خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

برگی از زندگی

سلام عالیس ..
یکمی حرف داشتم ولی از اونجایی که بلاکم کردی و احتمالا در زمان گرفتن هارد هم نمیخوای باهام حرف بزنی، اینجا میگمش. میتونی نخونیش و حذفش کنی .. انتخاب با خودته! اما اگه نخوندیش حرف منو نشنیدی ... و حقمو برای توضیح یه چیزایی ازم گرفتی ..

از چند چیزخوشحالم واز چندچیز نگران و ناراحت ..

خوشحالم چون لحظاتی از زندگیمو با کسی گذروندم که فردی قوی، نترس، با اراده، دوستداشتنی و با محبت بود. خوشحالم که یه زمان و یه مدتم رو در کنار کسی بودم که با وجود خیلی از مشکلاتم بازم برام اولویت بود و حسم بهش حسی بود که انگار بودنم لازمه براش .. )اما انگار نبود، شاید نبودنم بهتر میبود!( اما در نهایت این حس من بود.

نگرانم، که نکنه شاد نباشی، نکنه دلت بگیره، نکنه حس کنی کسی دوست نداره، نکنه لحظه ای حسرت بخوری یا نکنه که حس کنی تنهایی .. حالا باورکنی یانه اما این نگرانی ها برام دلهره میاره و مضطربم میکنه! شاید بگی به توچه محسن! آره بمن ربطی نداره. تو زندگی خودت و تصمیمات خود رو داری .. و نیازی به دخالت من یا هیچکس دیگه هم نیست. اما این نگرانی ها از اون نگرانی هاست که دلیلو ربط رابط نداره برام .. تنها حسمه که میگه تو لیاقت خیلی چیزارو داری که فعلا در دسترست نیست .. تمام شادی ها و آرامش دنیارو برات آرزو میکنم و تنها چیزی هم که ازت میخوام اینه که بیخیال تمام آدمای دنیا که حالتو بد میکنن ، بیخیال تمام اشک ها و بغض ها .. به آرزوهات برس .. به آرزوهات برس .. و بخند!

ناراحتم که ممکنه چه فکری راجبم بکنی! هرچند شاید به نظر مهم نباشه اما اون فکر راجبه منه و برای من مهمه! مهمه که بدونی هدفم از بودن و دوستی باتو هیچ چیز بدی نبوده و تو تا آخرین لحظه ی زنده بودنم برام محترم و قابل ستایشی. میخوام بدونی که اتفاقات بینمون یه راز بینه منوتوه و هرگز فاش نمیشه و حرمتی بینمون شکسته نیست! تا لحظه ای که زندم در قبال کارایی که کردم مسئولم و تا هستم همیشه برای تو احترام قائلم .. همیشه تو دوستی داری که از دور دوست داره حتی اگه دوسش نداشته باشی .. باتو خوب، گرم و صمیمیه حتی اگه باهاش سرد و بی حرمت باشی .. همیشه براش مهمی حتی اگه برات هیچ ارزشی نداشته باشه! آره من درقبال تمام کارای که کردم مسئولم. تمام سعی من از بودن باتو دیدن شادیت بود، نمیدونم چرا ولی ازاین که ببینم میخندی و خوشحالی انگار که من هم میخندم و من هم خوشخال میشم. هرجایی که خندیدی .. بلند بخند .. تا صداتو بشنوم! باورکنی یا نه اما آرومم میکنه.

 

 

محسن *****
21 / 3 / 1395 : 4:45

 

بله، تاریخ این نامه به درستی تایپ شده؛ 1395! خیال می‌کردم که این پی‌دی‌اف را حذف کرده‌ام ولی یک روز چشمم به‌ش افتاد و خاطرات زیادی برایم زنده شدند. این محسن آن محسن نیست. من با دو محسن در زندگی‌ام ملاقات کرده‌ام؛ یکی در سال 1391 و دیگری در سال 1395. به قول محسنِ اولی «جفتمونم عوضی بودیم! اصلا محسن‌ها همه‌شون عوضی‌ان!» البته من یک محسنِ قهرمان می‌شناسم؛ محسن خلیلی! ستاره‌ی روزهای طلایی پرسپولیس در سال 1387! قضیه‌ی من و محسن از جایی شروع شد که من موبایلگرافی می‌کردم. عکسی را در اینستگرم منتشر کردم و طبق معمول هشتگ زدم. یکی از هشتگ‌ها را دنبال کردم و رسیدم به صفحه‌ی محسن. سبک ادیت عکس‌هایمان مثل هم بود؛ فضایی تاریک داشتند. علاوه بر آن، عکس‌هایی که می‌گرفت را دوست داشتم. او را فالو کردم. مدتی بعد او هم مرا فالو کرد. آن روزها موهایم کوتاه و بنفش بود و دوست اینترنتی‌ام «کیا» به تازگی فوت کرده بود. محسن گاهی در دیرکتم ویدیویی از حیوانات بامزه می‌فرستاد. یک روز پیشنهاد داد تا همدیگر را ملاقات کنیم. من با خوشحالی پذیرفتم. البته بماند که من در قرار اول فشارم افتاد و رفتیم درمانگاه! رفتارهای محسن عجیب بود. هم مرا می‌خواست و هم نه. برایش سلفی می‌فرستادم و واکنش یک دوست را داشت. اما در خیابان که قدم می‌زدیم، از من می‌خواست تا بروم بالای جدول. وقتی به انتهای جدول می‌رسیدم مرا بغل می‌کرد تا بیایم زمین. گاهی دیر می‌رسید سر قرار. خیلی دیر! می‌گفت که خواب مانده، ولی گمانم به کل فراموش کرده بود. دختری زیر پست‌هایش کامنت می‌گذاشت که اصلا حس خوبی به او نداشتم اما سوالی هم نمی‌پرسیدم. زنگ‌های مشکوک داشت. یک بار سالن‌کارِ کافه که کمی شیرین می‌زد از محسن پرسید «اون یکی رو چیکار کردی؟» چهره‌ی محسن طوری شد که انگار می‌خواست چیزی را مخفی کند. پرسید «کدوم یکی؟» سالن‌کار در جواب گفت «همون خانومه که باهات میومد!» بقیه‌ی مکالمه را یادم نیست ولی می‌دانم که من باز هم سکوت کردم. اصلا سوال پرسیدن را حق خودم نمی‌دانستم. آن روزها یک دوره‌ی سخت افسردگی را می‌گذراندم و مثل همیشه وزنم کم شده بود. و البته آن روزها کراشم آقای میمِ درامر بود و توی وبلاگم درباره‌ی او می‌نوشتم. خدایا! چه روزهایی بود! پففف! داشتم می‌گفتم. یک بار یکی از دوستان دختر محسن که عضوی از اکیپ‌شان بود از من پرسید «تو و محسن با هم توی رابطه‌اید یا همینطوری دوستید؟» پاسخ من گزینه‌ی دوم بود. محسن به من اهمیت می‌داد. وقتی حالم بد بود نگرانم می‌شد. همیشه از کافه تا میدان فرهنگ را با من قدم می‌زد که تنها نباشم و وقتی که سوار تاکسی می‌شدم برمی‌گشت کافه. برایم از فرهنگ و اصطلاحات کرمانشاه می‌گفت. وقتی می‌خواست دستانم را بگیرد توی چشم‌هایم نگاه می‌کرد. وقتی که رفتم خانه‌ی مجردی‌شان، برایم پیانو نواخت و کمی از ساز و تئوری موسیقی یادم داد. با هم فیلم و سریال تماشا کردیم. قربان‌صدقه‌ی قدّم می‌رفت و مرا روی پایش می‌نشاند. در خیابان‌های بندر انزلی که بودیم پرسید «تا حالا کسی توی خیابون پشت ترانس برق، لبات رو بوسیده؟!» و مرا بوسید. چند باری رفتیم کنار دریا. روی سنگ‌ها نشستیم و اجازه دادیم که موج‌ها از زیر پایمان رد شوند. همانجا همدیگر را بوسیدیم و وقتی به خودمان آمدیم، آدم‌های زیادی از کنارمان رد می‌شدند. اما هیچ‌کدام از این‌ها کافی نبودند و من این را به خوبی می‌دانستم ولی توان و شهامت پایان دادن را نداشتم.
نزدیک تولدم بود و تصمیم گرفته بودم هر طور که شده بروم قلعه‌رودخان. حالا چرا قلعه‌رودخان؟ چون تولد سال قبلم را همراه علیرضا و کامیار در آنجا سپری کرده بودم. طوری به هر سه‌ی ما خوش گذشته بود که باورمان نمی‌شد. و البته بعد از کوه و جنگل، رفتیم دریا. محسن از من خواست که اجازه دهم تا همراهم به قلعه‌رودخان بیاید. اول مخالفت کردم ولی بعد که قبول کردم گفت امتحان دارد و از این مزخرفات. خلاصه برنامه‌اش را جور کرد تا همراهم بیاید. توی ماشین که بودیم تماس مشکوکی داشت. من طبق معمول سکوت کردم. اصلا دلم نمی‌خواست که برچسب «فضول» و «حسود» را روی پیشانی‌ام بچسبانند! من و الهه یک عمر به واسطهی سلایقمان خودمان را متفاوت از سایر دخترها می‌دانستیم و حالا من، عالیس؟! از یک پسر بپرسم که «کی بود زنگ زد؟!» من که یک دختر معمولی نبودم! آن روزها خیلی راحت کوهنوردی می‌کردم. سبک بودم و نفسم به این صورت نمی‌گرفت. محسن گاهی کوله‌ام را برایم می‌آورد. یک زوج جلوتر از ما بودند و محسن بلند بلند از باسن من تعریف می‌کرد! با این کارش راحت نبودم ولی حرفی نزدم. چون فقط یک دختر معمولی‌ست که جلوی دیگران بحث می‌کند! این مرضِ خاص بودن در من ریشه کرده بود و خودم هم نمی‌دانستم که دارم چه بلایی سر خودم می‌آوردم. به هر حال رسیدیم به قلعه. عکس گرفتیم. برگشتیم و یک راه فرعی که آن یکی محسن به من یاد داده بود را نشانش دادم. کمی آنجا وقت گذراندیم و عشق‌بازی کردیم. باید خاطرنشان کنم که از سوتین‌های اسفنجی اظهار گلایه‌مندی کرد. اگر کسی امروز چنین حرفی به من بزند_که البته من یک سال است که دیگر سوتین نمی‌پوشم_ ولی خب اگر بخواهد هرگونه ایرادی از بدنم بگیرد قطعا او را با لگد از زندگی‌ام بیرون خواهم کرد. ادامه‌ی داستان؛ دیر برگشتیم. هوا تاریک شده بود و نور گوشی برای دیدن راه کافی نبود. چند بار با زانو خوردم زمین. برگشتیم رشت و مرا به خانه‌اش دعوت کرد. با پدرم قهر بودم. مادر و برادرم راضی به دروغ گفتن نشدند. همراه محسن رفتم و مادر و برادرم خیال کردند که برمی‌گردم خانه‌ی پدرم. و پدرم خیال کرد که شب را در خانه‌ی مادرم مانده‌ام. تمام مدت اضطراب داشتم. حتی وقتی که دیدم محسن و دوستانش برایم جشن تولد گرفته‌اند و غافلگیرم کردند! یکی از دوستانش کیک مالید به صورتم! یکی دیگر از آن‌ها گل و هدیه‌ای که محسن سفارش داده بود را برایم آورد. آن جشن، اولین جشن سورپرایز و آن گل، اولین و تنها گلی بود که یک پسر به من هدیه داده بود. خسته بودم و به تن و لباس‌هایم فکر می‌کردم که احتمالا بوی عرق می‌دادند. باید پیش محسن می‌خوابیدم و فاجعه آنجا بود که «نه» گفتن را بلد نبودم. دوستانش در پذیرایی خوابیدند و ما در اتاق خواب. اگر خیال می‌کنید که برهنه شدیم باید بگویم که درست حدس زده‌اید. ولی من هر لحظه ممکن بود که چشم‌هایم بسته شوند! بین آدم‌هایی که با آن‌ها ملاقات کرده‌ام محسن تنها کسی بود که در ابتدای کار، اورال را برای من برگزید. گمانم نزدیک 5 صبح بود که خوابیدیم. نزدیک ظهر بیدار شدیم و من برای دسترسی به اینترنت باید در نقطه‌ی خاصی می‌نشستم. محسن دید که روی کاشی‌ها نشسته‌ام: «مگه من مُرده‌م که تو روی زمین نشستی؟!» برایم بالشت آورد تا روی آن بنشینم. رفت از مغازه برایم شرت خرید تا بتوانم حمام کنم. از من اجازه خواست تا با هم دوش بگیریم. این بار بالاخره گفتم نه! با دوستانش نهار خوردیم و نشستیم سریال تماشا کردیم. محسن خوابش برد. من اضطراب داشتم. یک حسی به من می‌گفت که برگردم خانه. نگران بودم که پدرم مرا سوال و جواب کند ولی به خیر گذشت. البته نه خیلی! یک ربع بعد از اینکه رسیدم خانه، گوشی‌ام زنگ خورد. اسم محسن روی صفحه افتاده بود ولی صدای یک دختر از پشت خط می‌آمد! همان دختری بود که برایش کامنت می‌گذاشت! به قصد دعوا زنگ زده بود ولی وقتی دید که من دوست‌دختر محسن نیستم، عذرخواهی و سپس قطع کرد. محسن تلاش کرد تا ماست‌مالی کند. من باورم نشده بود. اضطرابم آنقدری بالا بود که حالت تهوع داشتم. یکی دو روز بعد همان دختر در اینستگرم به من پیام داد و عکس‌های دو نفره و اسکرینشات چت‌هایشان را فرستاد. به من گفت که محسن به او قول ازدواج داده. گفت که محسن به او گفته عالیس یک دختر بدبخت است که من از روی دلسوزی و ترحم با او دوستم! شنیدن این حرف‌ها برایم سخت بود. محسن هم تایید کرد که چنین حرف‌هایی را زده. رابطه‌اش با آن دختر را هم تایید کرد. ظاهرا من صرفا برای او یک دوست بودم ولی خودم خبر نداشتم که صرفا یک دوستم! درست همان لحظه بود که دهانم را باز کردم و هر آنچه که به آن شک داشم را به زبان آوردم. همه‌ی حرف‌هایم را به او زدم و سپس از زندگی‌ام بیرونش کردم. سخت بود ولی انجامش دادم. تا مدت‌ها بعد، از جلوی آن کافه رد نمی‌شدم. احساس شرم داشتم. احساس حماقت. از اینکه من و دوست‌دخترش را به یک کافه برده بود احساس حقارت می‌کردم. ترکش‌های آن رابطه باعث شد که من دیگر هرگز آدرس وبلاگم را در بیوگرافی اینستا ثبت نکنم. محسن وبلاگم را می‌خواند. احساس عدم امنیت داشتم و صفحه‌ی اینستگرم قبلی‌ام را قفل و سپس آن را پاک کردم. می‌خواستم این وبلاگم را هم حذف کنم که البته به خیر گذشت! تا یک سال و نیم دیگر وارد هیچ رابطه‌ای نشدم. نیم سال دیگر هم گذشت و من کسی که دلخواهم باشد را پیدا نکردم. جالب است که بدانید بعد از دو سال از این ماجرا، وارد رابطه با مصطفی شدم و این یکی هم به خیانت انجامید. سرم چندین بار به سنگ خورد تا بالاخره بزرگ شدم و حالا به خودم حق می‌دهم که سوال بپرسم. دیگر موبایل را یک وسیله‌ی شخصی نمی‌دانم و برایم مهم نیست که برچسب‌های «فضول. حسود. تو هم مثل بقیه دخترایی!» را روی صورتم بچسبانند.

 

 

پ.ن1: وقتی دوستش هارد اکسترنالم را پس داد و نامه‌اش را دیدم لجم گرفت. گفته بود که می‌خواهد نامه بنویسد. فایل را پاک نکردم ولی همان لحظه هم باز نکردم. گمانم یکی دو هفته بعد خواندمش.

 

از عکس‌هایی که محسن از من گرفت.

پ.ن2: پرسیدم «چرا بهم نگفتی که دوست‌دختر داری؟» در جواب شنیدم «چون تو ازم نپرسیدی!»

۷ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

خداحافظی همیشه پایان راه نیست

قرار بود آقای ر به من خبر بدهدکه چه ساعتی همدیگر را ببینیم. کارش طول کشید. صحبت از سریال Dark شد. گفت که بعد از من دیگر سریال را تماشا نکرده. خودم را زدم به آن راه.
+ «سریال قشنگیه. ببینش حتما. حیفه.»
- «میگم به نظرت نمیشه که بازم با هم سریال ببینیم؟»
+ «گمونم میشه.»
ایموجی چشم قلبی را برایم فرستاد. همان شب آمد خانه‌ام و دقت کرد که سر وقت برسد. سریال تماشا کردیم. حواسش بود که باید روی تخت، پارچه پهن کنیم. تخمه خوردیم. از روابط قبلی‌مان گفتیم. مثل همیشه قبل از خواب نخ دندان کشیدیم و مسواک زدیم. برق را خاموش کرد. رفتیم توی بغل هم. میخواستمش و در عین حال خسته هم بودم. چند دقیقه بعد در سوسوی نور ساختمان پشتی، لباس‌ها بودند که یک گوشه افتاده بودند. عادت دارد کلیپسش را به پرده‌ی اتاق وصل می‌کند. خیلی سریع کلیپس را برداشت و موهایش را بست.

طبق عادت همیشه نزدیک ساعت 8 صبح بیدار شدم. بیدار بود. دستم را بردم سمت صورتش و گردن و گونه‌اش را نوازش کردم. گفت «خیلی دوس داشتم. مرسی.» لبخند زدم. چشم‌هایمان را بستیم و دوباره خوابیدیم.

 

 

پ.ن1: دومین پست امروز. قبلی؛ آیا واقعا نیاز است که مثل انسان صحبت کنیم؟

پ.ن2: در حال گفتگو برای به نتیجه رساندن فراخوان وبلاگی هستم. به زودی اخبار جدید را منتشر می‌کنم.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

گذشته‌های نزدیک

دراز کشیده بودم و ویسش را گوش می‌دادم. به خودم آمدم و چهره‌ام را در صفحه‌ی گوشی دیدم که لبخند می‌زند. حس کردم که دلم برای صدایش تنگ شده بود. بعضی‌ها می‌گویند که زمان همه چیز را حل می‌کند. ولی از نظر من، زمان که تنها کارش گذشتن است! این ما هستیم که عوض می‌شویم. محسن نامجو در سخنرانی «در رد و تمنای نوستالژی» می‌پرسد «چرا زمان خاصیت پاک‌کنندگی ندارد؟» به نظرم سوال به جایی‌ست. ترکش‌های بعضی اتفاقات تا ابد در روان ما باقی می‌ماند. هر از گاهی برای این که سرش را گرم کند می‌آید و خاطرات را قلقلک می‌دهد. آن وقت ما می‌نشینیم یک گوشه و زانوی غم بغل می‌کنیم. صدایش را شنیدم و چهره‌اش را موقع حرف زدن تصور کردم. کارهایی که کرده بود از جلوی چشمانم گذشتند. از تلگرم آمدم بیرون. گوشی را گذاشتم کنار و به سقف خیره شدم.

 

 

پ.ن1: قالب «ساحل» سورپرایزی از رامین عزیز است. یک شب دیدم که برایم هدیه فرستاده و حس کردم که خوشبخت‌ترینم!

پ.ن2: دومین پست امروز. قبلی؛ با آدم‌های باکیفیت معاشرت کنیم

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

با آدم‌های باکیفیت معاشرت کنیم

آقای آ کم سن و سال‌ترین معشوقه‌ی من تا به الان بوده. بهراد، دوست و همکلاسی آ، هم همینطور. بله، من با دو دوست وارد رابطه شدم آن هم به فاصله‌ی یک ماه بعد از جدایی یکی از دیگری. هر دو از این قضیه خبردار بودند و مشکلی با آن نداشتند. الان که 27 سال دارم چنین کاری را تکرار نمی‌کنم. باتجربه‌تر شده‌ام. آن موقع 22 ساله بودم و آ 19 ساله. توی انجمن کتابخوانی که علیرضا راه انداخته بود با هم آشنا شدیم. موهای تاب‌دارش تا به شانه‌هایش می‌رسید. وقتی که نشسته بود معمولا آرنجش روی زانوانش بود. گاهی دست می‌کرد لای موهایش. لاغر بود با استخوان‌هایی درشت. سرشانه‌هایش پهن بود و قدش متوسط. چشم‌های سبز داشت و صورتش هم استخوانی بود. ریش و سبیلش کم‌‌پشت بود و تک و توک جوش‌هایی روی صورتش داشت که او را جذاب‌تر می‌کرد. تجربیات جالبی با هم داشتیم. از قدم زدن‌های شبانه زیر باران و خندیدن گرفته تا معاشقه در خانه‌ی مادربزرگش. مادرش مرا دوست داشت و هر بار موقع خداحافظی می‌گفت «زودتر بیا پیشمون عزیزم. دل من و آ برات تنگ میشه.» خیلی هوای ما را داشت. یک بار که زیر پتوی تخت اتاقش در خانه‌ی مادر مادرش بودیم، مهمان آمد. گمانم خاله‌اش بود. دخترخاله‌ی کوچکش طبق عادت همیشگی آمد سمت اتاق آ. دستگیره‌ی اتاق خراب بود و بالشت پشت در می‌گذاشتیم. دخترک دوان دوان آمد تا در را باز کند که مادرش با صدای بلند گفت «ئه، آ! آ!» آ سریع بلند شد. در را باز کرد و دخترخاله‌اش مرا دید. انتظار دیدن یک دختر را نداشت. خودش متوجه شد که باید برود. در را که بست هر دو زدیم زیر خنده. دیروز بعد از یک سال همدیگر را دیدیم. هنوز با هم در ارتباطیم. حتی بعد از جدایی هم چند باری کارمان به تخت کشید. در آخرین دیدارمان همراه دوستان مشترک رفته بودیم طبیعت‌گردی. من و آ گاهی حال همدیگر را به هم می‌زنیم. بعد از آن سفر به صورت خودجوش از هم فاصله گرفتیم. حالا موهایش تا نزدیک آرنجش رسیده. وزنش کمی رفته بالا. بیشتر از سابق بوی سیگار می‌دهد چون کون به کون سیگار می‌کشد. تقریبا همان آدمِ چند سال پیش است. من آدم‌هایی که دغدغه‌ی تغییر کردن و بهتر شدن ندارند را دوست ندارم. بی‌تفاوت بودنشان نسبت به نقص‌هایشان کلافه‌ام می‌کند. دیگر نمی‌توانم با آدم‌هایی که به بلوغ فکری نرسیده‌اند وقت بگذرانم. حیلی وقت است که کمیت را رها کرده‌ام و چسبیده‌ام به کیفیت.

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

من، تهران و مردانِ بی‌مسئولیت

کلید انداختم و در را باز کردم. انگار بوی خانه کمی عوض شده بود. کمی به هم ریخته بود و فرش‌ها نیاز به جاروبرقی داشتند. رفتم دستشویی. آبنه و دکور برایم تازگی داشتند! انگار که هیچوقت با آن‌ها زندگی نکرده باشم! وقتی خودم را داخل آینه‌ی اتاقم دیدم حس عجیبی داشتم. فقط 8 روز تهران بودم و انتظار داشتم که خودم را داخل آینه‌ی خانه‌ی تهران ببینم! رختخواب پهن کردم و صورتم را با روغن جوانه‌ی گندم تمیز کردم. حوصله‌ی صابون و مسواک نداشتم. پنبه تیره شد و این یعنی که پوستم آلوده بود. دراز کشیدم و دلم طبق معمول هوای آغوش داشت. به مادرم فکر می‌کردم که در اتاق کناری باید کنار مردی بخوابد که او را سرافکنده کرده و آنقدری که باید محکم و مسئولیت‌پذیر نیست. بیشتر مسیر را مادرم رانندگی کرد. نمی‌دانم بعضی مردها چرا اینقدر کودک هستند! چشمانش را به زحمت باز نگه داشته بود و اصرار داشت که رانندگی کند! چندین بار این قضیه پیش آمده و سطح هوشیاری‌اش مرا نگران کرده بود. هر بار باید با چند دقیقه بحث و کج‌خلقی او را راضی کنیم تا پشت فرمان را ترک کند! اگر والدین برای تربیت فرزندان خود تبعیض جنسیتی قائل نباشند دیگر شاهد چنین مکافاتی نخواهیم بود. ولی اکثرا خیال می‌کنند «ازدواج می‌کنه، درست میشه!» گویی که ما زنان مسئول تربیت کردن شوهرانمان هستیم! مسخره‌تر این که همان زن‌هایی که از دست همسران خود خسته شده‌اند مدام می‌پرسند «نمی‌خوای ازدواج کنی؟!» مگر شما با ازدواج کردن به کجا رسیدید که من هم بخواهم برسم؟! شما یک مرد خوب نشانم بده که نیاز نباشد الفبای زندگی را به او یاد بدهم و دغدغه‌ی به دست آوردن قلبم را داشته باشد، خب معلوم است که با او زندگی می‌کنم! ولی مردهایی که من دیده‌ام با شدتی باورنکردنی فقط دافعه ایجاد می‌کنند! استاد این هستند که کاری کنند تا نسبت به آن‌ها سرد شوی! هیچ‌کدام نمی‌خواهند که قلبت را به دست بیاورند تا جذب‌شان شوی! بهانه‌های کودکانه می‌آورند تا از زیر بار مسئولیت، شانه خالی کنند! همچون طفل شیرخواره باید تر و خشکشان کنی و غذا بگذاری داخل دهانشان! اگر یک روز آن‌ها را به حال خودشان رها کنی، برای سیر کردن شکم‌شان هیچ زحمتی به خود نمی‌دهند و از بیرون غذا تهیه می‌کنند. مردی که دست چپ و راستش را هم تشخیص نمی‌دهد معلوم است که به درد من، مادرم و دختردایی‌ام نمی‌خورَد. ما زنانی مستقل هستیم که بدون نیاز به مردان از پس خودمان و زندگی برمی‌آییم. به چشم می‌بینم که اینگونه مردها چگونه مادر و دختردایی‌ام را از زندگی عقب نگه داشته‌اند. اگر تنها زندگی کنند موفق‌تر و خوشبخت‌تر هستند و آرامش روانی بیشتری دارند. خدا را شکر، من داخل رابطه نیستم و مشکلات مردی دیگر تنم را زخمی نمی‌کند. با قدرت، منتظر و مشتاق روزی هستم که ببینم دوجنسگرا هستم! از مردان و نفهمیدن‌هایشان خسته شده‌ام.

صبح که بیدار شدم اول از همه لپ‌تاپم را تمیز کردم. خانه را جاروبرقی کشیدم و ظرف‌ها را شستم. برادرم یک ماه دیگر 19 ساله می‌شود و هنوز نسبت به وسایل خانه احساس مسئولیت ندارد و یک کیلو خیار، یک ظرف عدسی و یک ظرف کدوی پخته طی هشت روزی که خانه نبودم گندیدند.

آقای ر وقتی که تهران بودم برای یکی از استوری‌هایم نوشت که دلش برایم تنگ شده. نمی‌دانم چرا مثل آدمیزاد تا وقتی که هستم قدرم را نمی‌دانند. بی‌لیاقتی هم حدی دارد. من هم در جوابش گفتم که فردا برمی‌گردم رشت.

از تهران یک شیپور و یک کلاه پرچم ایران، 6 حلقه فیلم رنگی، 1 حلقه فیلم سیاه و سفید، 5 عدد جوراب، یک جفت بند کفش، 4 انگشتر و دو جفت گوشواره خریده‌ام. هنوز حساب نکرده‌ام که سفرم به تهران چقدر برایم خرج داشته. فقط می‌دانم که برده‌ی زندگی مدرن هستیم. کار می‌کنیم و کار می‌کنیم و یک جا ایستاده‌ایم. در صورتی که باید در حرکت باشیم و ببینیم و تجربه کنیم. بخش زیادی از خریدهایم را در مترو انجام دادم. مترو جای عجیب و جالبی‌ست و وقت گذراندن در آن را دوست دارم. چند نفر از مسافرین و دستفروش‌ها گفتند که کلاهم قشنگ است و آن را دوست دارند. بهترینشان خانم دستفروش جوانی بود که با ماسک وارد مترو شد و گفت «فقط می‌خواستم یگم که کلاهت خیلی باحاله!» بعد از یکی دو دقیقه به همکارش گفت «وای کلاهش رو خیلی دوست دارم!» خندیدم و گفتم «قابلی نداره! می‌خوای باهاش عکس بگیری؟» خندید و گفت نه. خط بعدی را سوار شدم و خرید کردم. یک لنگه از گوشواره‌ای که تازه خریدم از پلاستیک افتاد بیرون و دیگران در پیدا کردنش کمکم کردند. خانمی که گوشواره‌ام را دید همراه دختر کوچکش سر پا ایستاده بودند. به من زل زده بود و مادرش گفت «تا حالا ندیده بود کسی کلاه بذاره، برا همین داره نگات می‌کنه!» لبخند زدم. دخترک قاب گوشی‌ام را دید و به مادرش گفت که فلان کسک از این قاب‌ها دارد. به قاب گوشی‌ام دست زد. به لبه‌ی کلاهم دست زد. بعد گفت که قاب گوشی فلان کسک، فلان رنگ بوده و خودش دوست دارد که صورتی بخرد ولی گوشی ندارد. گفتم «وقتی بزرگ شدی بعدا مامان می‌خره برات» _بهتر نبود که می‌گفتم خودت می‌خری برا خودت؟!_ گفت که رنگ صورتی را خیلی دوست دارد و دلش می‌خواهد که همه‌ی وسایلش صورتی باشد. امان از کلیشه‌های جنسیتی! گفتم «من می‌خواستم قاب قرمز بخرم، ولی نداشت. دیگه همین مشکیه رو خریدم.» پسرک دستفروشی نزدیک ما ایستاده بود و با لبخندی کوچک و نگاهی که قلبت را به آتش می‌کشید، خیره به من و دخترک نگاه می‌کرد. وقتی نگاهش کردم و لبخند زدم تازه حواسش به دنیا برگشت و رفت تا آدامس‌هایش را بفروشد. دلم سوخت. دخترک به مادرش گفت که خسته شده و پاهایش درد گرفته. پرسیدم «می‌خوای جای من بشینی؟» با صداقت پاسخ داد «آره!» بلند شدم و او نشست.

 

 

پ.ن1: بله، می‌دانم که زنان هم مشکلات مختلف دارند. ولی من تا به حال با یک زن وارد رابطه نشده‌ام و همین است که درباره‌ی مشکلاتم با مردان می‌نویسم. حتی اگر درباره‌ی مشکلاتم با زنان ننویسم هم به این معنی نیست که زن، فرشته است و نقصی ندارد. تایید یکی، نفی دیگری نیست!

پ.ن2: با هم از علی عظیمی و محسن نامجو گوش کنیم.

 


دریافت

 

پ.ن3: دومین پست امروز. قبلی؛ مرضی به نام وسواس

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

خرید کردن با معشوقه‌ی مرد

گمانم یک ماه پیش بود که آقای «ر» دوست داشت که برود تاناکورا. در مسیریابی ضعیف بود. حتی از رشت فقط گلسارش را بلد بود! روی شانه‌هایم احساس سنگینی می‌کردم. احساس مسئولیت. چون این من بودم که قبلا مسیر را چند بار رفته بود. چند دقیقه‌ای در شک و تردیدِ پیدا کردن کوچه بودیم. خندید و گازش را گرفت. گربه‌ی احمقی از آن طرف خیابان خیز برداشت و با سرعت آمد به سمت ما. گمانم قصد خودکشی داشت. شاید هم به قول علی خیال کرده که آن سمت خیابان برایش ریده‌اند! جیغ کشیدم. آقای ر نمی‌دانست که برای چه ترسیده‌ام! مات و مبهوت به اطرافش نگاه کرد. گفتم «گربه!!» از توی آینه به عقب نگاه و سرعتش را کم کرد. قلب هردویمان آمده بود توی دهانمان. سرعتش را خیلی کم کرد. تقریبا دیگر حرکت نداشتیم. همدیگر را نگاه کردیم و خوشحال بودیم که گربه زنده مانده! کوچه‌ی مورد نظر را پیدا کردیم. در باز بود. رفتیم داخل. برخلاف سایر کسانی که همراهم آمده بودند تاناکورا، اصلا ذوق نکرد. خورده بود توی ذوقم. به معشوقه‌های سابقم فکر کردم و این که جنس لحظات خرید کردن لباس با مصطفی چقدر متفاوت بوده. با آرین، خرید لوازم هنری را بیشتر از همه دوست داشتم. خودش نقاش بود و درباره‌ی هر مداد و قلمو برایم توضیح می‌داد. از جنس و کاربرد کاغذها و مقواها می‌گفت و خاطره تعریف می‌کرد. علیرضا ادای کسانی را درمی‌آورد که به خرید علاقه دارند. اصلا راه رفتن در کنارش برایم مایه‌ی خجالت بود، همچون محسن، ادیب و خیلی‌های دیگر. از تاناکورا دست‌خالی برگشتیم. چندان مایه‌ی شگفتی نبود که بچه‌ی بالاشهر رشت که وسواس هم دارد به من بگوید «تازه به این فکر کردم که این لباس‌ها قبلا تن یکی دیگه بوده.» رفتیم خانه و علی مرا دلداری داد «ایرادی نداره. هر آدمی یه جوره. یه فرصت دیگه بهش بده.»

 

 

پ.ن: تایپ شده در اتوبوس و متروهای تهران.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان