خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

جهانی مردانه

موضوعات زیادی برای نوشتن دارم. اما در حال حاضر سرما خورده‌ام و پس از صحبت کردن با دوستانم و شنیدن تجربه‌هایشان، از نو فهمیدم که چقدر تنها سفر کردن در ایران برای یک زن دشوار است و این درد را یک مرد هرگز درک نخواهد کرد. این اواخر در کنار هیچ مردی احساس امنیت نمی‌کنم و حتی دیدن یک پسربچه و رد شدن او از کنارم می‌تواند بر من فشار روانی وارد کند. حتی امیدوار هم نیستم که اوضاع بهتر شود. با حقیقت کنار آمده‌ام. دنیا هیچوقت جای امنی برای زن‌ها نبوده.

۰ نظر ۴ موافق ۲ مخالف

2 ساعتِ پایانیِ شب در خیایان

دو قسمت از سریال Black Mirror را دیدم. از جایم بلند شدم و رفتم سراغ نقاشی. از لابه‌لای موهایم عطر برادرم می‌آمد که او را در آغوش گرفته بودم. طرحم را کامل می‌کردم و به باشگاه رفتن فکر می‌کردم. «دوس دارم ورزش کنم ولی حوصله ندارم. جدی حوصله ندارم یا اگه برم حسش میاد؟» گرمم شد. درب بالکن را باز کردم. «باید برم بیرون قدم بزنم. به کی زنگ بزنم؟ اصلا چرا من بزنم؟ چرا اونا زنگ می‌زنن؟ خسته شدم از بس پیگیرم. حالا جدی اصلا پیگیر بودم؟! از این به بعد برم توی کافه نقاشیام رو بکشم. برم قدم بزنم؟ دیره. نمیرم. خب داری بهونه میاری. روانشناسم گفته باید برم. پوف. چقدر دلم می‌خواد برم سفر. همسفر خوب کیه مثلا؟ خب تنها برو. فک کن یه دختر با یه کوله پشتش. حوصله و کشش آزار و ترس از تجاوز رو ندارم فعلا. پا شم برم قدم بزنم. چه وضعیتیه. نه میشه توی خونه موند، نه میشه رفت بیرون.» برای خودم آهنگ‌های شاد ایرانی پخش کردم. حین لباس پوشیدن رقصیدم. جلوی آینه ایستاده بودم و از لباس‌ها و بدنم لذت می‌بردم. لباس گرم پوشیدم و از خانه زدم بیرون. شارژ هنسفری‌ام زود تمام شد. محله‌ها خلوت بودند. به شهرداری که رسیدم طبق معمول فقط پسرها و مردها بودند که بازی می‌کردند. علی زنگ زده بود. ویسش را در واتس‌اپ گوش دادم و تماس گرفتم. کمی مست بود. کمی حرف زدیم. کمی خندیدیم. رفتم از فروشگاه خرید کردم. آن محلول شست و شوی صورت که در خریدش تردید داشتم را برداشتم. برای مادرم نرم‌کننده‌ی مو خریدم. به اضافه‌ی چند قلم وسایل بهداشتی و خوراکی برای خودم. پفیلا می‌خوردم و با مهدی چت می‌کردم. نه تاکسی بود و نه اسنپ. قدم زدم. سر میدان بعدی هم هیچ خبری از تاکسی نبود. به ناچار قدم‌زنان برگشتم خانه. همچنان با مهدی صحبت می‌کردم و گاهی از خودم استوری می‌گذاشتم تا سرگرم شوم. متلک‌ها را نادیده می‌گرفتم ولی پنج پسری که همزمان از رو به رویم رد شدند و نفری یک متلک انداختند آن هم به صورت همزمان واقعا ترسناک بودند. ساعت 12 شب بود و ریسک نکردم که درگیر شوم. بعضی راننده‌های شخصی بوق می‌زدند. نمی‌دانم کدام فاحشه‌ای در خیابان قدم می‌زند و پفیلا می‌خورَد. ولی حتی اگر پفیلا هم بخورد حداقل یک نیم‌نگاهی به خیابان می‌اندازد. برای منی که سرم به کار و گوشی خودم بود چرا بوق می‌زدند؟! آه. با ثمین تماس گرفتم ولی گوشی‌اش خاموش بود. بعدا فهمیدم که توی خوابگاه، آنتن درست حسابی ندارند. یک سگ پشمالوی سفید را در خیابانمان دیدم و شبم زیبا شد. سالم برگشتم خانه. صورتم را با محلول شستم و الان حالم بهتر است.

 

۸ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

آیا واقعا نیاز است که مثل انسان صحبت کنیم؟

یک موجود زنده همیشه باید از خودش محافظت کند. ما به عنوان موجوداتی که حرف می‌زنیم در معرض آسیب‌های بیشتری قرار داریم. وقتی شما از پوشیدن لباس مورد علاقه‌تان صرف نظر می‌کنید تا چرند و پرندهای فامیل را نشنوید در واقع دارید از خود و روانتان محافظت می‌کنید. البته گاهی همه‌ی دنیا و حرف‌هایشان به چپ شماست و لباس مورد نظر را می‌پوشید و گور پدر هر کس که خوشش نیاید. شاید جالب باشد که بدانید انسان‌ها هم کمین و یکدیگر را شکار می‌کنند و سپس می‌خورند! ما هم درنده هستیم! ما زبانی داریم که از مار هم گزنده‌تر و از دندان‌های شیر هم تیزتر است! پس باید دائما از خودمان محافظت کنیم. به او گفته بودم که احساس متقابل نسبت به‌ش ندارم. حسم می‌گفت که دردسر درست خواهد کرد. ولی با دلم رفتم جلو. دلم می‌گفت «اون که جذابه واست و تو هم که یک نیمچه کشش بهش داری! پس بیا و یه فرصت دیگه بهش بده!» من آدم روراستی هستم. رو بازی می‌کنم. از اینکه مردی شهامت نداشته باشد دلیل اینکه چرا به خانه‌اش دعوتم کرده را بگوید بیزارم. شنبه رفتم دیدنش. قرار شده بود که یک ملاقات باشد و درس را بگذاریم برای روزی دیگر. از لحاظ روانی کمی به هم ریخته بود. می‌دانستم که رفتن کار درستی نیست ولی دلم همچنان با لجبازی پا می‌کوبید به زمین «برو! برو!» به من گفته بود «بیا انار دون کنم برات.» و این کار را هم کرد. قبلا گفته بودم که با بغل و نوازش کمرم مشکلی ندارم ولی هر بار می‌خواست فراتر برود. بازوانم را چسباندم به گوشم. دست‌هایم را بردم پشت سرم و گفتم «نمی‌خوام بهم دست بزنی! داری اذیتم می‌کنی!» این همه نفهمیدنش را درک نمی‌کردم! خواسته‌های توهین‌آمیزش را هم همینطور. می‌دانست که به او حس متقابل ندارم ولی با این حال اصرار داشت که عروسک جنسی‌اش باشم! قرار بود ساعت 6:30 از خانه‌اش بروم. موهایم را بستم. ساعت 5:35 بود. گفتم اگر حرفی دارد بزند. حدود 5 دقیقه صحبت کردیم. سپس کفشم را پوشیدم و خانه‌اش را ترک کردم. حس بدی داشتم. به خودم یادآوری کردم که تقصیر من نبوده و از دفعه‌ی بعد حواسم را بیشتر جمع می‌کنم. قدم‌زنان رفتم سمت پارک. قرار بود که علیرضا و آرین را ببینم.

احتمالا اراجیفی همچون «وقتی زن میگه برو یعنی نرو! وقتی میگه نمی‌خوام منظورش اینه که می‌خواد!» را شنیده‌اید. گویی که زن از مریخ آمده! شاید به مذاق بعضی‌ها خوش نیاید ولی زن هم انسان است و منظورش را همانطور که می‌خواهد می‌رساند! هر انسانی فارغ از جنسیتش می‌تواند حرف‌های ناگفته در دلش داشته باشد. پدر من آن موقع که باید، به مادرم نگفت «نرو! بمان!» از سر لجبازی گفت «برو!» حتی فرهنگ ناز کردن را هم نداریم! البته خیلی تقصیر ما نیست. یک عمر تفکیک جنسیتی شده‌ایم. همین است که خیال می‌کنند اگر زن می‌گوید «نه» در واقع دارد ناز می‌کند و «نه» یعنی بیشتر اصرار کن! همین پرت و پلاها باعث شده‌اند که آدم‌های زیادی مورد تجاوز قرار بگیرند چون که طرف مقابلشان خیال کرده «داره ناز می‌کنه!» همین پرت و پلاها هر نقطه از کشور را برای زن‌ها ناامن کرده. آزارهای خیابانی تمامی ندارند چون خیال می‌کنند وقتی که می‌گویی «برو مزاحم نشو!» در واقع داری ناز می‌کنی! که البته جای تاسف دقیقا همینجاست که صدها هزار و بلکه شاید میلیون‌ها نفر در کشور ما به همین شیوه زندگی می‌کنند! برای دیدنش کافی‌ست که سری به کوچه و خیابان بزنید.

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

سه راه پرستار

از تاکسی پیاده می‌شوم و هنسفری می‌گذارم تا آهنگ گوش کنم. طبق معمول مردم و نگاه‌های آزار دهنده‌یشان. بالاخره کِی یاد می‌گیرند که آدم‌ها می‌توانند متفاوت باشند و قرار نیست که همه مثل هم لباس بپوشند؟! آه! در مسیر همیشگی دانشگاه قدم می‌زنم. راننده‌ی ماشین شاسی‌بلند شیشه را می‌دهد پایین و همزمان به سمت در خم می‌شود و من را نگاه می‌کند. نگاهم را از او می‌گیرم و به آهنگم گوش می‌کنم. حتی اگر حرفی هم زده باشد نمی‌شنوم. آه! یادم رفته بود که چه قدر از این خیابان متنفرم! همیشه می‌خواهند به زور سوارت کنند! نه نه! تقصیر خیابان که نیست! تقصیر آدم‌هاست. خیابان چه گناهی دارد.


پ.ن: سومین پست امروز. اگر پست قبل را ندیده‌اید؛ ریاکار

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

زن بودن (1)

 چند ماهی می‌شود که در باشگاه جدیدی عضو شده‌ام. سه چهار کوچه بیشتر با خانه‌مان فاصله ندارد. خانه‌ی ما در نقطه‌ای از رشت واقع شده که به همه جای رشت راه دارد. مسیر خانه تا باشگاه را پیاده می‌روم. البته اگر دوچرخه‌ام سالم بود احتمالا این مسافت را رکاب می‌زدم. باشگاه سر خیابان واقع شده و من باید در پیاده‌رو، در جهت موافق ماشین‌ها راه بروم. امروز که ترافیک بود و کلاه حصیری جدیدم سرم بود و خوش و خرم قدم می‌زدم، صدای پیس‌پیس مردانه را از بین ماشین‌ها شنیدم. متاسفانه در چنین شرایطی با خودم می‌گویم شاید اگر بی‌توجهی کنم برود پی کارش، شاید اصلا منظورش من نیستم. اما نه! حس من همیشه در این مواقع درست می‌گوید! اتفاقا خیلی هم با من بود. بی‌اعتنایی کردم. فایده نداشت. ماشین‌ها به کندی حرکت می‌کردند. از لابه‌لای ماشین‌ها صدای سگ آمد. رو کردم به سمت خیابان و در کمال ناباوری دیدم که یکی از پسرها بود که برای جلب توجه من و برای اینکه نگاهشان کنم صدای سگ درآورده بود!! سه نفری خنده‌ی تهوع‌آوری تحویلم دادند. اخم کردم و انگشت وسطم را به آن‌ها نشان دادم. بین خودشان چیزهایی گفتند که من درست نشنیدم. دم در باشگاه که رسیدم داشتند از پشت من رد می‌شدند و همچنان در حال متلک‌پراکنی و آزارم بودند. صدایم را بردم بالا و فریاد کشیدم «خفه شید دیگه، آشغالای عوضی». مرد مغازه‌ی کناری نگاهم کرد. درب باشگاه باز شد و دختری درست در آن سوی دروازه می‌خواست بیاید بیرون. صدای من را که شنید شوکه شد. به او سلام گفتم و رفتم داخل. تا یه ربع اول تمرینم عصبی بودم و به آن بی‌سر و پاها فکر می‌کردم: «باید یه کاری می‌کردم. باید می‌رفتم می‌زدم توی صورتش. اصلا باید با کلیدم ماشینش رو خط می‌نداختم...» بین خوش و بش‌های روزانه این ماجرا را به راحله خانم گفتم. با حالی کاملا بی‌تفاوت که انگار مثلا قطره‌ای آب ریخته باشد روی لباس گفت «ولش کن!!!» من هم گفتم که ما زن‌ها آنقدر ولش کردیم که این‌ها اینطور هار شده‌اند!

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان