خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

کابوسی به نام تاکسی (2)

من آخرین نفری بودم که سوار تاکسی شدم. مرد به هیچ عنوان حتی به خودش زحمت تکان خوردن نداد. انگار که روی مبل خانه‌اش نشسته باشد. خودم را جمع کردم که پای راستش به من نخورد و پای راست خودم را گذاشتم روی بدنه‌ی در. همسرش کنارش نشسته بود. به این فکر می‌کردم که اگر زنش کنارش نبود تذکر می‌دادم تا درست بنشیند. چند دقیقه‌ی بعد زن رو کرد و به مرد گفت «اون بچه اصلا جا نداره. بیا اینورتر.» مرد تکان نخورد و زیر لب غر می‌زد. زن با گویش گیلکی: «عجب آدم نفهمی هستی. با این اخلاقی که داری.» بعد از یک دقیقه دوباره زنش به او گفت «آخه نگاه کن اصلا جا نداره، بیا این طرف‌تر دیگه.» مرد با اکراه خودش را تکان داد و حالا می‌توانستم راحت‌تر بنشینم. آنقدر خسته بودم که حتی یادم رفت از او تشکر کنم. هر کلمه‌ای که باید از دهانم خارج می‌شد انرژی زیادی می‌طلبید. دنیای عجیبی است. حتی انرژی نداشتم که به زندگی این زن و مرد فکر کنم. یعنی همه‌ی زوج‌ها به این درجه از ابتذال می‌رسند؟ آیا می‌شود کنار کسی تا پایان عمر خوشحال بود؟ باید بخوابم. امروز بعد از گذشت 3 سال دویده‌ام و این یعنی یک قدم رو به جلو.

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

کابوسی به نام تاکسی

«بیا، اینم که خودش رو جمع نکرد. این دختره ولی خوب نشسته طفلی. نگاه کن آخه این مَرده اندازه‌ی یک نفر و نصفی جا گرفته. باز خوبه که لبِ آب پیاده میشه. همیشه من اونیَم که باید توی عذاب بشینه. انگار لاغرا حق ندارن راحت بشینن. تاکسی چرا حرکت نمی‌کنه؟! ای بابا، ترافیکه. اینم که پاش چسبیده به من. با اون پیرهن مشکیش. لابد واسه شب قدر عزاداره. عین آدم بلد نیستن بشینن و می‌چسبن به زن‌ها، اونوقت من اگه روسریم رو توی خیابون بردارم همینا گلو پاره می‌کنن که خدا گفته پس باید رعایت کنی. انگار خدا نگفته که به نامحرم نباید بچسبی. شاید کسیش فوت شده باشه. اَه! بیا حالا داره به صف افطاری مسجد نگاه می‌کنه. انگار نه انگار که با پای لعنتیش جای من رو گرفته. جدی دارم عصبی میشم. چرا نمی‌رسیم تا پیاده شه؟ شاید حواسش نیست که بد نشسته. حرف بزن دیگه. مگه قرار نبود از حق خودت دفاع کنی؟ اگه راننده از اونایی باشه که زن رو پیاده می‌کنن یا خود مرده از اونایی باشه که بگه من چون مردم باید پاهام رو باز بذارم چی؟ جدی خسته‌م، انرژی برای دعوا کردن ندارم. به قول جولیک اینا که برای دست و پای آدم جا در نظر نمی‌گیرن. این همه کشور توی دنیا، من اد باید توی این گه‌دونی به دنیا میومدم. پوف، بالاخره داره پیاده میشه. حالا واسه من مودب هم حرف می‌زنه! من که اونورتر نمی‌شینم. اصلا نمی‌خوام گرمای بدنش که روی صندلی مونده بخوره بهم. عوضی. حالم ازش به هم می‌خوره...»

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان