره‌ام محسوس خواهد بود دلگیرم. حس می‌کنم زیبا نیستم؛ نه در ظاهر و نه در باطن. این چند روز آنقدر غر زده‌ام که می‌توانم روی خودم بالا بیاورم. من از مثل والدینم بودن فراری‌ام اما متاسفانه شده‌ام مثل آن‌ها. دلم محیطی جدید می‌خواهد با آدم‌های جدید. آدم‌هایی که کم‌حرف بودنم را به رویم نیاورند و بگذارند که تماشایشان کنم. دلم آدم‌هایی را می‌خواهد که داستان زندگی‌شان را تعریف کنند و من همه‌ی این کثافت‌های ذهنی‌ام را دیالیز کنم و بیرون بریزم.