خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

برگی از زندگی

سلام عالیس ..
یکمی حرف داشتم ولی از اونجایی که بلاکم کردی و احتمالا در زمان گرفتن هارد هم نمیخوای باهام حرف بزنی، اینجا میگمش. میتونی نخونیش و حذفش کنی .. انتخاب با خودته! اما اگه نخوندیش حرف منو نشنیدی ... و حقمو برای توضیح یه چیزایی ازم گرفتی ..

از چند چیزخوشحالم واز چندچیز نگران و ناراحت ..

خوشحالم چون لحظاتی از زندگیمو با کسی گذروندم که فردی قوی، نترس، با اراده، دوستداشتنی و با محبت بود. خوشحالم که یه زمان و یه مدتم رو در کنار کسی بودم که با وجود خیلی از مشکلاتم بازم برام اولویت بود و حسم بهش حسی بود که انگار بودنم لازمه براش .. )اما انگار نبود، شاید نبودنم بهتر میبود!( اما در نهایت این حس من بود.

نگرانم، که نکنه شاد نباشی، نکنه دلت بگیره، نکنه حس کنی کسی دوست نداره، نکنه لحظه ای حسرت بخوری یا نکنه که حس کنی تنهایی .. حالا باورکنی یانه اما این نگرانی ها برام دلهره میاره و مضطربم میکنه! شاید بگی به توچه محسن! آره بمن ربطی نداره. تو زندگی خودت و تصمیمات خود رو داری .. و نیازی به دخالت من یا هیچکس دیگه هم نیست. اما این نگرانی ها از اون نگرانی هاست که دلیلو ربط رابط نداره برام .. تنها حسمه که میگه تو لیاقت خیلی چیزارو داری که فعلا در دسترست نیست .. تمام شادی ها و آرامش دنیارو برات آرزو میکنم و تنها چیزی هم که ازت میخوام اینه که بیخیال تمام آدمای دنیا که حالتو بد میکنن ، بیخیال تمام اشک ها و بغض ها .. به آرزوهات برس .. به آرزوهات برس .. و بخند!

ناراحتم که ممکنه چه فکری راجبم بکنی! هرچند شاید به نظر مهم نباشه اما اون فکر راجبه منه و برای من مهمه! مهمه که بدونی هدفم از بودن و دوستی باتو هیچ چیز بدی نبوده و تو تا آخرین لحظه ی زنده بودنم برام محترم و قابل ستایشی. میخوام بدونی که اتفاقات بینمون یه راز بینه منوتوه و هرگز فاش نمیشه و حرمتی بینمون شکسته نیست! تا لحظه ای که زندم در قبال کارایی که کردم مسئولم و تا هستم همیشه برای تو احترام قائلم .. همیشه تو دوستی داری که از دور دوست داره حتی اگه دوسش نداشته باشی .. باتو خوب، گرم و صمیمیه حتی اگه باهاش سرد و بی حرمت باشی .. همیشه براش مهمی حتی اگه برات هیچ ارزشی نداشته باشه! آره من درقبال تمام کارای که کردم مسئولم. تمام سعی من از بودن باتو دیدن شادیت بود، نمیدونم چرا ولی ازاین که ببینم میخندی و خوشحالی انگار که من هم میخندم و من هم خوشخال میشم. هرجایی که خندیدی .. بلند بخند .. تا صداتو بشنوم! باورکنی یا نه اما آرومم میکنه.

 

 

محسن *****
21 / 3 / 1395 : 4:45

 

بله، تاریخ این نامه به درستی تایپ شده؛ 1395! خیال می‌کردم که این پی‌دی‌اف را حذف کرده‌ام ولی یک روز چشمم به‌ش افتاد و خاطرات زیادی برایم زنده شدند. این محسن آن محسن نیست. من با دو محسن در زندگی‌ام ملاقات کرده‌ام؛ یکی در سال 1391 و دیگری در سال 1395. به قول محسنِ اولی «جفتمونم عوضی بودیم! اصلا محسن‌ها همه‌شون عوضی‌ان!» البته من یک محسنِ قهرمان می‌شناسم؛ محسن خلیلی! ستاره‌ی روزهای طلایی پرسپولیس در سال 1387! قضیه‌ی من و محسن از جایی شروع شد که من موبایلگرافی می‌کردم. عکسی را در اینستگرم منتشر کردم و طبق معمول هشتگ زدم. یکی از هشتگ‌ها را دنبال کردم و رسیدم به صفحه‌ی محسن. سبک ادیت عکس‌هایمان مثل هم بود؛ فضایی تاریک داشتند. علاوه بر آن، عکس‌هایی که می‌گرفت را دوست داشتم. او را فالو کردم. مدتی بعد او هم مرا فالو کرد. آن روزها موهایم کوتاه و بنفش بود و دوست اینترنتی‌ام «کیا» به تازگی فوت کرده بود. محسن گاهی در دیرکتم ویدیویی از حیوانات بامزه می‌فرستاد. یک روز پیشنهاد داد تا همدیگر را ملاقات کنیم. من با خوشحالی پذیرفتم. البته بماند که من در قرار اول فشارم افتاد و رفتیم درمانگاه! رفتارهای محسن عجیب بود. هم مرا می‌خواست و هم نه. برایش سلفی می‌فرستادم و واکنش یک دوست را داشت. اما در خیابان که قدم می‌زدیم، از من می‌خواست تا بروم بالای جدول. وقتی به انتهای جدول می‌رسیدم مرا بغل می‌کرد تا بیایم زمین. گاهی دیر می‌رسید سر قرار. خیلی دیر! می‌گفت که خواب مانده، ولی گمانم به کل فراموش کرده بود. دختری زیر پست‌هایش کامنت می‌گذاشت که اصلا حس خوبی به او نداشتم اما سوالی هم نمی‌پرسیدم. زنگ‌های مشکوک داشت. یک بار سالن‌کارِ کافه که کمی شیرین می‌زد از محسن پرسید «اون یکی رو چیکار کردی؟» چهره‌ی محسن طوری شد که انگار می‌خواست چیزی را مخفی کند. پرسید «کدوم یکی؟» سالن‌کار در جواب گفت «همون خانومه که باهات میومد!» بقیه‌ی مکالمه را یادم نیست ولی می‌دانم که من باز هم سکوت کردم. اصلا سوال پرسیدن را حق خودم نمی‌دانستم. آن روزها یک دوره‌ی سخت افسردگی را می‌گذراندم و مثل همیشه وزنم کم شده بود. و البته آن روزها کراشم آقای میمِ درامر بود و توی وبلاگم درباره‌ی او می‌نوشتم. خدایا! چه روزهایی بود! پففف! داشتم می‌گفتم. یک بار یکی از دوستان دختر محسن که عضوی از اکیپ‌شان بود از من پرسید «تو و محسن با هم توی رابطه‌اید یا همینطوری دوستید؟» پاسخ من گزینه‌ی دوم بود. محسن به من اهمیت می‌داد. وقتی حالم بد بود نگرانم می‌شد. همیشه از کافه تا میدان فرهنگ را با من قدم می‌زد که تنها نباشم و وقتی که سوار تاکسی می‌شدم برمی‌گشت کافه. برایم از فرهنگ و اصطلاحات کرمانشاه می‌گفت. وقتی می‌خواست دستانم را بگیرد توی چشم‌هایم نگاه می‌کرد. وقتی که رفتم خانه‌ی مجردی‌شان، برایم پیانو نواخت و کمی از ساز و تئوری موسیقی یادم داد. با هم فیلم و سریال تماشا کردیم. قربان‌صدقه‌ی قدّم می‌رفت و مرا روی پایش می‌نشاند. در خیابان‌های بندر انزلی که بودیم پرسید «تا حالا کسی توی خیابون پشت ترانس برق، لبات رو بوسیده؟!» و مرا بوسید. چند باری رفتیم کنار دریا. روی سنگ‌ها نشستیم و اجازه دادیم که موج‌ها از زیر پایمان رد شوند. همانجا همدیگر را بوسیدیم و وقتی به خودمان آمدیم، آدم‌های زیادی از کنارمان رد می‌شدند. اما هیچ‌کدام از این‌ها کافی نبودند و من این را به خوبی می‌دانستم ولی توان و شهامت پایان دادن را نداشتم.
نزدیک تولدم بود و تصمیم گرفته بودم هر طور که شده بروم قلعه‌رودخان. حالا چرا قلعه‌رودخان؟ چون تولد سال قبلم را همراه علیرضا و کامیار در آنجا سپری کرده بودم. طوری به هر سه‌ی ما خوش گذشته بود که باورمان نمی‌شد. و البته بعد از کوه و جنگل، رفتیم دریا. محسن از من خواست که اجازه دهم تا همراهم به قلعه‌رودخان بیاید. اول مخالفت کردم ولی بعد که قبول کردم گفت امتحان دارد و از این مزخرفات. خلاصه برنامه‌اش را جور کرد تا همراهم بیاید. توی ماشین که بودیم تماس مشکوکی داشت. من طبق معمول سکوت کردم. اصلا دلم نمی‌خواست که برچسب «فضول» و «حسود» را روی پیشانی‌ام بچسبانند! من و الهه یک عمر به واسطهی سلایقمان خودمان را متفاوت از سایر دخترها می‌دانستیم و حالا من، عالیس؟! از یک پسر بپرسم که «کی بود زنگ زد؟!» من که یک دختر معمولی نبودم! آن روزها خیلی راحت کوهنوردی می‌کردم. سبک بودم و نفسم به این صورت نمی‌گرفت. محسن گاهی کوله‌ام را برایم می‌آورد. یک زوج جلوتر از ما بودند و محسن بلند بلند از باسن من تعریف می‌کرد! با این کارش راحت نبودم ولی حرفی نزدم. چون فقط یک دختر معمولی‌ست که جلوی دیگران بحث می‌کند! این مرضِ خاص بودن در من ریشه کرده بود و خودم هم نمی‌دانستم که دارم چه بلایی سر خودم می‌آوردم. به هر حال رسیدیم به قلعه. عکس گرفتیم. برگشتیم و یک راه فرعی که آن یکی محسن به من یاد داده بود را نشانش دادم. کمی آنجا وقت گذراندیم و عشق‌بازی کردیم. باید خاطرنشان کنم که از سوتین‌های اسفنجی اظهار گلایه‌مندی کرد. اگر کسی امروز چنین حرفی به من بزند_که البته من یک سال است که دیگر سوتین نمی‌پوشم_ ولی خب اگر بخواهد هرگونه ایرادی از بدنم بگیرد قطعا او را با لگد از زندگی‌ام بیرون خواهم کرد. ادامه‌ی داستان؛ دیر برگشتیم. هوا تاریک شده بود و نور گوشی برای دیدن راه کافی نبود. چند بار با زانو خوردم زمین. برگشتیم رشت و مرا به خانه‌اش دعوت کرد. با پدرم قهر بودم. مادر و برادرم راضی به دروغ گفتن نشدند. همراه محسن رفتم و مادر و برادرم خیال کردند که برمی‌گردم خانه‌ی پدرم. و پدرم خیال کرد که شب را در خانه‌ی مادرم مانده‌ام. تمام مدت اضطراب داشتم. حتی وقتی که دیدم محسن و دوستانش برایم جشن تولد گرفته‌اند و غافلگیرم کردند! یکی از دوستانش کیک مالید به صورتم! یکی دیگر از آن‌ها گل و هدیه‌ای که محسن سفارش داده بود را برایم آورد. آن جشن، اولین جشن سورپرایز و آن گل، اولین و تنها گلی بود که یک پسر به من هدیه داده بود. خسته بودم و به تن و لباس‌هایم فکر می‌کردم که احتمالا بوی عرق می‌دادند. باید پیش محسن می‌خوابیدم و فاجعه آنجا بود که «نه» گفتن را بلد نبودم. دوستانش در پذیرایی خوابیدند و ما در اتاق خواب. اگر خیال می‌کنید که برهنه شدیم باید بگویم که درست حدس زده‌اید. ولی من هر لحظه ممکن بود که چشم‌هایم بسته شوند! بین آدم‌هایی که با آن‌ها ملاقات کرده‌ام محسن تنها کسی بود که در ابتدای کار، اورال را برای من برگزید. گمانم نزدیک 5 صبح بود که خوابیدیم. نزدیک ظهر بیدار شدیم و من برای دسترسی به اینترنت باید در نقطه‌ی خاصی می‌نشستم. محسن دید که روی کاشی‌ها نشسته‌ام: «مگه من مُرده‌م که تو روی زمین نشستی؟!» برایم بالشت آورد تا روی آن بنشینم. رفت از مغازه برایم شرت خرید تا بتوانم حمام کنم. از من اجازه خواست تا با هم دوش بگیریم. این بار بالاخره گفتم نه! با دوستانش نهار خوردیم و نشستیم سریال تماشا کردیم. محسن خوابش برد. من اضطراب داشتم. یک حسی به من می‌گفت که برگردم خانه. نگران بودم که پدرم مرا سوال و جواب کند ولی به خیر گذشت. البته نه خیلی! یک ربع بعد از اینکه رسیدم خانه، گوشی‌ام زنگ خورد. اسم محسن روی صفحه افتاده بود ولی صدای یک دختر از پشت خط می‌آمد! همان دختری بود که برایش کامنت می‌گذاشت! به قصد دعوا زنگ زده بود ولی وقتی دید که من دوست‌دختر محسن نیستم، عذرخواهی و سپس قطع کرد. محسن تلاش کرد تا ماست‌مالی کند. من باورم نشده بود. اضطرابم آنقدری بالا بود که حالت تهوع داشتم. یکی دو روز بعد همان دختر در اینستگرم به من پیام داد و عکس‌های دو نفره و اسکرینشات چت‌هایشان را فرستاد. به من گفت که محسن به او قول ازدواج داده. گفت که محسن به او گفته عالیس یک دختر بدبخت است که من از روی دلسوزی و ترحم با او دوستم! شنیدن این حرف‌ها برایم سخت بود. محسن هم تایید کرد که چنین حرف‌هایی را زده. رابطه‌اش با آن دختر را هم تایید کرد. ظاهرا من صرفا برای او یک دوست بودم ولی خودم خبر نداشتم که صرفا یک دوستم! درست همان لحظه بود که دهانم را باز کردم و هر آنچه که به آن شک داشم را به زبان آوردم. همه‌ی حرف‌هایم را به او زدم و سپس از زندگی‌ام بیرونش کردم. سخت بود ولی انجامش دادم. تا مدت‌ها بعد، از جلوی آن کافه رد نمی‌شدم. احساس شرم داشتم. احساس حماقت. از اینکه من و دوست‌دخترش را به یک کافه برده بود احساس حقارت می‌کردم. ترکش‌های آن رابطه باعث شد که من دیگر هرگز آدرس وبلاگم را در بیوگرافی اینستا ثبت نکنم. محسن وبلاگم را می‌خواند. احساس عدم امنیت داشتم و صفحه‌ی اینستگرم قبلی‌ام را قفل و سپس آن را پاک کردم. می‌خواستم این وبلاگم را هم حذف کنم که البته به خیر گذشت! تا یک سال و نیم دیگر وارد هیچ رابطه‌ای نشدم. نیم سال دیگر هم گذشت و من کسی که دلخواهم باشد را پیدا نکردم. جالب است که بدانید بعد از دو سال از این ماجرا، وارد رابطه با مصطفی شدم و این یکی هم به خیانت انجامید. سرم چندین بار به سنگ خورد تا بالاخره بزرگ شدم و حالا به خودم حق می‌دهم که سوال بپرسم. دیگر موبایل را یک وسیله‌ی شخصی نمی‌دانم و برایم مهم نیست که برچسب‌های «فضول. حسود. تو هم مثل بقیه دخترایی!» را روی صورتم بچسبانند.

 

 

پ.ن1: وقتی دوستش هارد اکسترنالم را پس داد و نامه‌اش را دیدم لجم گرفت. گفته بود که می‌خواهد نامه بنویسد. فایل را پاک نکردم ولی همان لحظه هم باز نکردم. گمانم یکی دو هفته بعد خواندمش.

 

از عکس‌هایی که محسن از من گرفت.

پ.ن2: پرسیدم «چرا بهم نگفتی که دوست‌دختر داری؟» در جواب شنیدم «چون تو ازم نپرسیدی!»

۷ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

دردِ بزرگسالی

جدی ۲۷ ساله‌ام و هر چه سنم بالاتر می‌رود، آدم‌بزرگ‌های زندگی‌ام را بیشتر درک می‌کنم! حالا می‌توانم بفهمم وقتی مادربزرگ می‌گفت «مو داشتم تا اینجا. هر یه طرف گیسام به این کلفتی بود» یعنی چه! حالا حسرت زیبایی‌های از دست رفته را می‌فهمم. وقتی از جوانی‌اش تعریف می‌کرد که کارهای سخت انجام می‌داده و حالا زود نفسش می‌گیرد را خوب می‌فهمم! بدن دردهایش را خوب می‌فهمم‌. دردهای بی‌پایانِ جسم را خوب می‌فهمم. ۴ ماه است که باشگاه نرفته‌ام و باورم نمی‌شود که عضلاتم اینقدر راحت درد می‌گیرند! انسان عجب موجود مزخرفی‌ست! می‌دانستم که موهایم کم‌پشت شده اما هی به خودم دلداری می‌دادم. روزی که مادرم به همسرش گفت «عالیس خیلی پرپشت بود موهاش» فهمیدم که حقیقت دارد! امروز خودم را توی آینه نگاه کردم و گفتم «دختر! جدی موهات نصف شده! قبلا که بلندی موهات اینقدر بود، حس دیگه‌ای داشت روی سر و صورتم!! تمام این مدت خیال می‌کردم که چون دیگه سشوار نمی‌کشم و موهام کوتاهه، پس کم‌پشت به نظر میاد!»

با هر دردسری که بود امروز به کلاس سلفژ رفتم و مربی‌ام از من راضی بود. حلقه‌ی نقره‌ایِ توی دست چپش او را جذاب‌تر کرده.

امروز بعد از مدت‌ها کمی خرید کردم. از لباس زیر زنانه فقط شرت می‌خرم. اهل پوشیدن سوتین نیستم. یک کیف‌دستی شبیه همان‌هایی که مادربزرگم داشت را دیدم. دلم گرفت. آلزایمر گرفته و کمی دچار زوال عقل شده. این روزها که تنها زندگی می‌کنم و بیشتر با خودم حرف می‌زنم، تکیه کلام‌های مادر و مادربزرگم را بیشتر استفاده می‌کنم. بعد از چند سال تصمیم گرفتم که بیشتر از قبل به موها و پوستم رسیدگی کنم. ماسک و نرم‌کننده‌ی مو خریدم. بعد از دو سال استفاده‌ی مداوم از صابون طبیعی، برای خودم شامپوی بدن خریدم. مارک خارجی و پایه ارگانیک را گذاشتم کنار. با این وضعیت اقتصادی و گرانی باید به هرچه که هست قانع بود. حس خوبی دارم. فردا حتما از آن‌ها استفاده خواهم کرد.

 

 

پ.ن1: نگارش پست‌های اخیرم نشان از این دارد که آشفته و خسته‌ام. بعضی‌ جملات را بعد از چند ساعت که می‌خوانم، تازه به عمق فاجعه پی می‌برم.

پ.ن2: نیم‌بوت جدیدم درست مثل همان‌هایی‌ست که هری استایلز می‌پوشد. دوست دارم تمام خیابان آینه‌کاری باشد تا بتوانم پاهایم را تماشا کنم. انگار پاهای آقای استایلز را دارم!

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

اندر کف کارهای مردان

عادت دارد که مرا «دکتر عالیس» صدا بزند. چرا؟ نمی‌دانم! شماره‌ی ایرانسلش را هیچوقت ذخیره نکردم. برایم مهم نبود. شماره‌ای ناشناس تماس گرفت. خودش بود. از شنیدن صدایش شوکه شدم و خودش متوجه این موضوع شد. برایم عجیب بود که بعد از آن قضیه بدون اینکه حرفی زده باشد یا عذرخواهی کند تماس گرفته و طوری حرف می‌زند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! البته برای او که اتفاقی نیفتاد! من بودم که در معرض آزار جنسی قرار گرفته بودم. با وقاحت دعوتم کرد به خانه‌اش!
+ امروز بلیت دارم برا تبریز. ولی در کل فکر نمی‌کنم که دیگه بخوام بیام اونجا.
- آها. فکر نمی‌کنی که دیگه بخوای بیای اینجا. باشه. هر طور که مایلی.
بار آخر از من پرسیده بود «کدوم اخلاق‌هام رو دوست نداری؟ بگو بهم، خب تغییر می‌کنم!» نپذیرفتم. حتی عنوان هم نکردم. تغییر کردن برای دیگران و به خاطر دیگران، دروغی بزرگ بیش نیست. حتی اگر یک درصد هم تغییر کند، من دلم نمی‌خواهد که آن آدمی باشم که عمرش را می‌گذارد تا شاید تغییر کردنش را ببیند! کره‌ی زمین 8 میلیارد جمعیت دارد. آدم قحطی که نیست!

 

 

پ.ن1: مطلب مرتبط با موضوع -> آیا واقعا نیاز است که مثل انسان صحبت کنیم؟

پ.ن2: سومین پست امروز. قبلی؛ چگونه کاری کنیم که دیگران از شعور ما قطع امید کنند!

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

چگونه کاری کنیم که دیگران از شعور ما قطع امید کنند!

چند روزی‌ست که پیام داده و من حتی پیامش را نگاه هم نکرده‌ام. «چطوری؟ ^_^» فرستادن‌هایش حالم را به هم می‌زند. یک بار برایم نوشته بود «دوستم چطوره؟» دوست؟! دوست؟؟!! من اگر برایت یک دوست بودم که با من همبستر نمی‌شدی و یک روز درمیان حالم را نمی‌پرسیدی!! مشکلت این است که بلد نیستی حرف بزنی! در عوض داری دست و پا می‌زنی و مرا کلافه می‌کنی! دو بار استوری گذاشتم با این محتوا که کارِ خانه سخت است. یک روز پرسید چه خبرها دارم و چه کارها می‌کنم؟ آن روز خسته بودم و بدنم گرفته بود. دغدغه‌ی رسیدن به کارهایم را داشتم. در جوابش گفتم که خوبم و چرا این کارهای خانه تمام نمی‌شود؟! گفت «چقدر غر می‌زنی!!» لبخندم خشک شد. بغض کردم. پروردگارا! یک آدم تا چه اندازه می‌تواند نفهم باشد؟! بله عالیس جان! وقتی کسی بلد نیست صحبت کند قطعا آداب و نحوه‌ی معاشرت با دیگران را هم نمی‌داند! همان لحظه از چشم‌هایم افتاد. برایش توضیح دادم که حرفش ناراحتم کرده. ولی همچنان اصرار داشت که «اتفاقا من درکت کردم! ولی بعدش نظر خودم رو گفتم!» گفتم که به او اعتماد کردم و احساسم را با او در میان گذاشتم. ولی معتقد بود که به اعتماد من خیانت نکرده و نمی‌دانسته که من قصد «درد دل کردن» دارم و تصورش این بوده که صرفا می‌خواهیم «حرف» بزنیم!!! شما مرز تباهی را ببینید!؟ از الفبای روابط انسانی این است که همدیگر را درک کنیم و فرصت حرف زدن بدهیم به هم. ولی این آقا فرق جلسه‌ی نقد فیلم و صحبت کردن با پارتنرش را نمی‌داند! از همین رو پایش را کرده بود داخل یک کفش که «زندگی مجردی به این خوبی! من از روز اولش تا روز آخرش بهم خوش گذشت! اینکه تو غر می‌زنی شبیه اینه که یه میلیاردر بیاد بگه وای من خسته شدم از بس پول دارم!» از او قطع امید کردم. هر بار که پیشنهاد داد همدیگر را ببینیم رد کردم. از آدم‌هایی که بلد نیستند احساساتشان را به زبان بیاورند خوشم نمی‌آید. آدم‌هایی که خیال می‌کنند باید زیپ دهانشان بسته باشد و از خودشان و زندگی‌شان چیزی بروز نمی‌دهند در نظرم خسته‌کننده می‌آیند. این‌ها کودکانی هستند در کالبد آدم‌های بزرگسال. دیروز در جواب یکی از استوری‌هایم که درباره‌ی ورزش بود نوشت
- «واقعا؟»
+ «وقتی دارم توضیح میدم یعنی واقعیه دیگه!»
- «چرا اعصاب نداری؟»
ببخشید، یادم رفته بود که خشم یک احساس مردانه است و فقط مردها هستند که حق دارند آن را بروز دهند! زن باید فقط لبخند بزند!!! وگرنه بی‌اعصاب و «پریود» مورد خطاب قرار می‌گیرد!

 

 

پ.ن: ددومین پست امروز. قبلی؛ دوشنبه‌ی پر ماجرا

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

تجربیاتم از کلاس‌های عکاسی

رفتم با خانم ی صحبت کردم تا از کلاس عکاسی انصراف دهم. از وقتی که فهمیدم مربی عکاسی‌ام دوربین را 700هزار تومن گران‌تر به من فروخته، چشم دیدنش را ندارم. از طرفی رفتارهایی از او دیدم که آزار دهنده است. من فقط آدم‌هایی که دوستشان دارم را زیاد بغل می‌کنم. چه دلیلی دارد که مربی عکاسی‌ام را هفته‌ای دو بار بغل کنم؟! با جمله‌ی «خسته نباشی!» به عنوان متلک هم مشکل دارم. گفتم که فلان چیز را جا گذاشته‌ام و گفت «خسته نباشی!!» می‌خواهد از تمام کارهای آدم سر دربیاورد. زیاد سوال می‌پرسد. پیام‌هایی که در گروه می‌فرستد را دوباره به صورت شخصی ارسال می‌کند. واکنش‌های عجیب و نامربوط نسبت به استوری‌هایم در اینستگرم دارد. از «عالیس جان عزیزم» گفتن‌هایش حالم به هم می‌خورد. کارکرد دوربین را یاد نداده و از «عکس فاخر» سخن می‌گوید. می‌خواهم خودم و پولم را خلاص کنم و دیگر قیافه‌اش را نبینم. حتی بیخیال کارگاه نقد عکس می‌شوم.

از خیر کلاس فنی عکاسی هم گذشتم. از همان روز که فهمیدم آن یکی مربی‌ام به من علاقه دارد می‌دانستم این قضیه به جایی نخواهد رسید. با این حساب، کتاب تدریس زبان من هم بسته خواهد شد. گاهی واقعا چندش‌آور و دردناک است که تو را محدود به گوشت تنت می‌کنند و مهارت‌هایی که عمرت را صرف آموختنشان کرده‌ای، برایشان مهم نیست.

گاهی می‌زند به سرم که عنوان وبلاگم را عوض کنم ولی می‌بینم که این «نا دان»ی همچنان ادامه دارد. نیاز دارم که آدم‌ها را بهتر و بیشتر بشناسم.

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

عالیس در ورزشگاه آزادی

نمی‌خواهم برایتان بنویسم که موقع خوردن نهار اضطراب داشتم و چند ایستگاه مترو را برعکس رفتم. از آن‌ها گزارش تصویری تهیه کرده‌ام. اشتیاق و ذوق ما زن‌ها در ویدیوها پیداست. می‌خواهم از ناگفته‌ها بنویسم. از اینکه وقتی توی تخت دو نفره دراز کشیده بودم و بلیط خریدم از شادی بغض کردم. از اینکه وقتی پدرم پشت تلفن گفت «اولش گارد می‌گیرن. کم‌کم بهتر میشه» قلبم روشن شد و موقع شستن ظرف‌ها گریه کردم. از اینکه پریود بودم. نمی‌خواستم با نوار بهداشتی بروم ورزشگاه و تامپون را ترجیح می‌دادم. ولی تامپونی که همیشه می‌خریدم به خاطر تحریم‌ها دیگر وارد نمی‌شود و به ناچار مارک دیگری خریدم. ولی نشتی داشت! با اندوه پذیرفتم که باید از همان نواربهداشتی لعنتی استفاده کنم. می‌خواهم از تونل وروی استادیوم بگویم که انگار دالان ورودی بهشت بود برای زنان! طوری برای طی کردن دالان می‌دویدند که انگار نهرهای طلا در انتهای آن جاری بود! من جیغ می‌کشیدم و شیپور می‌زدم و برای لحظه‌ای که چمن سبز را دیدم بغضم گرفت. روزهای نوجوانی‌ام که در حسرت رفتن به ورزشگاه تباه شده بود از جلوی چشمانم گذشت. همیشه خیال می‌کردم اگر چمن را ببینم می‌نشینم روی زمین و می‌زنم زیر گریه. ولی این اتفاق نیفتاد. برای تسکین درد پریودم مسکن خورده بودم و برای اضطرابم آرامبخش. بازی مهمی نبود و به خودم حق دادم که خیلی ذوق‌زده نباشم. من در 17 سالگی آرزوی دیدن ورزشگاه را داشتم ولی در 27 سالگی به آن رسیدم. آدم‌هایی که می‌دیدم زن بودند. ورزشگاه پر بود از درجه‌دارها. یک عده لباسی شبیه لباس سپاه تنشان بود. زن‌ها سر تا پا شادی بودند. اکثر خانم‌ها پرچم، کلاه و شیپور داشتند. انگار که بازی فینال جام جهانی بود! تعداد خیلی زیادی عکاس با کاور نارنجی پشت دروازه ایستاده بودند. چقدر دلم می‌خواست که جایگاه‌ها تفکیک نبود و کنار علی می‌نشستم. چرا نباید بتوانیم کنار هم بنشینیم؟! مردها دور بودند، خیلی دور. از صدایشان فقط صدای طبل می‌آمد. گل اول را که زدیم جایگاه زنان رفت روی هوا. انتظار داشتم بازیکنان بیایند سمت ما ولی نیامدند. انگار آن‌ها هم ما را نادیده می‌گرفتند! چند گل دیگر هم زدند تا اینکه سردار آزمون رو به ما شادی کرد. بالاخره یک نفر وجود ما زنان را تایید کرد! خودم در جایگاه A7 نشسته بودم و دلم پیش جایگاه مردان بود. خانواده‌ی من و اطرافیانشان مذهبی هستند. وقتی که با والدینم در دورهمی‌های دوستانه و خانوادگی شرکت می‌کردیم، قسمت مردانه را ترجیح می‌دادم. زن‌ها بیشتر اوقات در آشپزخانه بودند و درباره‌ی مسائلی چون خانه‌داری و فرزند داری صحبت می‌کردند. ولی سمت مردانه صحبت‌ها رنگ و بوی سیاسی، ورزشی و اجتماعی داشت. همین بود که به اندازه‌ی کافی از بودن در جایگاه زنانه خوشحال نبودم. بعد از یک نیمه خسته شدم و انرژی‌ام افتاد. خیلی دوست داشتم که ببینم عکاسان چه لحظاتی را ثبت می‌کنند. تنها عکسی که از خودم دیدم را در نیمه‌ی دوم گرفتنه‌اند؛ آرام سر جایم نشسته‌ام و بازی را تماشا می‌کنم. 90 دقیقه تمام شد و داور سوت بازی را زد. بازیکنان رفتند سمت جایگاه مردان تا از آنان تشکر کنند. بعد آمدند سمت جایگاه ما. بعدا فهمیدم که خود تماشاچی‌های مرد از بازیکنان خواستند که بیایند سمت ما. وقتی ویدیوی این حمایتشان را دیدم بغضم شکست. البته شاید هم بدون گفتن آن‌ها بازیکنان در نهایت می‌آمدند سمت ما. هرچقدر که بازیکنان به سمت ما نزدیک‌تر می‌شدند تعداد عکاس‌هایی که آن‌ها را دور کرده بودند بیشتر می‌شد. صدای تشویق و جیغ و شیپور زنان به اوج خودش رسیده بود. بازیکنان به زحمت به ما نگاه کردند. دستشان بالای سر بود و تشویق می‌کرند. انگار معذب بودند. انگار نگاهشان به ما همان نگاه سنتی «ناموس مردم» بود، نه یک انسان! و انگار نگران بودند هر لحظه مردی بیاید یقه‌ی لباس‌شان که از عرق خیس شده بود را بگیرد و بگوید «مگه خودت خواهر و مادر نداری؟!» به وجود ما عادت نداشتند. اصلا دنیا هنوز به وجود ما زنان عادت نکرده! این طفلی‌هایِ در ایران متولد و در فرهنگ ایرانی بزرگ شده که دیگر جای خود دارند! احتمالا قبل از بازی برایشان جلسه‌ی توجیهی برگزار کرده بودند که نباید خیلی با زنان پسرخاله شوند!! به هر حال 14 گل زدیم و دروازه را بسته نگه داشتیم. زباله‌ها را جمع کردیم. رفتم توالت. کلاه و شیپور داشتم و نمی‌توانستم که نوارم را عوض کنم. فقط توانستم دستم را بشورم و آمدم بیرون. علی با ماشین منتظرم بود.

 

 

پ.ن: در رابطه با فراخوان وبلاگی؛ داریم آرام آرام کارها را می‌بریم جلو. خبرهای جدید را از همین وبلاگ به شما اعلام خواهم کرد!

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

با آدم‌های باکیفیت معاشرت کنیم

آقای آ کم سن و سال‌ترین معشوقه‌ی من تا به الان بوده. بهراد، دوست و همکلاسی آ، هم همینطور. بله، من با دو دوست وارد رابطه شدم آن هم به فاصله‌ی یک ماه بعد از جدایی یکی از دیگری. هر دو از این قضیه خبردار بودند و مشکلی با آن نداشتند. الان که 27 سال دارم چنین کاری را تکرار نمی‌کنم. باتجربه‌تر شده‌ام. آن موقع 22 ساله بودم و آ 19 ساله. توی انجمن کتابخوانی که علیرضا راه انداخته بود با هم آشنا شدیم. موهای تاب‌دارش تا به شانه‌هایش می‌رسید. وقتی که نشسته بود معمولا آرنجش روی زانوانش بود. گاهی دست می‌کرد لای موهایش. لاغر بود با استخوان‌هایی درشت. سرشانه‌هایش پهن بود و قدش متوسط. چشم‌های سبز داشت و صورتش هم استخوانی بود. ریش و سبیلش کم‌‌پشت بود و تک و توک جوش‌هایی روی صورتش داشت که او را جذاب‌تر می‌کرد. تجربیات جالبی با هم داشتیم. از قدم زدن‌های شبانه زیر باران و خندیدن گرفته تا معاشقه در خانه‌ی مادربزرگش. مادرش مرا دوست داشت و هر بار موقع خداحافظی می‌گفت «زودتر بیا پیشمون عزیزم. دل من و آ برات تنگ میشه.» خیلی هوای ما را داشت. یک بار که زیر پتوی تخت اتاقش در خانه‌ی مادر مادرش بودیم، مهمان آمد. گمانم خاله‌اش بود. دخترخاله‌ی کوچکش طبق عادت همیشگی آمد سمت اتاق آ. دستگیره‌ی اتاق خراب بود و بالشت پشت در می‌گذاشتیم. دخترک دوان دوان آمد تا در را باز کند که مادرش با صدای بلند گفت «ئه، آ! آ!» آ سریع بلند شد. در را باز کرد و دخترخاله‌اش مرا دید. انتظار دیدن یک دختر را نداشت. خودش متوجه شد که باید برود. در را که بست هر دو زدیم زیر خنده. دیروز بعد از یک سال همدیگر را دیدیم. هنوز با هم در ارتباطیم. حتی بعد از جدایی هم چند باری کارمان به تخت کشید. در آخرین دیدارمان همراه دوستان مشترک رفته بودیم طبیعت‌گردی. من و آ گاهی حال همدیگر را به هم می‌زنیم. بعد از آن سفر به صورت خودجوش از هم فاصله گرفتیم. حالا موهایش تا نزدیک آرنجش رسیده. وزنش کمی رفته بالا. بیشتر از سابق بوی سیگار می‌دهد چون کون به کون سیگار می‌کشد. تقریبا همان آدمِ چند سال پیش است. من آدم‌هایی که دغدغه‌ی تغییر کردن و بهتر شدن ندارند را دوست ندارم. بی‌تفاوت بودنشان نسبت به نقص‌هایشان کلافه‌ام می‌کند. دیگر نمی‌توانم با آدم‌هایی که به بلوغ فکری نرسیده‌اند وقت بگذرانم. حیلی وقت است که کمیت را رها کرده‌ام و چسبیده‌ام به کیفیت.

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

خرید کردن با معشوقه‌ی مرد

گمانم یک ماه پیش بود که آقای «ر» دوست داشت که برود تاناکورا. در مسیریابی ضعیف بود. حتی از رشت فقط گلسارش را بلد بود! روی شانه‌هایم احساس سنگینی می‌کردم. احساس مسئولیت. چون این من بودم که قبلا مسیر را چند بار رفته بود. چند دقیقه‌ای در شک و تردیدِ پیدا کردن کوچه بودیم. خندید و گازش را گرفت. گربه‌ی احمقی از آن طرف خیابان خیز برداشت و با سرعت آمد به سمت ما. گمانم قصد خودکشی داشت. شاید هم به قول علی خیال کرده که آن سمت خیابان برایش ریده‌اند! جیغ کشیدم. آقای ر نمی‌دانست که برای چه ترسیده‌ام! مات و مبهوت به اطرافش نگاه کرد. گفتم «گربه!!» از توی آینه به عقب نگاه و سرعتش را کم کرد. قلب هردویمان آمده بود توی دهانمان. سرعتش را خیلی کم کرد. تقریبا دیگر حرکت نداشتیم. همدیگر را نگاه کردیم و خوشحال بودیم که گربه زنده مانده! کوچه‌ی مورد نظر را پیدا کردیم. در باز بود. رفتیم داخل. برخلاف سایر کسانی که همراهم آمده بودند تاناکورا، اصلا ذوق نکرد. خورده بود توی ذوقم. به معشوقه‌های سابقم فکر کردم و این که جنس لحظات خرید کردن لباس با مصطفی چقدر متفاوت بوده. با آرین، خرید لوازم هنری را بیشتر از همه دوست داشتم. خودش نقاش بود و درباره‌ی هر مداد و قلمو برایم توضیح می‌داد. از جنس و کاربرد کاغذها و مقواها می‌گفت و خاطره تعریف می‌کرد. علیرضا ادای کسانی را درمی‌آورد که به خرید علاقه دارند. اصلا راه رفتن در کنارش برایم مایه‌ی خجالت بود، همچون محسن، ادیب و خیلی‌های دیگر. از تاناکورا دست‌خالی برگشتیم. چندان مایه‌ی شگفتی نبود که بچه‌ی بالاشهر رشت که وسواس هم دارد به من بگوید «تازه به این فکر کردم که این لباس‌ها قبلا تن یکی دیگه بوده.» رفتیم خانه و علی مرا دلداری داد «ایرادی نداره. هر آدمی یه جوره. یه فرصت دیگه بهش بده.»

 

 

پ.ن: تایپ شده در اتوبوس و متروهای تهران.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

تجربه‌ی زنان در اتاق پزشک زنان

اولین باری که رفتم دکتر زنان، احتمالا بیست و دو ساله بودم. پریودهایم نامنظم بودند و داستان‌های ترسناکی از نوع برخورد پزشک با بیمار شنیده بودم: «چرا موهای بدنت رو نزدی؟!» «باز کن پات رو! چطور پیش شوهراتون خوب بلدید لنگاتون رو بدید هوا، اینجا خجالت می‌کشین؟!» ابراز ترس و شرم دوستانم بیش از پیش به اضطرابم دامن زده بود. خیلی‌ها اجازه نمی‌دادند که پزشک آن‌ها را معاینه کند چون خجالت می‌کشیدند. خب راستش من هم خجالت می‌کشیدم. دختردایی‌ام از اولین تجربه‌ی معاینه‌اش برایم گفته بود: «ایییی، یه جوریم میشه هنوز! بعد از معاینه اعصابم خورد بود. حس بدی داشتم. انگار بهم تجاوز شده بود. تا یه هفته حوصله نداشتم با هیشکی حتی الف (دوست‌پسرش) حرف بزنم.» من و دختردایی‌ام سال‌های زیادی را با هم زندگی کردیم و با هم بزرگ شدیم. او بخش بزرگی از خاطرات کودکی من است. دو سال از من بزرگتر است و همیشه حرف‌هایش تاثیر زیادی روی من گذاشته. هر طور که شده بود رفتم دکتر. از دیگران شنیده بودم که همراه مادر و یا دوستانشان رفته‌اند. من تنها رفتم و اجازه دادم که دکتر معاینه‌ام کند. حس بدی نداشت ولی خب مضطرب بودم و خجالت هم می‌کشیدم. برخورد پزشک کاملا معمولی بود.  گمانم معاینه کمتر از 5 ثانیه طول کشید. حرف‌های عجیب و غریب هم نشنیدم. هر چند که وقتی جواب سونوگرافی‌ام را دید کلی استرس به من وارد کرد و با حرف‌هایش مرا ترساند. اما با درمان دارویی خوب شدم. این چند سال اخیر موارد عجیبی در مطب متخصص زنان دیده می‌شود. ویزیت‌های دسته‌جمعی! حریم شخصی بیمار هم که کشک! اولین باری که فهمیدم قرار است همراه چند زن دیگر وارد اتاق شوم گریه‌ام گرفته بود. به منشی اعتراض کردم و گفتم که می‌خواهم تنها ویزیت شوم. گفتند «پس باید بمونی که اول اونا ویزیت شن.» این هم از دیگر عجایب زندگی در ایران! یک بار دیگر هم با چنین قضیه‌ای مواجه شدم و باز هم از منشی خواستم که تنها ویزیت شوم. ترسناک بود. 5 زن در اتاق نشسته بودیم و هر کدام به ترتیب از مشکلاتشان می‌گفتند. یک منشی هم کنار پزشک نشسته بود تا موارد را جهت ثبت در پرونده تایپ کند! خیلی منتظر ماندم. چیزهایی را برای اولین بار به پزشک می‌گفتم و برایم سخت بود. حضور منشی‌اش کار را برایم سخت‌تر می‌کرد. این پزشک هم خواست که مرا معاینه کند. گمانم نزدیک 15 دقیقه دراز کشیدم تا پزشک آمد بالای سرم! یک اتاق بزرگ بود که چند تخت داشت و توسط دیواره‌های کوچک سفید از هم جدا شده بودند. چیزی شبیه کابین‌های بدون در. بخش زنان باردار جدا بود؛ چند متر آن طرف‌تر. پزشک به نوبت معاینه می‌کرد و مشکلات همه را می‌شد شنید! عجیب بود. دکان باز کرده‌اند و تجارت می‌کنند! خب تعداد کمتری بیمار را در روز معاینه کنید! عجیب است! این همه بی‌فرهنگی و نفهمی عجیب است. حالا بماند که باید چندین ساعت معطل شوی و برای تو و زندگی‌ات ارزشی قائل نیستند. این پزشک‌ها هم که از مریخ نیامده‌اند. آدم‌هایی از دل همین جامعه هستند. همین است که زبانشان نمی‌پرخد بپرسند «رابطه‌ی جنسی داشتی؟» مثل آدم‌های معمولی و سنتی خیال می‌کنند که رابطه‌ی جنسی فقط باید با شوهر باشد. همین است که می‌پرسند: «مجردی یا متاهل؟» و در آن لحظه تو از خودت می‌پرسی که این تعفن مردسالاری و زن‌ستیزی را با کدام شوینده می‌شود پاک کرد!
قرار شد همراهش باشم.  چندین ساعت در مطب معطل شدیم. خسته و گرسنه بودیم. تعجب کرده بودیم که یک خانواده‌ی فقیر چرا دو فرزند کوچک دارند و سومی هم در راه است! مادر خانواده می‌گفت: «حقوق شوهرم یه میلیونه. صاحبخونه می‌خواد جوابمون کنه. گاهی می‌شینم گریه می‌کنم که خدایا این چه بلایی بود سرم آوردی!» همدیگر را نگاه کردیم و در دلم می‌گفتم: «بلای خدا نیست. کاندوم، قرص فوری و سقط جنین واسه همین شرایطه.» از این همه جهل انسان‌ها سرم سوت می‌کشد. اسمش را صدا زدند. رفت داخل. کارش خیلی طول کشید. پزشکش پزشک من هم بوده. از این اتاق به آن اتاق می‌رود. یکی را معاینه می‌کند و برای دیگری دارو می‌نویسد! نمی‌دانم چرا مثل آدم، یکی یکی کار مراجعه‌کنندگان را انجام نمی‌دهند! پیش خودشان خیال می‌کنند که در وقت صرفه‌حویی می‌کنند و پول بیشتری به جیب می‌زنند! امان از حرص و طمع آدمیزاد! می‌گفت که دکتر طبق معمول آن سوال کلیشه‌ای را پرسیده. او هم در جواب گفته: «مجردم ولی رابطه دارم» پزشک هم برای معاینه‌ی پرده‌ی بکارت از منشی‌اش خواسته تا به عنوان شاهد حضور پیدا کند که پرده‌ی بیمار از قبل پاره بوده و دکتر هیچگونه نقشی در این ماجرا نداشته! حتی از بیمار اجازه نگرفتند تا نفر سوم وارد شد! پزشک آزمایش پاپ‌اسمیر را انجام و توضیحات لازمه را داد. بخش پایینی پرده‌ی بکارتش هنوز سالم است. حتی چند سال پیش که رابطه داشت پزشک‌ها به او گفته بودند پرده‌ی بکارتت سالم است و می‌دانید این به چه معناست؟! یعنی عمری‌ست که گول خورده‌ایم و تشخیص سالم بودن یا پاره بودن پرده‌ی بکارت (هایمن) به این راحتی‌ها نیست! هر چند، اگر نظر من را بپرسید باید بگویم که بدن هر کس متعلق به خودش است و دیگران نباید برایش تصمیم‌گیری کنند. این هایمن هم از همان کثافت‌های مردسالاری‌ست که خیال می‌کنند زن، اتومبیل است. اگر نو(!) نباشد از ارزشش کم می‌شود. این اواخر شنیده‌ام که آزمایش بکارت برای مردان هم وجود دارد!! می‌گویند از پشت گوش آدم‌ها می‌توان تشخیص داد که رابطه‌ی جنسی داشته‌اند یا خیر! آدم چیزها می‌شنود! گیریم که کسی رابطه داشته. مگر برای استفاده از اندام جنسی‌اش باید از من و شما اجازه بگیرد؟! این همه جهل و تباهی تا به کِی؟! از مطب آمدیم بیرون و توی فکر بود...
برای آزمایش‌ها و سونوگرافی هم کنارش بودم. آزمایش پاپ‌اسمیر را اولین بار بود که انجام می‌داد و از بیقرار بودن و تکان دادن پاهایش می‌شد فهمید که برای نتیجه اضطراب دارد. نوبت او شد. متصدی آزمایشگاه یک طوری پرسید «سایقه‌ی حاملگی و سقط جنین هم دارین؟» که من هم حس کردم فضا خیلی زنانه شده. بعدا لابه‌لای حرف‌هایش گفت که آن لحظه حس بدی پیدا کرده. انگار نمی‌شود مجرد بود و آزمایش پاپ‌اسمیر انجام داد. برایش توضیح دادم که مجردها هم ممکن است حامله شوند و آن زن فقط وظیفه‌اش را انجام داده. بعد از دیدن نتیجه‌ی آزمایش آرام گرفت و چند باری با هم حرف زدیم. قول داده که پیگیر حالش باشد و از خودش بیشتر مراقبت کند.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

به معجزه‌ی نوازش کردن ایمان بیاوریم

تنها زندگی کردن برایم مزایای زیادی داشته. از گزینه‌های ساده همچون برهنه راه رفتن در خانه و تمرین سلفژ با صدای بلند که بگذریم، می‌رسیم به خودشناسی؛ من روز به روز بیشتر درباره‌ی خودم یاد می‌گیرم. حالا برخلاف گذشته خیلی راحت آدم‌ها را به منزلم دعوت می‌کنم و نگران ظاهر خانه، همسایه‌ها و حرف‌هایشان نیستم. این دعوت‌ها باعث شده که خیلی زودتر آدم‌ها را بشناسم و خیلی زود تکلیفم را با آن‌ها روشن کنم. تازه می‌فهمم که چه ظلمی در حقم شده و اگر زودتر از این‌ها مستقل زندگی می‌کردم نیاز نبود که آن همه حقارت را در روابط سمی‌ام تحمل کنم. اعتماد به نفسم بیشتر شده و جرئت درخواست کردن و انجام دادن یک سری از کارها را پیدا کرده‌ام. قدرتمندتر شده‌ام و آدم‌ها را آسان‌تر می‌گذارم کنار. حالا این من هستم که باید انتخاب کنم. متاسفانه دارم به این نتیجه می‌رسم که خیلی از آدم‌ها، به خصوص مردها، ترس از لمس کردن دارند! یک طوری از لمس کردن و کشف بدن آدم فراری هستند که انگار مبتلا به بیماری واگیردار هستیم! من از اینکه مثل ربات یک سری کارهای مشخص را از روی کدهای از پیش تعیین شده انجام دهیم متنفرم. گاهی حرف‌های دیگران به ظاهر بوی جنسیت‌زدگی دارد اما متاسفانه از حقیقت می‌گویند. الهه چند باری میان حرف‌هایش گفته بود «مردها فقط دنبال این هستن که ارضا شن و بعدشم پشتت رو می‌کنن بهت و می‌خوابن!» متاسفانه با بخش اول جمله خیلی موافقم. قسمت دوم هم بیشتر به صورت «سرش رو می‌کنه توی گوشیش» دیده شده. نمی‌دانم شاید این محدودیت‌ها و تفکیک‌های جنسیتی باعث شده که از نوازش و بوسیدن هم غافل شویم وگرنه دلیل قانع کننده‌ی دیگری وجود ندارد که بعضی مردهای این جغرافیا (من می‌گویم بعضی. شما بخوانید بیشتر!) چنین عطشی برای لمس پستان، باسن و لای پای زن‌ها داشته باشند. انگار که زن در همین 3 نقطه خلاصه شده! یکی از کاربران توییتر که در خارج از کشور زندگی می‌کند نوشته بود: «اولین باری که اینجا یه پسر، پایین‌تر از پشت گردنم رو بوسید و هیچ عجله‌ای برای درآوردن لباسم نداشت چشام از تعجب گرد شده بود!» این کارها که وراثتی نیستند تا بیندازیم گردن ژنتیک. این‌ها همه تاثیر محیط زندگی و فرهنگ است. تقصیر این جامعه‌ی خاکستری و مسموم است. همین است که آرزو به دلم مانده یک مرد در قرار اول دستم را بگیرد و با هم برقصیم. خیلی‌ها هم اصلا به معجزه‌ی رقصیدن و جرقه‌هایی که ایجاد می‌کند اعتقادی ندارند و با تمام قوا پیشنهادت برای رقصیدن را با جمله‌ی «چرا برقصیم؟/من بلد نیستم!» رد می‌کنند! به قول آقای استایلز «ما به اندازه‌ی کافی با هم حرف نمی‌زنیم!» و البته به اندازه‌ی کافی همدیگر را در آغوش نمی‌گیریم، به اندازه‌ی کافی همدیگر را نوازش نمی‌کنیم و به اندازه‌ی کافی همدیگر را نمی‌بوسیم. و بیایید با حقیقت رو به رو شویم! ما دنبال رفع نیازهای خودمان هستیم. ما اصلا نمی‌خواهیم که برای دیگران خاطره‌ی خوب بسازیم. بدترین بوسه‌های عاشقانه‌ی من، اولین بوسه‌هایم بودند! در بدترین جای ممکن، در بدترین زمان ممکن و در بدترین حالت ممکن! من خیلی از اولین‌های عاشقانه‌ی زندگی‌ام را با آدمی تجربه کردم که فقط به فکر خودش بود. البته این‌ها به معنی پشیمان بودنم نیست! آدمیزاد نیاز به تجربه دارد. آدم باید تجربه کند تا خوب و بد مناسب خودش را از هم تشخیص دهد.

 

 

پ.ن: همان آهنگ از آقای استایلز

 


دریافت

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان