خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

اندر کف کارهای مردان

عادت دارد که مرا «دکتر عالیس» صدا بزند. چرا؟ نمی‌دانم! شماره‌ی ایرانسلش را هیچوقت ذخیره نکردم. برایم مهم نبود. شماره‌ای ناشناس تماس گرفت. خودش بود. از شنیدن صدایش شوکه شدم و خودش متوجه این موضوع شد. برایم عجیب بود که بعد از آن قضیه بدون اینکه حرفی زده باشد یا عذرخواهی کند تماس گرفته و طوری حرف می‌زند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! البته برای او که اتفاقی نیفتاد! من بودم که در معرض آزار جنسی قرار گرفته بودم. با وقاحت دعوتم کرد به خانه‌اش!
+ امروز بلیت دارم برا تبریز. ولی در کل فکر نمی‌کنم که دیگه بخوام بیام اونجا.
- آها. فکر نمی‌کنی که دیگه بخوای بیای اینجا. باشه. هر طور که مایلی.
بار آخر از من پرسیده بود «کدوم اخلاق‌هام رو دوست نداری؟ بگو بهم، خب تغییر می‌کنم!» نپذیرفتم. حتی عنوان هم نکردم. تغییر کردن برای دیگران و به خاطر دیگران، دروغی بزرگ بیش نیست. حتی اگر یک درصد هم تغییر کند، من دلم نمی‌خواهد که آن آدمی باشم که عمرش را می‌گذارد تا شاید تغییر کردنش را ببیند! کره‌ی زمین 8 میلیارد جمعیت دارد. آدم قحطی که نیست!

 

 

پ.ن1: مطلب مرتبط با موضوع -> آیا واقعا نیاز است که مثل انسان صحبت کنیم؟

پ.ن2: سومین پست امروز. قبلی؛ چگونه کاری کنیم که دیگران از شعور ما قطع امید کنند!

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

چگونه کاری کنیم که دیگران از شعور ما قطع امید کنند!

چند روزی‌ست که پیام داده و من حتی پیامش را نگاه هم نکرده‌ام. «چطوری؟ ^_^» فرستادن‌هایش حالم را به هم می‌زند. یک بار برایم نوشته بود «دوستم چطوره؟» دوست؟! دوست؟؟!! من اگر برایت یک دوست بودم که با من همبستر نمی‌شدی و یک روز درمیان حالم را نمی‌پرسیدی!! مشکلت این است که بلد نیستی حرف بزنی! در عوض داری دست و پا می‌زنی و مرا کلافه می‌کنی! دو بار استوری گذاشتم با این محتوا که کارِ خانه سخت است. یک روز پرسید چه خبرها دارم و چه کارها می‌کنم؟ آن روز خسته بودم و بدنم گرفته بود. دغدغه‌ی رسیدن به کارهایم را داشتم. در جوابش گفتم که خوبم و چرا این کارهای خانه تمام نمی‌شود؟! گفت «چقدر غر می‌زنی!!» لبخندم خشک شد. بغض کردم. پروردگارا! یک آدم تا چه اندازه می‌تواند نفهم باشد؟! بله عالیس جان! وقتی کسی بلد نیست صحبت کند قطعا آداب و نحوه‌ی معاشرت با دیگران را هم نمی‌داند! همان لحظه از چشم‌هایم افتاد. برایش توضیح دادم که حرفش ناراحتم کرده. ولی همچنان اصرار داشت که «اتفاقا من درکت کردم! ولی بعدش نظر خودم رو گفتم!» گفتم که به او اعتماد کردم و احساسم را با او در میان گذاشتم. ولی معتقد بود که به اعتماد من خیانت نکرده و نمی‌دانسته که من قصد «درد دل کردن» دارم و تصورش این بوده که صرفا می‌خواهیم «حرف» بزنیم!!! شما مرز تباهی را ببینید!؟ از الفبای روابط انسانی این است که همدیگر را درک کنیم و فرصت حرف زدن بدهیم به هم. ولی این آقا فرق جلسه‌ی نقد فیلم و صحبت کردن با پارتنرش را نمی‌داند! از همین رو پایش را کرده بود داخل یک کفش که «زندگی مجردی به این خوبی! من از روز اولش تا روز آخرش بهم خوش گذشت! اینکه تو غر می‌زنی شبیه اینه که یه میلیاردر بیاد بگه وای من خسته شدم از بس پول دارم!» از او قطع امید کردم. هر بار که پیشنهاد داد همدیگر را ببینیم رد کردم. از آدم‌هایی که بلد نیستند احساساتشان را به زبان بیاورند خوشم نمی‌آید. آدم‌هایی که خیال می‌کنند باید زیپ دهانشان بسته باشد و از خودشان و زندگی‌شان چیزی بروز نمی‌دهند در نظرم خسته‌کننده می‌آیند. این‌ها کودکانی هستند در کالبد آدم‌های بزرگسال. دیروز در جواب یکی از استوری‌هایم که درباره‌ی ورزش بود نوشت
- «واقعا؟»
+ «وقتی دارم توضیح میدم یعنی واقعیه دیگه!»
- «چرا اعصاب نداری؟»
ببخشید، یادم رفته بود که خشم یک احساس مردانه است و فقط مردها هستند که حق دارند آن را بروز دهند! زن باید فقط لبخند بزند!!! وگرنه بی‌اعصاب و «پریود» مورد خطاب قرار می‌گیرد!

 

 

پ.ن: ددومین پست امروز. قبلی؛ دوشنبه‌ی پر ماجرا

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

با آدم‌های باکیفیت معاشرت کنیم

آقای آ کم سن و سال‌ترین معشوقه‌ی من تا به الان بوده. بهراد، دوست و همکلاسی آ، هم همینطور. بله، من با دو دوست وارد رابطه شدم آن هم به فاصله‌ی یک ماه بعد از جدایی یکی از دیگری. هر دو از این قضیه خبردار بودند و مشکلی با آن نداشتند. الان که 27 سال دارم چنین کاری را تکرار نمی‌کنم. باتجربه‌تر شده‌ام. آن موقع 22 ساله بودم و آ 19 ساله. توی انجمن کتابخوانی که علیرضا راه انداخته بود با هم آشنا شدیم. موهای تاب‌دارش تا به شانه‌هایش می‌رسید. وقتی که نشسته بود معمولا آرنجش روی زانوانش بود. گاهی دست می‌کرد لای موهایش. لاغر بود با استخوان‌هایی درشت. سرشانه‌هایش پهن بود و قدش متوسط. چشم‌های سبز داشت و صورتش هم استخوانی بود. ریش و سبیلش کم‌‌پشت بود و تک و توک جوش‌هایی روی صورتش داشت که او را جذاب‌تر می‌کرد. تجربیات جالبی با هم داشتیم. از قدم زدن‌های شبانه زیر باران و خندیدن گرفته تا معاشقه در خانه‌ی مادربزرگش. مادرش مرا دوست داشت و هر بار موقع خداحافظی می‌گفت «زودتر بیا پیشمون عزیزم. دل من و آ برات تنگ میشه.» خیلی هوای ما را داشت. یک بار که زیر پتوی تخت اتاقش در خانه‌ی مادر مادرش بودیم، مهمان آمد. گمانم خاله‌اش بود. دخترخاله‌ی کوچکش طبق عادت همیشگی آمد سمت اتاق آ. دستگیره‌ی اتاق خراب بود و بالشت پشت در می‌گذاشتیم. دخترک دوان دوان آمد تا در را باز کند که مادرش با صدای بلند گفت «ئه، آ! آ!» آ سریع بلند شد. در را باز کرد و دخترخاله‌اش مرا دید. انتظار دیدن یک دختر را نداشت. خودش متوجه شد که باید برود. در را که بست هر دو زدیم زیر خنده. دیروز بعد از یک سال همدیگر را دیدیم. هنوز با هم در ارتباطیم. حتی بعد از جدایی هم چند باری کارمان به تخت کشید. در آخرین دیدارمان همراه دوستان مشترک رفته بودیم طبیعت‌گردی. من و آ گاهی حال همدیگر را به هم می‌زنیم. بعد از آن سفر به صورت خودجوش از هم فاصله گرفتیم. حالا موهایش تا نزدیک آرنجش رسیده. وزنش کمی رفته بالا. بیشتر از سابق بوی سیگار می‌دهد چون کون به کون سیگار می‌کشد. تقریبا همان آدمِ چند سال پیش است. من آدم‌هایی که دغدغه‌ی تغییر کردن و بهتر شدن ندارند را دوست ندارم. بی‌تفاوت بودنشان نسبت به نقص‌هایشان کلافه‌ام می‌کند. دیگر نمی‌توانم با آدم‌هایی که به بلوغ فکری نرسیده‌اند وقت بگذرانم. حیلی وقت است که کمیت را رها کرده‌ام و چسبیده‌ام به کیفیت.

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان