از ساعت ۹ شب میل به دراز کشیدن داشتم. یک ساعتی دوام آوردم. بعد دراز کشیدم. خوابم برد، آن هم وسط سر و صدای سشوار کشیدن برادرم. خواب دیدم راننده‌ی اتوبوس هستم. چقدر سخت بود. نیم ساعت پیش بیدار شدم. همه‌چیز برایم گنگ است. هیچ حسی به دنیای اطرافم ندارم. باورم نمی‌شود که بعد از سفر، این‌ها به سرم آمده است. حسی شبیه به این که انگار نباید وجود داشته باشم. چشمانم را بستم تا مطمئن شوم هنوز می‌توانم ببینم و خیال‌پردازی‌هایم زنده هستند. برای چند لحظه چیزی ندیدم. بیشتر تلاش کردم. خودمان را دیدم لب ساحل در حال تماشای فیتوپلانکتون‌ها. البته این بخشی از خاطرات دور و نزدیک است، نه خیال‌پردازی. در سمت چپ سرم درد دارم. باید دوباره چشمانم را ببندم. به امید اینکه وقتی بیدار می‌شوم دوباره بتوانم حس کنم. و البته سردردم هم از بین رفته باشد.