خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

آدم‌هایی برای خندیدن

ساعت 12 شب است. خانوداه‌ی واحد بغلی دور هم جمع شده‌اند. صدای خنده‌هایشان بلند است. برای خودشان موسیقی محلی پخش می‌کنند. سرخوشی در صدایشان پیداست. اگر جمع خانوادگی چنین است پس حتما خانواده‌ی من اشتباهی بوده! صدایشان دلنشین است. با خودم می‌گویم «همیشه بخندید! بخندید! همین که بخندید کافیه!»

 

 

پ.ن1: کمربندها را ببندید! امشب آمده‌ام که بنویسم!

پ.ن2: بعد از نمی‌دان چند سال دارم این آهنگ را گوش می‌کنم:

 


دریافت

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

به دنیای بزرگسالان خوش آمدی!

7 صبح بیدار شدم. دوش گرفتم. توی حمام بودم که برق قطع شد. صبحانه خوردم. سردم شده بود. لباس گرم پوشیدم. نشستم پای دست‌سازه‌هایم. ظرف‌ها را شستم. صفحه‌ی اینستا و کانال دست‌سازه‌هایم را به روز کردم. نهار خوردم. دوباره نشستم پای کار برای آماده کردن سفارش مشتری‌ها. آماده شدم و رفتم کلاس. به اصرار مربی عکاسی‌ام خرمالو خوردم، گمانم بعد از 13 سال! چقدر طعمش فرق داشت! چقدر خوشمزه بود! توی کلاس راحت نبودم. توی شلوارم راحت نبودم. محیط تاریک بود و نور ال‌سی‌دی اذیت می‌کرد. تمرکز نداشتم. رفتم خرید. در خیابان امام خمینی، معین نیک‌افعال هم‌دانشگاهی‌ام را دیدم. وانمود کردم که او را نمی‌شناسم. بد اخلاق بود و هیچوقت با هم صحبت نکردیم. 2 عدد سرکه‌ی بالزامیک خریدم. یکی برای خودم و دیگری برای خانه‌ی پدری. برایشان خوشبو کننده‌ی توالت هم خریدم. باید بروم و سرویس بهداشتی‌شان را بشورم. بوی توالت‌های بین راهی را گرفته. سرامیک‌ها زرد شده‌اند. دیدنشان مرا غمگین کرد. برای مادرم شانه خریدم. جوراب سفید هم نیاز دارد. رفتم طبقه‌ی دوم فروشگاه که پارکینگ و سرویس بهداشتی در آن واقع شده. یادم آمد که با مصطفی هم به اینجا آمده بودم. 99 درصد مطمئنم که با هم به اینجا آمده بودیم. شاید آن یک درصد توی خواب بوده. دم قفسه‌ی کاندوم‌ها ایستاده بودم و با دقت در حال خواندن اطلاعات پشت جعبه بودم. 12 قلم جنس شد 156 هزار تومن. حساب کردم و آمدم بیرون. به پدرم زنگ زدم و گفتم که سرکه‌ی بالزامیک نخرد. خوشبو کننده هم خریدم. خوشحال شد و از من تشکر کرد. خوشحال بودم و یک حسی اصرار داشت که غمگینم کند. من جُدا. پدرم جدُا. مادرم جُدا. رسیدم خانه و به مادرم زنگ زدم. گفتم که برایش شانه خریده‌ام و فعلا شانه نخرد. خوشحال شد و تشکر کرد. شام را گرم کردم. جدی جدی وارد دنیای بزرگسالان شده‌ام.

 

 

پ.ن1: یک آشنای عزیز مطلبی جدید پست کرده. برای خواندن روی عنوان کلیک کنید! ---> چرا وبلاگ می‌نویسیم!!

پ.ن2: می‌دانم که کامنت‌هایتان بی‌جواب مانده. تمام تنم از خستگی درد می‌کند. تا فردا به من فرصت بدهید.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

ساعاتی در کانون گرم خانواده!

می‌دانستم که روز سختی پیش رو دارم. روزی که قرار باشد با خانواده به تمیز کردن منزل بگذرد یعنی جهنم! می‌توانستم جمع کنم و بروم خانه‌ی پدرم ولی ترجیح دادم که بمانم تا به مادرم کمک کنم. بیشتر به این علت ماندم که می‌دانستم همسرش به اندازه‌ی کافی برای او خوب نیست چون مادرم خیلی فرز است. از صبح یه بند بحث کردند. یکی می‌گفت پرده را از این طرف دربیاوریم، دیگری می‌گفت که پرده را با قرقره جدا کنیم. یکی می‌گفت اول گِل را از روی موکت جمع کنیم، دیگری می‌گفت اول جاروبرقی بکشیم. این روند چیزی حدود 5 ساعت ادامه پیدا کرد. تمام مدت ناظر بودم و کلافه شده بودم. دیدم که کارهای مادرم زیاد است و تصمیم گرفتم که نهار بپزم. خواستند که پایه‌های میز را چسب بزنند. دستم بند بود و می‌گفتند «ببین روی چسب چی نوشته؟» حین خرد کردن قارچ و سرخ کردن سیب‌زمینی، انتظار داشتند که ترجمه کنم و توضیحات همسر دختردایی‌ام را در مورد کارکرد چسب‌ها نگاه کنم. از کوره در رفتم و جواب همسرش را با صدای بلند دادم. مادرم با کمی تعجب گفت «چرا داد می‌زنی!» در پاسخ گفتم «از صبح دارید می‌رینید به اعصاب من شماها! بعد می‌پرسی چرا داد می‌زنم؟!» مادرم با تعجب بیشتر از نوع ادبیاتی که به کار بردم گفت «ئه!» انجام هر کاری با خانواده‌ی من یعنی فاجعه! از دور همی خانوادگی گرفته تا مسافرت رفتن، همگی مزه‌ی زهر مار می‌دهند! یک مشت آدم بی‌اعصاب، کم‌طاقت، وسواسی و ایده‌آل‌گرا هستیم که با صدای بلند حرف می‌زنیم و آرامش نداریم. سال‌ها طول کشید تا من به این چس‌مثقال آرامش رسیدم و برایم پذیرفتنی نیست که ببینم شکنجه‌های سال‌های قبل تکرار می‌شوند. پدرم و همسرش، دو دهم این بحث‌ها را در طول روز ندارند و من دیگر طاقت نیاوردم و محل زندگی‌ام را جدا کردم. معلوم است که با این‌ها راهی تیمارستان خواهم شد! مادرم و همسرش رفته‌اند مهمانی و فردا به تهران بازمی‌گردند. با خانه غریبه‌ام. تنهایی‌ام ریخته به هم. دیروز دوش نگرفتم. امروز هم حمام نکردم. کلافه‌ام، کلافه! آدم‌ها با این همه اختلاف چگونه می‌توانند کنار هم زندگی کنند؟! چرا با هم ازدواج می‌کنند؟! چرا تولید مثل می‌کنند؟! رفتارهای خانواده را که می‌بینم یاد کمپ خودمان و علیرضا می‌افتم. به این فکر می‌کنم که چقدر در طول سفر عوض شدیم. چقدر بهتر شدیم. چقدر یاد گرفتیم. به نظرم همه‌ی آدم‌ها نیاز دارند که کوله‌گردی کنند و وسط جنگل توی چادر زندگی کنند تا دنیا را از جهاتی دیگر لمس کنند. آن وقت عاقل‌تر می‌شوند و حرف‌های صد من یه غاز کمتری می‌زنند.

 

 

پ.ن1: قشنگ‌های من! نوشتنی‌های زیادی دارم. ولی گفتم که؛ ریدند به اعصابم! می‌خواستم امروز از تهران بنویسم ولی وقت نشد و الان هم حال و احوالی بر من نمانده. باید صبر کنم تا فردا.

پ.ن2: دومین پست امروز. قبلی؛ اندر مصائب خریدن جوراب و شرت

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان