خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

«باید بندازی بدویی بری تا انتها»

وقتی که بیدار شدم همچون برج زهر مار بودم. روی کاناپه ولو شدم و توی ذهنم با خودم درگیر بودم که باید تکان بخوری و این وضعیت قرار نیست تا ابد ادامه پیدا کند! باید از نو بلند شوی! تو بدتر از این‌ها را گذرانده‌ای! صبحانه خوردم و نشستم پای دست‌سازه‌هایم. سفارش مشتری‌ام را آماده کردم. برایش یک سورپرایز هم گذاشتم. عاشق این کارم! گاهی با خودم فکر می‌کنم که اگر یک برند صاحب‌نام و پولدار بودم حتما برای همه‌ی مشتری‌هایم یک اشانتیون جهت سورپزایز می‌گذاشتم داخل پاکت. قدم‌زنان به راه افتادم. در کمال ناباوری دیدم که اسنپ فعال است. رفتم اداره‌ی پست و متوجه شدم که قیمت پست پیشتاز افزایش پیدا کرده. پاکت B5 نداشت و A4ـی که بزرگتر از A4 است داد به من. یک پاکت حباب‌دار، 3 هزار تومان! با خودم گفتم «جدی باید برم بازار که پاکت و حباب بخرم.» از ساختمان آمدم بیرون. هنسفری گذاشتم توی گوشم و آهنگ پخش کردم. انگار که هیچ اتفاقی در این مملکت نیفتاده باشد! پاهایم از این همه خانه‌نشینی گرفته بود و از قدم زدن لذت می‌بردم. اما همچنان مثل برج زهر مار بودم. اخم داشتم و طلبکار بودم. از چه؟ از دنیا! به اطرافم نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد که توی ایران زندگی می‌کنم!

لباس‌های ورزشی رنگی‌ام را پوشیدم و رفتم سمت پارک. تاریک بود. بعضی از چراغ‌ها روشن نبودند. در بعضی از مناطق پارک می‌شد به راحتی به آدم‌ها تجاوز کرد. می‌دویدم و به این فکر می‌کردم که این پارک چقدر بزرگ است و تا همین چند ماه پیش علیرضا در همین پارک می‌دویده. من که آمدم نزدیکش، خانه‌یشان را عوض کردند و دوباره دور شدیم. دویدم و کثافتِ این مدت را ریختم بیرون. دویدم و به رفتن فکر می‌کردم. باید بیشتر بدوم.

 

 

پ.ن1: امروز خیلی از قاب‌ها را ثبت نکردم. شاید بهتر است که از هر چیزی عکس نگیرم و آپلودش نکنم. کار جذابی‌ست ولی نیاز دارم که روی زندگی‌ام تمرکز کنم. از همین رو، دیروز صبح، نودیفیکیشن همه‌ی اپلیکیشن‌هایم را غیر فعال کردم. ساعت 3 بعد از ظهر بود که خوابم برد. 5:30 بیدار شدم و متوجه شدم که اینترنت کل کشور تقریبا قطع شده است! حالا به جای ولگردی در اکسپلور اینستا، به کتاب خواندن فکر می‌کتم و طراحی می‌کنم.

پ.ن2: می‌بینم که بعضی‌ها حوصله‌یشان سر رفته و دوباره برگشته‌اند به وبلاگ!

پ.ن3: آهنگی که برای خودم پخش کرده بودم

 


دریافت

پ.ن4: بسته‌هایی که برای مشتری‌هایم آماده می‌کنم.

قلبی که می‌بینید نمونه‌ایست از سورپرایزهایم. هم بوکمارک است، هم هدیه، هم «یکی بهت اهمیت میده!»

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

بساز و بخند

دو سال و سه ماه و پانزده روز پیش کانالم را در تلگرم ایجاد کردم. قضیه از این قرار بود که تصمیم گرفته بودم به ساختن دست‌سازه. در طی این مدت که با افسردگی، روابطم و به صورت کلی با «زندگی» می‌جنگیدم، فراز و نشیب‌های زیادی داشتم. گاهی به مدت چند ماه نه چیزی ساختم و فروختم، و نه کانالم را آپدیت کردم. هیچوقت هم درست مثل آدمیزاد تبلیغ نکردم. راستش در این زمینه «انتظار» حمایت داشتم از دوستانم. تک و توک بوده‌اند کسانی که بدون درخواست من، در صفحاتشان از من و دست‌سازه‌هایم گفتند. نمونه‌اش یکی از بلاگفایی‌ها که البته در وبلاگش را تخته کرده و حالا نویسنده‌ی کانال «نسرین جایی منتطرم باش» است. گاهی دیدم که عده‌ای دیگر از دوستان و آشنایان، دست‌سازه‌های دیگران را تبلیغ کرده‌اند. نمی‌دانم با میل خودشان بوده یا از آن‌ها خواسته شده بود تا انجامش بدهند. در آن مواقع حس می‌کردم خودم به اندازه‌ی کافی دوست داشتنی نیستم و کارهایم به قدر کافی خوب نیستند. این موضوع زمانی شدت پیدا کرد که حتی یکی از معشوق‌های سابقم در کانال و صفحه‌اش هیچ حرفی از دست‌سازه‌هایم نزد. ولی این روزها حال روانی‌ام بهتر است و شکوفاتر شده‌ام. ایده‌های رنگارنگ دارم و در کارم پیشرفت کرده‌ام. همیشه می‌دانستم که کانالم یک چیز کم دارد. از چندی پیش شروع کردم به نوشتن! البته نه به این شکل که در وبلاگم می‌نویسم. خیلی کوتاه از روزمرگی‌ها؛ مثل توییت کردن و حرف‌هایی که می‌شود در توییتر گفت. همچنان آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را آپلود می‌کنم. حالا دوست‌داشتنی‌تر و منعطف‌تر شده. قبلا که نمی‌نوشتم و حرف نمی‌زدم حس می‌کردم از مخاطبینم دورم. خیلی دور! کانالم خشک بود. روح نداشت. البته آنجا مرزهایی وجود دارد و نهایتا می‌توانم با پیژامه بنشینم وسط کانال. اما وبلاگم؟ من توی وبلاگم برهنه قدم می‌ردم. ناسلامتی خانه‌ی من است! در ادامه‌ی تغییرات، چند ماهی‌ست که در صفحه‌ی اینستای دست‌سازه‌هایم نیز تغییراتی ایجاد کردم و حالا بیشتر دوستش دارم. گمانم سال 98 برای من سال تغییرات بود.

از نمونه کارهایم:

میز کارم در یک روز آفتابی.

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

فِرژول

اسم‌های زیادی را انتخاب کردم ولی متاسفانه صفحاتی با نام‌های مشابه در اینستا وجود دارد که اکثرا بین سال‌های 2010 تا 2015 ساخته شده‌اند و بیشتر آن‌ها هیچ اسم و رسمی ندارند و برخی اصلا فعالیتی هم نداشته‌اند. ریپورت کردن جهت بسته شدن صفحات هم فایده‌ای نداشت. تصمیم گرفته بودم آخرین حرف، چ باشد. چ خوش‌آواست و خیلی هم فارسی‌ست! بعضی اسامی انتخابی هزاران هشتگ داشتند و چند تا از آن‌ها صفحاتی بودند که تیک آبی داشتند؛ از نام برند لوازم آرایشی گرفته تا گروه هوی متال. دیشب حین صحبت کردن با علی ناگهان اسم «فِرژول» به ذهنم رسید. «فر» بابت فر بودن موهایم و «ژ» چون ژ خوش‌آواست و خیلی فارسی و فرانسوی‌ست! فوری چک کردم تا ببینم این اسم هم مثل سایر اسامی تکراری نباشد. ولی نه! هیچ‌کس تا به حال چنین اسمی را انتخاب نکرده بوده! خوشحال و خندان این آیدی را ثبت کردم و بعد از حدود 2 سال، اسم دست‌سازه‌هایم را از Colorful Black به فرژول تغییر دادم.

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

درباره‌ی افسردگی (7)

بعد از گذشت دو روز فرصت کرده‌ام که بنشنیم پشت لپ‌تاپ. چهار روز است که پشت هم کار می‌کنم. بله، بالاخره جدی دارم ساخت دست‌سازه‌هایم را دنبال می‌کنم و برای اینکه آن‌ها را در معرض دید بقیه قرار دهم لحظه‌شماری می‌کنم! البته بعدا به کمک شما هم برای تبلیغات نیاز دارم. حالا دغدغه‌ی من شده جان بخشیدن به وسایل کوچک و ساده. ایده‌های زیادی در سر دارم. نمی‌دانم چون افسردگی‌ام بهتر شده کارهایم قشنگ‌تر شده‌اند یا چون طی این مدت عکس‌های زیادی دیدم تاثیر گذاشته. همچنین سلیقه‌ام تغییر کرده است و در نتیجه‌ی آن حصارهای ذهنی‌ام که مرا محدود می‌کرد را شکسته‌ام. همه‌ی مواد اولیه مثل سایر چیزها گران شده‌اند و در بعضی موارد هم شامل قطحی از فرط گرانی هستیم.

دو ماهی می‌شود که درمان دارویی را شروع کرده‌ام. هر هفته با وزنه‌های سنگین‌تری در باشگاه تمرین می‌کنم. دوباره می‌توانم درد و فشار وزنه‌ها را تحمل کنم و تقریبا با تمام توان تمرین کنم. هوشیارتر شده‌ام. حواسم به آدم‌ها هست و با آن‌ها خوش و بش می‌کنم. موقع تمرین کردن به خودم می‌ایم و می‌بینم که دارم ریز می‌رقصم. قبلا تکان دادن بدنم برایم زجرآور بود؛ حوصله و علاقه‌ای برای تکان دادن بدنم نداشتم. حین مرتب کردن اتاقم به تمیز کردن کفشم فکر می‌کنم و بدون کلنجار رفتن با خودم ناگهان می‌بینم که در حال تمیز کردن کفشم هستم. کارهایم را بدون اینکه زجر بکشم انجام می‌دهم. صبح‌ها راحت از تختخواب می‌آیم بیرون. می‌دانستم که آدم‌ها بی‌نقص نیستند و دنیای ما دنیای یونیکورن‌ها نیست ولی طی صحبتی که با روانپزشکم داشتم بالاخره این حقایق را پذیرفتم. حالا به انجام دادن نصف لیست خرید و لیست کارهای روزانه‌ام قانع هستم. بی‌نظمی در کشو و کمد و کتابخانه‌ام را پذیرفته‌ام و خودم را مجبور نمی‌کنم که وسایلم را طبق قانون خاصی بچینم. موقع ساخت دست‌سازه‌هایم فشار ذهنی خیلی کمتری دارم و دیگر نگران اختلاف فاصله‌ی 3 میلی‌متری نیستم و مدام با خودم نمی‌گویم «اگه خوب انجامش ندم و زود دست مشتری خراب شه چی؟؟» حالا به خودم و کارهایم ایمان دارم و می‌خوام طرح‌هایی متفاوت با دیگران بسازم.

این روزها صداها آزارم می‌دهند. بودن کنار خانواده آزارم می‌دهد. تحمل گفتگو با آن‌ها را ندارم. از صدای آب حمام و دستشویی خسته شده‌ام و بر خلاف کودکی که همیشه انتظار آمدن پدر به خانه را می‌کشیدم حالا از تصور آمدنش به خانه کلافه می‌شوم. نمی‌توانم تحمل کنم که وقتی درِ اتاقم باز است موقع رد شدن به من و اتاقم نگاه کند. حوصله‌ی نگرانی‌ها و وسواس بیش از حدش را ندارم. دلم می‌خواد با یکی دو نفر بروم به جنگل و چند روزی از همه‌ی صداهای دنیای مدرن دور باشم.


پ.ن: بعد از سال‌ها دوباره به وبلاگم «موضوعات» و «کلمات کلیدی» اضافه کردم.

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان