خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

درباره‌ی افسردگی (13)

روانپزشکم را دوست دارم، خیلی زیاد! حتی مطب و منشی سابقش را هم دوست دارم. این جلسه وقتی وارد اتاق درمان شدم از تیپم تعریف کرد و گفت که کلاهم خیلی قشنگ است. سپس اجازه گرفت تا از من عکس بگیرد و در صفحه‌ی اینستگرمش به اشتراک بگذارد. من هم با کمال میل پذیرفتم و رو به دوربین لبخند زدم. این بار هم حدود 50 دقیقه با هم صحبت کردیم. من با میل خودم برایش از تجربیات و اتفاقات تلخ کودکی‌ام گفتم. شوکه شده بود. گفت: «یه طوری راحت از آزار جنسی حرف می‌زنی که انگار رفتی سوپری محل خرید کردی و برگشتی!» خنده‌ام گرفت! گفتم «شاید به خاطر اینه که قبلا درباره‌ش نوشتم و با یکی دو تا از دوستام راجع بهش حرف زدم.» از اتفاقاتی که برایم افتاده بود ناراحت شد. واقعا ناراحت شد. چند ثانیه‌ای سکوت کردیم. بعد برایش از دوازده سالگی‌ام گفتم که توسط یکی از نزدیکانم تهدید به تجاوز با سیخ داغ شده بودم...  متاسف شد و دستانش را گذاشت دو طرف صورتش. به من گفت «خب بعد اگه تو واژینیسموس نمی‌شدی کی می‌شد؟ من می‌شدم؟!» گفت که موهای تنش سیخ شده و سکوت کردیم. دقایقی را در سکوت به هم نگاه کردیم. لبخند می‌زدیم و من بغضم را قورت می‌دادم. گفت: «حالا داره همه‌ی زورش رو می‌زنه که گریه نکنه‌ها!!» دو نفری بلند خندیدیم. راست هم می‌گوید. برایش تعریف کردم که چطور در کودکی همیشه به بغض و گریه‌هایم بی‌اعتنایی شده و بابتش مورد تمسخر قرار گرفتم. از یک سنی به بعد به جای اینکه غمگین شوم، پرخاشگری کردم و آسیب زیادی دیدم. گمانم پزشکم هم بغض کرده بود. توی چشمانم نگاه کرد و گفت: «این اشک و لبخندها واقعا زیباست...» سپس حرف‌هایی زد که از شنیدنشان عمیقا خوشحال شدم. به من گفت «تو خیلی خوب دووم آوردی و خوب موندی. می‌تونم بگم من اگه جات بودم نمی‌تونستم! تو دختر باهوشی هستی. مثل گل نیلوفری که از دل مرداب دراومده. و باعث افتخاری. واقعا باعث افتخاری...» صحبت‌هایم که تمام شد داروهایم را داخل دفترچه نوشت و موقع خداحافظی مرا در آغوش گرفت. و من چقدر خوشبخت و سپاسگذارم که این زن را در زندگی‌ام ملاقات کرده‌ام. از مطب که آمدم بیرون آهنگ It Was In Me اوریل را گذاشتم روی تکرار. آهنگی که اوریل اوریل درباره‌ی تلاش‌هایش برای مقابله با بیماری لایم نوشته. این آهنگ هم حس خوشبختی داشتم و زیر نور آفتاب قدم می‌زدم و دلم می‌خواست که گریه کنم. قدم‌زنان برگشتم خانه. اگرچه درون اتاق درمان گریه نکردم ولی در عوض دیروز همراه کنسرت اوریل اندازه‌ی یک سال اشک ریختم و صدای هق‌هق‌هایم بود که وسط ذوقم از دیدن اوریل شنیده می‌شد. این زن قهرمان دوران نوجوانی من بود. این زن الگوی زندگی‌ام بود...

 

عکسی که روانپزشکم در استوری اینستگرم پست کرد.

 

 

پ.ن1: احتمالا بعدا مفصل برایتان درباره‌ی واژینیسموس خواهم نوشت.

پ.ن2: همان آهنگی که گفتم. شاید ندانید ولی زمانی که اوریل مرگ را با چشمانش دید هم دست از نوشتن آهنگ برنداشت. این آهنگ را هم بعد از شکست بیماری‌اش منتشر کرده. چند تا از آهنگ‌های آلبوم جدیدش از جمله همین، فضای حماسی دارد.

 


دریافت

۱۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

لعنت به حیای آن‌ها

دیروز توی کارگاه نقد عکس می‌گفتند زن ایرانی ذاتا حیا دارد. دلم می‌خواست بین آن سی - چهل نفر بلند شوم و صندلی‌ام را پرت کنم سمت مانیتور! واقعا این خزعبلات کافی‌ست! تا کی می‌خواهید این اراجیف را به خورد آدم‌ها بدهید؟! چرا خواسته و ناخواسته به زن‌ها ظلم می‌کنید؟! ظلم که نه، این‌ها خشونت است! زن‌ستیزی‌ست! لابد فقط توی کشورهای اسلامی کشف کرده‌اند که حیا در ذات زن هست و لابد ریشه‌ی ژنتیکی هم دارد!!! این چرندیات شما زندگی ما زن‌ها را سیاه کرده! زندگی مردها را هم! ما زن‌های ایرانی دائما در حال سانسور کردن خودمان هستیم. دائما از چیزی که نباید، خجالت می‌کشیم. دائما حس می‌کنیم که یک دیوار جلوی ما قرار دارد و باید زخمی و خونین یا خرابش کنیم یا از آن بالا برویم. واقعا کافی‌ست! تا کی می‌خواهید زندگی آدم‌های این مملکت را نابود کنید؟! تکلیف آن‌هایی که نمی‌خواهند الگوی زندگی‌شان فاطمه‌ی زهرا باشد چیست؟! تا کی می‌خواهید که زن‌ها در روز معصوم خدا باشند و شب‌ها در تخت همچون فاحشه‌ی برتر شهر؟! کور هستید یا خودتان را زده‌اید به کوری که این تناقض‌ها را ‌نمیبینید؟! مگر می‌شود که مدام زد توی سر یک کودک و در بزرگسالی از او انتظار عزت‌نفس داشت؟! حماقت هم حدی دارد! حالا بیایید و بگویید و همه‌ی زن‌ها که مثل من فکر نمی‌کنند! بله، برعکس شما من کور نیستم و خودم را هم به کوری نزده‌ام. آن زن‌ها هم تربیت شده‌ی امثال خود شما هستند و جدی باورشان شده که حجب و حیا داشتن خوب چیزی‌ست. زن‌ها باورشان شده که در این زندگی لعنتی فقط نقش دستگاه تولید مثل را دارند. زن‌ها باورشان شده که حق ندارند لذت ببرند. آن چه که این بازی کثیف برای زن‌ها به ارمغان آورده چیزی نیست جز اضطراب و افسردگی. دلم می‌خواست مثل آن زن لاتین، بی‌پروا می‌بودم و می‌توانستم هر آنچه که هستم و هر آنچه که می‌خواهم را بروز بدهم. دلم می‌خواست فارغ از هر دغدغه‌ای، زیر نور آفتاب، درست در میدان شهر همراه موسیقی خیابانی می‌رقصیدم و نگاه‌ها و افکار دیگران باعث نمی‌شد که قلبم از توی حلقم بزند بیرون. حیا یعنی داشتن مرزهای روانی، نه این چرندیاتی که تزریق کرده‌اید به ذهن مردم. لعنت به شما. لعنت به هر کسی که این افکار را به نسل بعد از خود منتقل کند. لعنت به باورهایتان. لعنت.

 

 

پ.ن: دومین پست امروز. اگر قبلی را ندیده‌اید؛ ذهن شلخته

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

آخر هفته

باید ظرف‌ها را می‌شستم و خانه را جارو می‌کشیدم. اگر قرار بود تنها باشم این کارها را نمی‌کردم. یعنی خودم را سانسور می‌کنم؟ یا به چیزی تظاهر می‌کنم؟ شاید هم برای دیگران فداکاری می‌کنم؟

تمرکز نداشتم و نمی‌توانستم هیچ کاری انجام دهم. پروردگارا! این همه سر و صدا؟! خانه‌ی پدرم که آرام‌تر بود! 2تا آدم وسواسی خورده‌اند به هم و تصور کنید که زندگی در کنار آن‌ها چه قدر سخت است! مادرم مدارک پزشکی پدرش را پیدا نمی‌کرد و این قضیه و به هم ریخته بودن خانه او را بی‌اندازه کلافه و مضطرب کرده بود. از مسائل کوچک ایراد می‌گرفت و هر چیزی آزارش می‌داد. مادرم خسته است و به خوبی می‌دانم که جا به جایی بین دو خانه، آن هم در دو استان مختلف، چقدر از او انرژی می‌گیرد. از آن دسته زن‌هایی‌ست که مستقل هستند و ظاهرا نیاز به کمک کسی ندارند. ولی اگه به نقاط تاریکشان راه پیدا کنی می‌بینی که چقدر نیازمند حضور آدمی قوی‌تر از خود هستند. من هم همینطورم. ایمان همیشه می‌گوید «حس قدرت می‌دی به آدم!» گریه‌ام گرفته بود. من به سکوت پناه آورده بودم تا آرام‌تر شوم. دلم می‌خواست جمع کنم و بروم. چند تنفس دیافراگمی کشیدم و از آن‌ها خواستم که آرام‌تر صحبت کنند. به مادرم گفتم که حالم چندان خوب نیست. خیال کرد که دچار حمله‌ی پنیک شده‌ام. کلافه و خسته برگشتم توی اتاق. در را بستم. شبیه بچه‌ها پچ‌پچ می‌کردند و من به سازنده‌ی آپارتمان لعنت می‌فرستادم.

هنوز به این محیط عادت نکرده‌ام. از شکستن ناخن دست و پا گرفته تا کوبیده شدن استخوان لگن به کابینت و کبود شدنش بلا آمده سرم. البته همینش خوب است. تکراری نیست و جا برای کشف کردن دارد.

مادرم و همسرش نهار خوردند و برگشتند تهران. این تجربه موقعیت خوبی بود تا خودم را از بیرون نگاه کنم. یاد روزهای اولی افتادم که سفر رفتن را آغاز کرده بودم. بی‌نظمی دیگران آزارم می‌داد ولی چیزی به زبان نمی‌آوردم. مرتب بودن خودم کافی بود تا دیگران بدانند که چه جور آدمی هستم. رفته رفته توی هم حل شدیم. دوستانم یاد گرفتند که شلخته نباشند و من به بی‌نظمی و خاک و کثیفی عادت کردم. روزهایی بود که من هم مثل مادرم وسواس داشتم و چه قدر آدم‌هایی که توی یک خانه با هم زندگی می‌کردیم، به خصوص برادرم، اذیت شدند. حالا خاکی بودن میز و مرتب نبودن روتختی مرا زجر نمی‌دهد. البته وسواس من با شروع افسردگی کمرنگ‌تر شد. افسردگی خیلی از مسائل را برایم کم اهمیت کرد.

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (12)

بیدار شدم. اضطرابم کمتر شده بود ولی عضلات روی چانه‌ام می‌پرید. هر بار که فشار روانی به من حمله‌ور می‌شود دچار همین تیک‌های عصبی می‌شوم. خیلی میل نداشتم که از تخت بروم بیرون. «این هفته که اصلا باشگاه نرفتم. حداقل امروز برم بدوم.» هر طور که بود از تخت جدا شدم. صبحانه خوردم و دوباره چند دقیقه‌ای دراز کشیدم. آشغال‌های ریز و درشت به کف پایم می‌چسبید. رفتم سراغ جاروبرقی. یادم آمد که باید به تعمیرکار زنگ می‌زدم. قرار بود دوربین آنالوگ برایم جور کند تا بخرم. با دوستان عکاسم مشورت کردم و دیدم مبلغی پیشنهادی فروشنده خیلی زیاد است. تماس گرفتم و اطلاع دادم که آن دوربین را با آن قیمت نمی‌خواهم. «باشه قربان. من از اولش می‌دونستم که شما اصلا دوربین نمی‌خواین خانوم. الکی وقت ما رو می‌گیرید. خداحافظ» و قطع کرد! غمگین بودم و با این رفتارش غمگین‌تر شدم. هنوز زل زده بودم به صفحه‌ی گوشی. باورم نمی‌شد! البته این آدم از همان دفعه‌ی اولی که دیدمش یک چیزیش بود. وقتی که همراه ایمان رفتم و حدود قیمت تعمیر را پرسیدم به من توپید و گفت «بالاخره اگه واقعا قصد دارین تعمیرش کنین چه فرقی داره که هزینه‌ش چقدره!» دفعه‌ی بعد هم که گفتم نیاز به تعمیر نیست خیلی به خودش گرفت و طلبکار بود! می‌گفت اگر قصد تعمیر ندارید چرا هزینه می‌کنید؟! البته من هزار بار توضیح داده بودم که این دوربین خودم نیست و دوستم به من قرض داده و تصمیم‌گیرنده‌ی اصلی اوست، نه من. از پویا شنیدم که این آقا چند سالی را در ژاپن زندگی کرده. البته نظم داشتن و مقرراتی بودنش واقعا تحسین برانگیز است. رفتم روی تخت نشستم و سعی کردم همانطور که روانشناسم گفته تنفس کنم. بعد از چند دقیقه بلند شدم و خانه را تمیز کردم. اواخر کارم پدر تماس گرفت و از ساعتی که زنگ زده فهمیدم که 5شنبه است! من خیال می‌کردم که 4شنبه است و یک روز از زندگی عقب افتادم! کارم که تمام شد دیدم ثمین پیام داده. حنا آماده کردم و با هم صحبت کردیم. حس کردم حالم بهتر شده. حنا گذاشتم و بعد رفتم حمام.

موهایم هنوز خیس بود که دیدم غزل دارد زنگ می‌زند. پیشنهاد دویدن و قدم زدن داد. با سر قبول کردم. رفتیم پارک بانوان و تازه شروع کرده بودیم به دویدن که خانمی جلوی ما را گرفت و گفت که اجازه نداریم با تاپ در این محیط حضور داشته باشیم و باید حداقل تیشرت بپوشیم! حتی عصبانی هم نشدم. خودش هم یکی بود مثل ما. می‌خواهد دخترانش را بفرستد تا خارج از ایران زندگی کنند. چیزی حدود 10 دقیقه درد دل کردیم. گفت که اخیرا گشت ارشاد و مامورهای شهرداری به این پارک سر می‌زنند و قصد دارند که پارک را از دست افراد معمولی خارج کنند. آدم یاد مافیا می‌افتد! هنسفری گذاشتیم و بعد از پایان صحبت‌ها مانتوی کوفتی را تنمان کردیم و دوباره شروع کردیم به دویدن. بعد از 15 دقیقه دویدن، 5 دقیقه قدم زدیم. توی آلاچیق نشستیم و کمی صحبت کردیم. بعد رفتیم طناب زدیم و تمرینات فیتنس انجام دادیم. مانتو را درآوردم و به غزل هم گفتم این کار را کند. از تمرین کردن عکس و فیلم گرفتیم و در آخر، همان خانمی که به ما تذکر داده بود از تمرین دو نفری ما فیلم گرفت. تشکر کردیم و دیدم که گربه‌ها دورم جمع شده‌اند. دو تا دست داشتم و باید سه تای آن‌ها را نوازش می‌کردم. چقدر دوست داشتنی بودند. برگشتم خانه و این تمرین کردن چیزی بود که واقعا به آن احتیاج داشتم، البته بدون حجاب. امروز به چه چیزی احتیاج داشتم؟ ارضا شدن. الان حالم خوب است و باسن لق دیگران. ماچ به تو ای سرترالین عزیزم.

۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (11)

دیروز با ایمان رفتیم خرید. از اینکه پیراهن جین مردانه‌ی سایز بزرگ 20 هزار تومانی خریده‌ام بسیار خوشحالم. ایمان اصرار داشت که این لباس به تو نمی‌آید، ولی من مصمم پافشاری می‌کردم و همچنان معتقدم که خوشتیپ‌تر از قبل شده‌ام. تمام لباس‌هایی که خریدم رنگی هستند و از این موضوع خوشحال‌ترم. ساعت از 11 شب گذشته بود و ما هنوز داخل انبار در حال جستجوی لباس بودیم. ساعت 12:30 رسیدیم رشت. حتی وقت نشد که شام بخورم و چند ساعت دلم ضعف می‌رفت. این اتفاق برای یک آدمِ میگرنیِ لاغر اصلا خوب نیست. دیشب ساعت 2 خوابیدم و زیر چشمانم کمی سیاه شده. قرص‌های ضد اضطراب و افسردگی ساعت خوابم را تنظیم کرده‌اند و معمولا 12 می‌خوابم و ساعت 7 بیدار می‌شوم. امروز که جلوی آینه ایستاده بودم و چهره‌ی خسته‌ام را تماشا می‌کردم به خودم گفتم You're beautiful (تو زیبایی) و بعد برای خودم بوس فرستادم. آدم باید مراقب حودش باشد.


پ.ن: من هنوز همان دختری هستم که بعد از خرید کردن، برای نشان دادن خریدهایش به آدم‌های نزدیک زندگی‌اش ذوق دارد!

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (10)

برنامه‌ی روانشناسم را پشت گوش انداختم و از روز هجدهم به بعد را ننوشتم. قرار بود وقتی که برنامه به روز بیستم رسید نوبت بعدی مراجعه را بگیرم. از روز هجدهم، یک ماه و یک روز گذشته و نمی‌دانم چرا اینقدر دست‌دست می‌کنم. دیروز تا ساعت 7 غروب حالم خوب بود. بعد غمگین شدم و همچنان به صورت بگیر نگیر ادامه دارد. نمی‌دانم که علتش چیست. در طول درمان که حالم بهتر شده بود با خودم می‌گفتم چه خوب می‌شود که همیشه همینطور شاداب و سر حال باشم. پیش خودم خیال کرده بودم حالا می‌توانم با خیال راحت آهنگ غمگین گوش کنم و ککم هم نگزد. دیروز آهنگ Numb از لینکین‌پارک را گوش می‌دادم و متعحب بودم که دیگر قلبم از اندوه مرگ چستر پر نشده. ولی خب فقط 8 ساعت زمان برد تا غمگین شوم... نمی‌دانم که بابت پریود است؟ یا بابت حس بدی که از پدرم می‌گیرم؟ یا بابت اینکه چند روزی آنطور که باید بیرون از خانه نبوده‌ام؟ و شاید چون از آخرین باری که ورزش هوازی انجام دادم بیش از یک هفته می‌گذرد؟ شاید هم بابت حرف‌هایی که نباید می‌زدم و حرف‌هایی که نباید می‌شنیدم. من آدمی نیستم که از بعد از پایان رابطه بتوانم با طرف مقابل عادی رفتار کنم. وقتی که قلبم تمایل دارد از دهانم بیاید بیرون چطور می‌توانم عادی رفتار کنم؟ من هنوز از این جریان عبور نکرده‌ام و این را به خوبی می‌دانم. علت غمگین بودنم را نمی‌دانم و ندانستن همیشه آزارم می‌دهد. من آدمی نیستم که نسبت به ندانستن بی‌تفاوت باشم. رو به روی آینه ایستاده بودم و نگران شدم که دوباره نتوانم ورزش کنم و خوب غذا بخورم. نگران شدم که نکند باز هم وسط راه تولید دست‌سازه‌هایم بخورم زمین؟ دیشب پرونده‌ی عکس‌های مشهد و عکس‌هایی که مصطفا از من گرفته بود برای همیشه بسته شد و حالا باید بروم سراغ فصل دیگری از عکس‌ها؛ عکس‌هایی که با گوشی جدید گرفته‌ام و عکس‌هایی که بوی مرگ بر اثر افسردگی را می‌دهند.

 

پ.ن: آهنگی که از آن نام بردم.

 


دیدن فایل آهنگ

۳ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (9)

از آنجایی که حالم بهتر شده دو سه باری یادم رفته که باید قرص می‌خوردم! عجیب است ولی قرص‌هایم را دوست دارم. سال گذشته این موقع از خوردن قرص فراری بودم. این روزها شادترم، آن هم بدون دلیل. برای خودم آهنگ پخش می‌کنم و با شرت گیپوری جدیدم می‌رقصم. توی آینه یک طور دیگری به خودم نگاه می‌کنم. کم شدن اضطرابم باعث شده که جوش‌های صورتم هم بسیار کم شوند. جنسِ مورد دار را می‌برم مغازه تا برایم تعویض کنند و اگر فروشنده بی‌تفاوتی نشان دهد بدون اضطراب حقم را می‌گیرم. موقع خرید، خودخوری نمی‌کنم و جواب حرف‌های بیخود فروشنده را می‌دهم. در برابر دیگران از خودم دفاع می‌کنم و اجازه نمی‌دهم که طعنه‌هایشان بدون جواب بماند. برای خودم احترام و ارزش بیشتری قائلم و از اینکه چند شال را سر کنم و خودم را توی آینه برانداز کنم خجالت نمی‌کشم. موقع تمرین کردن توی باشگاه از خودم فیلم می‌گیرم و بابتش اضطراب ندارم و خجالت نمی‌کشم. توی چشم آدم‌هایی که من زل زده‌اند، زل می‌زنم و اخم می‌کنم. تصمیم گرفته‌ام دفعه‌ی بعد که کسی مزاحمم شد با کمربند شلوارم از او پذیرایی کنم. تنها موردی که هنوز پابرجاست تذکر دادن به مرد بغلدستی درون تاکسی‌ست تا درست بنشیند. بهتر غذا می‌خورم و شاهد تغییر بدنم هستم. اگر افسرده هستید به شما تنها 2 پیام دارم:
1. از روان‌درمانگرهای مربوطه کمک بگیرید و تمام دستوراتش را مو به مو اجرا کنید.
2. نایستید! افسردگی علاقه دارد تا شما را جایی بدون حرکت نگه دارد. خودتان را وادار به حرکت کنید. قدم بزنید. ورزش کنید. بدوید.
امیدوارم که در برابر مورد اول مقاومت نکنید چون شماره‌ی یک و دو مکمل هم هستند و یکی بدون دیگری راه به جایی نمی‌برد.

۰ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (8)

سوتین فیروزه‌ای‌ام که در سمت جلو طرح بته و جقه دارد و دوست‌پسر سال‌های دورم بعد از چند سال جدا شدن از کنار یقه‌ام آن را دید می‌زد طوری برایم بزرگ شده است که انگار هیچ‌وقت برای پستان‌های من نبوده.


پ.ن: دومین مطلب امروز. قبلی؛ «این همه کلک ازثیه از کی داری؟ یه ذره روراستی چرا نداری؟»

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (7)

بعد از گذشت دو روز فرصت کرده‌ام که بنشنیم پشت لپ‌تاپ. چهار روز است که پشت هم کار می‌کنم. بله، بالاخره جدی دارم ساخت دست‌سازه‌هایم را دنبال می‌کنم و برای اینکه آن‌ها را در معرض دید بقیه قرار دهم لحظه‌شماری می‌کنم! البته بعدا به کمک شما هم برای تبلیغات نیاز دارم. حالا دغدغه‌ی من شده جان بخشیدن به وسایل کوچک و ساده. ایده‌های زیادی در سر دارم. نمی‌دانم چون افسردگی‌ام بهتر شده کارهایم قشنگ‌تر شده‌اند یا چون طی این مدت عکس‌های زیادی دیدم تاثیر گذاشته. همچنین سلیقه‌ام تغییر کرده است و در نتیجه‌ی آن حصارهای ذهنی‌ام که مرا محدود می‌کرد را شکسته‌ام. همه‌ی مواد اولیه مثل سایر چیزها گران شده‌اند و در بعضی موارد هم شامل قطحی از فرط گرانی هستیم.

دو ماهی می‌شود که درمان دارویی را شروع کرده‌ام. هر هفته با وزنه‌های سنگین‌تری در باشگاه تمرین می‌کنم. دوباره می‌توانم درد و فشار وزنه‌ها را تحمل کنم و تقریبا با تمام توان تمرین کنم. هوشیارتر شده‌ام. حواسم به آدم‌ها هست و با آن‌ها خوش و بش می‌کنم. موقع تمرین کردن به خودم می‌ایم و می‌بینم که دارم ریز می‌رقصم. قبلا تکان دادن بدنم برایم زجرآور بود؛ حوصله و علاقه‌ای برای تکان دادن بدنم نداشتم. حین مرتب کردن اتاقم به تمیز کردن کفشم فکر می‌کنم و بدون کلنجار رفتن با خودم ناگهان می‌بینم که در حال تمیز کردن کفشم هستم. کارهایم را بدون اینکه زجر بکشم انجام می‌دهم. صبح‌ها راحت از تختخواب می‌آیم بیرون. می‌دانستم که آدم‌ها بی‌نقص نیستند و دنیای ما دنیای یونیکورن‌ها نیست ولی طی صحبتی که با روانپزشکم داشتم بالاخره این حقایق را پذیرفتم. حالا به انجام دادن نصف لیست خرید و لیست کارهای روزانه‌ام قانع هستم. بی‌نظمی در کشو و کمد و کتابخانه‌ام را پذیرفته‌ام و خودم را مجبور نمی‌کنم که وسایلم را طبق قانون خاصی بچینم. موقع ساخت دست‌سازه‌هایم فشار ذهنی خیلی کمتری دارم و دیگر نگران اختلاف فاصله‌ی 3 میلی‌متری نیستم و مدام با خودم نمی‌گویم «اگه خوب انجامش ندم و زود دست مشتری خراب شه چی؟؟» حالا به خودم و کارهایم ایمان دارم و می‌خوام طرح‌هایی متفاوت با دیگران بسازم.

این روزها صداها آزارم می‌دهند. بودن کنار خانواده آزارم می‌دهد. تحمل گفتگو با آن‌ها را ندارم. از صدای آب حمام و دستشویی خسته شده‌ام و بر خلاف کودکی که همیشه انتظار آمدن پدر به خانه را می‌کشیدم حالا از تصور آمدنش به خانه کلافه می‌شوم. نمی‌توانم تحمل کنم که وقتی درِ اتاقم باز است موقع رد شدن به من و اتاقم نگاه کند. حوصله‌ی نگرانی‌ها و وسواس بیش از حدش را ندارم. دلم می‌خواد با یکی دو نفر بروم به جنگل و چند روزی از همه‌ی صداهای دنیای مدرن دور باشم.


پ.ن: بعد از سال‌ها دوباره به وبلاگم «موضوعات» و «کلمات کلیدی» اضافه کردم.

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (6)

یک سال اخیر مداوم ورزش نکرده‌ام و هر چند وقت یکبار بین تمریناتم وقفه‌ای افتاده. وضعیت افسردگی‌ام که بدتر شد این وقفه‌ها هم بیشتر و طولانی‌تر شدند. چند ماهی با خودم کلنجار رفتم و از این که نمی‌توانستم مثل سابق وزنه‌های سنگین بلند کنم خودم را سرزنش می‌کردم. برایم غم‌انگیز بود که زود خسته می‌شوم و موقع بالا رفتن از کوه نفسم می‌گیرد. تصویری که از خودم توی ذهنم داشتم همان عالمه‌ی ورزشکاری بود که با نهایت توان ورزش می‌کرد. چند روز پیش با خودم روراست شدم و گفتم «ببین! اون زمان که موقع کوهنوردی از همه جلوتر بودی و توی باشگاه صفحه‌های بیست کیلویی می‌ذاشتی روی دستگاه، حال و روز روان و ذهنت مثل الان بود؟! نبود دیگه!! اون موقع اصلا چقدر افسرده بودی؟! وزن و سایزت رو ببین چقدر کم شده. می‌دونی چقدر عضله از دست دادی؟ پس آروم بگیر و مثل یه مبتدی از وزنه‌ی سبک شروع کن و بیا بالا. گور بابای اونی که به هالتر سایز کوچیک توی دستت طعنه می‌زنه و خیال می‌کنه موقع جا به جا کردن صفحه‌ی بیست کیلویی نیاز به کمک داری.» حالا اسکوات اسمیت را بدون وزنه انجام می‌دهم و دیگر هزاران سوال توی ذهنم شکل نمی‌گیرد که چرا؟! با خودم کنار آمده‌ام و انتظاری هم از خودم ندارم. آرام‌تر شده‌ام. نفسی عمیـــق می‌کشم و بند کتانی را محکم گره می‌زنم.

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان