خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

روز چهارم

بعد از ارسال sms، نوبت رسید به زنگ زدن به دوستان. با چند نفری صحبت کردم. علی خیلی غمگین و ناامید بود. تازه ماشین خریده بود تا در اسنپ کار کند. حالا با این افزایش قیمت بنزین، اصلا برایش به صرفه نیست. می‌شود گفت که صدای مهدیه عادی بود. حداقل کمی انرژی داشت. شاید هم اینطور تظاهر می‌کرد. ما افسرده‌ها خوب بلدیم که زور بزنیم تا شبیه زنده‌ها به نظر بیاییم. ایمان جواب نداد. دیروز علیرضا، مهیار و آزه را دیدم. در اوج ناامیدی و بلاتکلیفی لبخند زدیم. مهری برایم پیام فرستاد. مدت کوتاهی‌ست که رفته استانبول. گفتم اگر به تلگرم دسترسی نداشتم، توی وبلاگ هستم و از این طریق در ارتباط باشیم. همین الان برایش پیام فرستادم و به هدا رستمی بد و بیراه گفتم. حالا خانومِ اینفلوئنسر که اصلا به نظام وصل نیست برود و رنگ و وارنگ برایمان توریست بیاورد و زیبایی‌(!!)های ایران را نشانشان بدهد که مثلا پول حاصل از این کار برود توی جیب مردم!!! بعد همین خانم که عکس بی‌حجاب در صفحه‌ی اینستگرمش پست می‌کند و کسی با او کاری ندارد (و اگر منِ نوعی بودم، الان گوشه‌ی زندان اوین می‌بودم) برایمان مستند بسازد و از مزایای زندگی در ایران و از خونگرم نبودنِ سوییسی‌ها بگوید! ما هم که خریم لابد! فعلا که در ایران تشریف ندارد و این اراجیف را استوری کرده! حالا وقتی اوضاع آرام شود و برگردد ایران، دوباره تبلیغ همین زندان را خواهد کرد! فاقد شرف! اسکرینشات را مهری از استانبول برایم فرستاد.

 

 

پ.ن: محصولات بهداشتی جدیدم را امتحان کردم. هر بار که شامپوی بدن را بو می‌کنم انگار به ارگاسم رسیده باشم! از نرم‌کننده‌ی مو هم راضی بودم. ماسک مو هم زدم. موهایم را با سرکه‌ی سیب و دلستر به صورت جدا شستم. این‌ها را از صفحات اینستگرم یاد گرفتم. اگر از این کار و محصولات راضی بودم، به شما هم معرفی خواهم کرد. حیف که کسی بابتش به من پول نمی‌دهد! شاید بگویید «تو دیگه کدوم پفیوزی هستی که توی این وضعیت میای از لذت‌های دنیاییت توی حموم می‌نویسی؟!» متاسفانه کار بیشتری از من ساخته نیست دوستان! فقط می‌توانم بگویم که عطر محصولات جدیدم را دوست دارم و در این وضعیتِ کثافتی که در آن غرقیم، از بوی محصولاتم که روی موهایم مانده لذت می‌برم.

۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

دردِ بزرگسالی

جدی ۲۷ ساله‌ام و هر چه سنم بالاتر می‌رود، آدم‌بزرگ‌های زندگی‌ام را بیشتر درک می‌کنم! حالا می‌توانم بفهمم وقتی مادربزرگ می‌گفت «مو داشتم تا اینجا. هر یه طرف گیسام به این کلفتی بود» یعنی چه! حالا حسرت زیبایی‌های از دست رفته را می‌فهمم. وقتی از جوانی‌اش تعریف می‌کرد که کارهای سخت انجام می‌داده و حالا زود نفسش می‌گیرد را خوب می‌فهمم! بدن دردهایش را خوب می‌فهمم‌. دردهای بی‌پایانِ جسم را خوب می‌فهمم. ۴ ماه است که باشگاه نرفته‌ام و باورم نمی‌شود که عضلاتم اینقدر راحت درد می‌گیرند! انسان عجب موجود مزخرفی‌ست! می‌دانستم که موهایم کم‌پشت شده اما هی به خودم دلداری می‌دادم. روزی که مادرم به همسرش گفت «عالیس خیلی پرپشت بود موهاش» فهمیدم که حقیقت دارد! امروز خودم را توی آینه نگاه کردم و گفتم «دختر! جدی موهات نصف شده! قبلا که بلندی موهات اینقدر بود، حس دیگه‌ای داشت روی سر و صورتم!! تمام این مدت خیال می‌کردم که چون دیگه سشوار نمی‌کشم و موهام کوتاهه، پس کم‌پشت به نظر میاد!»

با هر دردسری که بود امروز به کلاس سلفژ رفتم و مربی‌ام از من راضی بود. حلقه‌ی نقره‌ایِ توی دست چپش او را جذاب‌تر کرده.

امروز بعد از مدت‌ها کمی خرید کردم. از لباس زیر زنانه فقط شرت می‌خرم. اهل پوشیدن سوتین نیستم. یک کیف‌دستی شبیه همان‌هایی که مادربزرگم داشت را دیدم. دلم گرفت. آلزایمر گرفته و کمی دچار زوال عقل شده. این روزها که تنها زندگی می‌کنم و بیشتر با خودم حرف می‌زنم، تکیه کلام‌های مادر و مادربزرگم را بیشتر استفاده می‌کنم. بعد از چند سال تصمیم گرفتم که بیشتر از قبل به موها و پوستم رسیدگی کنم. ماسک و نرم‌کننده‌ی مو خریدم. بعد از دو سال استفاده‌ی مداوم از صابون طبیعی، برای خودم شامپوی بدن خریدم. مارک خارجی و پایه ارگانیک را گذاشتم کنار. با این وضعیت اقتصادی و گرانی باید به هرچه که هست قانع بود. حس خوبی دارم. فردا حتما از آن‌ها استفاده خواهم کرد.

 

 

پ.ن1: نگارش پست‌های اخیرم نشان از این دارد که آشفته و خسته‌ام. بعضی‌ جملات را بعد از چند ساعت که می‌خوانم، تازه به عمق فاجعه پی می‌برم.

پ.ن2: نیم‌بوت جدیدم درست مثل همان‌هایی‌ست که هری استایلز می‌پوشد. دوست دارم تمام خیابان آینه‌کاری باشد تا بتوانم پاهایم را تماشا کنم. انگار پاهای آقای استایلز را دارم!

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

تولد برادرکم

به گوشی‌ام زل زده‌ام و های‌های گریه می‌کنم. امروز تولد تنها برادرم است. 19 ساله شده و آخرین سالی‌ست که نوجوان است. دلم برایش تنگ شده. دیروز دیدمش. از آن دلتنگی‌هایی‌ست که حس می‌کنم به اندازه‌ی کافی با هم زندگی نکرده‌ایم. از آن اشک‌هایی‌ست که «ایکاش شرایط طور دیگه‌ای بود.» توی یکی از دنیاهای موازی حتما خواهر بهتری هستم برایش. عکسی که نگاه می‌کنم را توی آینه‌ی اتاق مشترکمان گرفته‌ایم و از فکر اینکه دیگر کنار هم نیستیم گریه می‌کنم. از این بابت گریه می‌کنم که شرایطش را نداشتم که بیشتر به او محبت کنم. برادرم تنها مردی‌ست که بدون اینکه از او بخواهم بدنم را ماساژ می‌دهد. وقتی دو سال پیش از سفر هفت روزه‌ام از جزیره‌ی هرمز برگشتم، چند ساعتی کنارم دراز کشید و مرا در آغوش گرفت. حالا آنقدر بزرگ شده که روز تولدش را با دوستانش می‌گذارند. دلم خوش است که جنگیدن‌های من باعث شده تا در نوجوانی‌اش آزادی‌های زیادی داشته باشد. من 9 سال پیش، تکواندو را پس از 6 سال مداوم کار کردن گذاشتم کنار. یک بار لا به لای حرف‌هایمان گفت «خیال می‌کردم میری مسابقات جهانی و مدال طلا می‌گیری» باورم نمی‌شد که چنین تصویری قهرمانه از خواهرش در ذهن دارد. گریه می‌کنم چون در این دنیا آنقدر که باید به من اعتماد ندارد و با من صمیمی نیست. این تقصیر من است. و تقصیر والدینم. و تقصیر والدین والدینم. و تقصیر... وقتی به رابطه‌ی خودم و برادرم فکر می‌کنم، خودم و والدینم را می‌بینم. خودم را مادرش نمی‌دانم اما هشت و سال و نیم از او بزرگترم و حس می‌کنم که باید کارهای بیشتری برایش انجام می‌دادم.
یک قاشق از غذایی که پخته‌ام را می‌خورم. دوباره اشک‌هایم سرازیر می‌شوند و غذا کوفتم می‌شود. یاد همه‌ی بداخلاقی‌هایم می‌افتم. یاد روزی که دو نفری سر میز نهار بودیم. داشت دوغ می‌نوشید و من ماجرایی خنده‌دار برایش تعریف کردم. خنده‌اش گرفت و دوغ‌ها پاشیده شدند روی صورت من. از پاشیده شدن دوغ‌ها خنده‌اش گرفته بود و یک ریز می‌خندید.

بعد از یک ساعت گریه کردن بالاخره ساکت شدم. با علی صحبت کردم. گفت بعد از اینکه خواهرش ازدواج کرد و رفت به استانی دیگر، به او خیلی سخت گذشته. حالا هم خواهرش چند روزی‌ست که با شکمی برآمده مهمان آن‌هاست. علی می‌گوید که از وقتی شکم خواهرش را دیده قلبش رقیق شده و برعکس روزهای دیگر، مدام در خانه است تا کنار خواهرش باشد. این فرهنگِ پرستش غم چیشت که تا مغز استخوان ما ریشه کرده و رهایش نمی‌کنیم!

۱۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

به دنیای بزرگسالان خوش آمدی!

7 صبح بیدار شدم. دوش گرفتم. توی حمام بودم که برق قطع شد. صبحانه خوردم. سردم شده بود. لباس گرم پوشیدم. نشستم پای دست‌سازه‌هایم. ظرف‌ها را شستم. صفحه‌ی اینستا و کانال دست‌سازه‌هایم را به روز کردم. نهار خوردم. دوباره نشستم پای کار برای آماده کردن سفارش مشتری‌ها. آماده شدم و رفتم کلاس. به اصرار مربی عکاسی‌ام خرمالو خوردم، گمانم بعد از 13 سال! چقدر طعمش فرق داشت! چقدر خوشمزه بود! توی کلاس راحت نبودم. توی شلوارم راحت نبودم. محیط تاریک بود و نور ال‌سی‌دی اذیت می‌کرد. تمرکز نداشتم. رفتم خرید. در خیابان امام خمینی، معین نیک‌افعال هم‌دانشگاهی‌ام را دیدم. وانمود کردم که او را نمی‌شناسم. بد اخلاق بود و هیچوقت با هم صحبت نکردیم. 2 عدد سرکه‌ی بالزامیک خریدم. یکی برای خودم و دیگری برای خانه‌ی پدری. برایشان خوشبو کننده‌ی توالت هم خریدم. باید بروم و سرویس بهداشتی‌شان را بشورم. بوی توالت‌های بین راهی را گرفته. سرامیک‌ها زرد شده‌اند. دیدنشان مرا غمگین کرد. برای مادرم شانه خریدم. جوراب سفید هم نیاز دارد. رفتم طبقه‌ی دوم فروشگاه که پارکینگ و سرویس بهداشتی در آن واقع شده. یادم آمد که با مصطفی هم به اینجا آمده بودم. 99 درصد مطمئنم که با هم به اینجا آمده بودیم. شاید آن یک درصد توی خواب بوده. دم قفسه‌ی کاندوم‌ها ایستاده بودم و با دقت در حال خواندن اطلاعات پشت جعبه بودم. 12 قلم جنس شد 156 هزار تومن. حساب کردم و آمدم بیرون. به پدرم زنگ زدم و گفتم که سرکه‌ی بالزامیک نخرد. خوشبو کننده هم خریدم. خوشحال شد و از من تشکر کرد. خوشحال بودم و یک حسی اصرار داشت که غمگینم کند. من جُدا. پدرم جدُا. مادرم جُدا. رسیدم خانه و به مادرم زنگ زدم. گفتم که برایش شانه خریده‌ام و فعلا شانه نخرد. خوشحال شد و تشکر کرد. شام را گرم کردم. جدی جدی وارد دنیای بزرگسالان شده‌ام.

 

 

پ.ن1: یک آشنای عزیز مطلبی جدید پست کرده. برای خواندن روی عنوان کلیک کنید! ---> چرا وبلاگ می‌نویسیم!!

پ.ن2: می‌دانم که کامنت‌هایتان بی‌جواب مانده. تمام تنم از خستگی درد می‌کند. تا فردا به من فرصت بدهید.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

من، تهران و مردانِ بی‌مسئولیت

کلید انداختم و در را باز کردم. انگار بوی خانه کمی عوض شده بود. کمی به هم ریخته بود و فرش‌ها نیاز به جاروبرقی داشتند. رفتم دستشویی. آبنه و دکور برایم تازگی داشتند! انگار که هیچوقت با آن‌ها زندگی نکرده باشم! وقتی خودم را داخل آینه‌ی اتاقم دیدم حس عجیبی داشتم. فقط 8 روز تهران بودم و انتظار داشتم که خودم را داخل آینه‌ی خانه‌ی تهران ببینم! رختخواب پهن کردم و صورتم را با روغن جوانه‌ی گندم تمیز کردم. حوصله‌ی صابون و مسواک نداشتم. پنبه تیره شد و این یعنی که پوستم آلوده بود. دراز کشیدم و دلم طبق معمول هوای آغوش داشت. به مادرم فکر می‌کردم که در اتاق کناری باید کنار مردی بخوابد که او را سرافکنده کرده و آنقدری که باید محکم و مسئولیت‌پذیر نیست. بیشتر مسیر را مادرم رانندگی کرد. نمی‌دانم بعضی مردها چرا اینقدر کودک هستند! چشمانش را به زحمت باز نگه داشته بود و اصرار داشت که رانندگی کند! چندین بار این قضیه پیش آمده و سطح هوشیاری‌اش مرا نگران کرده بود. هر بار باید با چند دقیقه بحث و کج‌خلقی او را راضی کنیم تا پشت فرمان را ترک کند! اگر والدین برای تربیت فرزندان خود تبعیض جنسیتی قائل نباشند دیگر شاهد چنین مکافاتی نخواهیم بود. ولی اکثرا خیال می‌کنند «ازدواج می‌کنه، درست میشه!» گویی که ما زنان مسئول تربیت کردن شوهرانمان هستیم! مسخره‌تر این که همان زن‌هایی که از دست همسران خود خسته شده‌اند مدام می‌پرسند «نمی‌خوای ازدواج کنی؟!» مگر شما با ازدواج کردن به کجا رسیدید که من هم بخواهم برسم؟! شما یک مرد خوب نشانم بده که نیاز نباشد الفبای زندگی را به او یاد بدهم و دغدغه‌ی به دست آوردن قلبم را داشته باشد، خب معلوم است که با او زندگی می‌کنم! ولی مردهایی که من دیده‌ام با شدتی باورنکردنی فقط دافعه ایجاد می‌کنند! استاد این هستند که کاری کنند تا نسبت به آن‌ها سرد شوی! هیچ‌کدام نمی‌خواهند که قلبت را به دست بیاورند تا جذب‌شان شوی! بهانه‌های کودکانه می‌آورند تا از زیر بار مسئولیت، شانه خالی کنند! همچون طفل شیرخواره باید تر و خشکشان کنی و غذا بگذاری داخل دهانشان! اگر یک روز آن‌ها را به حال خودشان رها کنی، برای سیر کردن شکم‌شان هیچ زحمتی به خود نمی‌دهند و از بیرون غذا تهیه می‌کنند. مردی که دست چپ و راستش را هم تشخیص نمی‌دهد معلوم است که به درد من، مادرم و دختردایی‌ام نمی‌خورَد. ما زنانی مستقل هستیم که بدون نیاز به مردان از پس خودمان و زندگی برمی‌آییم. به چشم می‌بینم که اینگونه مردها چگونه مادر و دختردایی‌ام را از زندگی عقب نگه داشته‌اند. اگر تنها زندگی کنند موفق‌تر و خوشبخت‌تر هستند و آرامش روانی بیشتری دارند. خدا را شکر، من داخل رابطه نیستم و مشکلات مردی دیگر تنم را زخمی نمی‌کند. با قدرت، منتظر و مشتاق روزی هستم که ببینم دوجنسگرا هستم! از مردان و نفهمیدن‌هایشان خسته شده‌ام.

صبح که بیدار شدم اول از همه لپ‌تاپم را تمیز کردم. خانه را جاروبرقی کشیدم و ظرف‌ها را شستم. برادرم یک ماه دیگر 19 ساله می‌شود و هنوز نسبت به وسایل خانه احساس مسئولیت ندارد و یک کیلو خیار، یک ظرف عدسی و یک ظرف کدوی پخته طی هشت روزی که خانه نبودم گندیدند.

آقای ر وقتی که تهران بودم برای یکی از استوری‌هایم نوشت که دلش برایم تنگ شده. نمی‌دانم چرا مثل آدمیزاد تا وقتی که هستم قدرم را نمی‌دانند. بی‌لیاقتی هم حدی دارد. من هم در جوابش گفتم که فردا برمی‌گردم رشت.

از تهران یک شیپور و یک کلاه پرچم ایران، 6 حلقه فیلم رنگی، 1 حلقه فیلم سیاه و سفید، 5 عدد جوراب، یک جفت بند کفش، 4 انگشتر و دو جفت گوشواره خریده‌ام. هنوز حساب نکرده‌ام که سفرم به تهران چقدر برایم خرج داشته. فقط می‌دانم که برده‌ی زندگی مدرن هستیم. کار می‌کنیم و کار می‌کنیم و یک جا ایستاده‌ایم. در صورتی که باید در حرکت باشیم و ببینیم و تجربه کنیم. بخش زیادی از خریدهایم را در مترو انجام دادم. مترو جای عجیب و جالبی‌ست و وقت گذراندن در آن را دوست دارم. چند نفر از مسافرین و دستفروش‌ها گفتند که کلاهم قشنگ است و آن را دوست دارند. بهترینشان خانم دستفروش جوانی بود که با ماسک وارد مترو شد و گفت «فقط می‌خواستم یگم که کلاهت خیلی باحاله!» بعد از یکی دو دقیقه به همکارش گفت «وای کلاهش رو خیلی دوست دارم!» خندیدم و گفتم «قابلی نداره! می‌خوای باهاش عکس بگیری؟» خندید و گفت نه. خط بعدی را سوار شدم و خرید کردم. یک لنگه از گوشواره‌ای که تازه خریدم از پلاستیک افتاد بیرون و دیگران در پیدا کردنش کمکم کردند. خانمی که گوشواره‌ام را دید همراه دختر کوچکش سر پا ایستاده بودند. به من زل زده بود و مادرش گفت «تا حالا ندیده بود کسی کلاه بذاره، برا همین داره نگات می‌کنه!» لبخند زدم. دخترک قاب گوشی‌ام را دید و به مادرش گفت که فلان کسک از این قاب‌ها دارد. به قاب گوشی‌ام دست زد. به لبه‌ی کلاهم دست زد. بعد گفت که قاب گوشی فلان کسک، فلان رنگ بوده و خودش دوست دارد که صورتی بخرد ولی گوشی ندارد. گفتم «وقتی بزرگ شدی بعدا مامان می‌خره برات» _بهتر نبود که می‌گفتم خودت می‌خری برا خودت؟!_ گفت که رنگ صورتی را خیلی دوست دارد و دلش می‌خواهد که همه‌ی وسایلش صورتی باشد. امان از کلیشه‌های جنسیتی! گفتم «من می‌خواستم قاب قرمز بخرم، ولی نداشت. دیگه همین مشکیه رو خریدم.» پسرک دستفروشی نزدیک ما ایستاده بود و با لبخندی کوچک و نگاهی که قلبت را به آتش می‌کشید، خیره به من و دخترک نگاه می‌کرد. وقتی نگاهش کردم و لبخند زدم تازه حواسش به دنیا برگشت و رفت تا آدامس‌هایش را بفروشد. دلم سوخت. دخترک به مادرش گفت که خسته شده و پاهایش درد گرفته. پرسیدم «می‌خوای جای من بشینی؟» با صداقت پاسخ داد «آره!» بلند شدم و او نشست.

 

 

پ.ن1: بله، می‌دانم که زنان هم مشکلات مختلف دارند. ولی من تا به حال با یک زن وارد رابطه نشده‌ام و همین است که درباره‌ی مشکلاتم با مردان می‌نویسم. حتی اگر درباره‌ی مشکلاتم با زنان ننویسم هم به این معنی نیست که زن، فرشته است و نقصی ندارد. تایید یکی، نفی دیگری نیست!

پ.ن2: با هم از علی عظیمی و محسن نامجو گوش کنیم.

 


دریافت

 

پ.ن3: دومین پست امروز. قبلی؛ مرضی به نام وسواس

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

رشت - تهرانی متفاوت

حدود سیصد متر از خانه دور شده بودیم که یادم آمد شناسنامه، دفترچه‌ی بیمه و گواشم را جا گذاشتم. کوله‌ی باشگاه که حدود ۱۰ سال پیش خریدم پشتم بود. کیف دوشی‌ام را از شانه‌ی راست به صورت ضربدری و کیف دوربین را از شانه‌ی چپ به صورت ضربدری آویزان کردم. آقای پ یک کوله را به پشت و یک کوله را به جلو گذاشته بود. قیافه‌هایمان دیدنی بود! خداحافظی کردیم و رفتم خانه‌ی پدرم. کلید خانه‌ی مادرم را تحویل برادرم دادم. کمی خشکبار، ۲تا موز و یک هلو برداشتم. اسنپ گرفتم با دو مقصد؛ اول به خانه‌ی مادرم که وسایلِ جا مانده را بردارم و دومی به ترمینال. سوار شدم و ۳۰ ثانیه‌ی بعد یادم آمد که کلید ندارم! نمی‌خواستم دیر برسم به ترمینال. ریسک نکردم و مقصد اول را بیخیال و راهی مقصد دوم شدیم. البته اگر من و برادرم کلید خانه را تکثیر کرده بودیم و کار را به آینده‌ی نامعلوم نسپرده بودیم اینطور نمی‌شد. راننده برایم کولر روشن کرد. از اضطراب و عجله عرق کرده بودم. برای ساعت ۲ بلیط داشتم به مقصد تهران. ۱۰ دقیقه به دو رسیدم. یکی از دلال‌های مسافربری بعد از اینکه فهمید بلیط دارم و از من به او پولی نمی‌رسید، گفت «چه تیپ قشنگ و کلاه جذابی!» بدون اینکه نگاهش کنم و در حالی که درگیر مرتب کرده کیف‌هایم بودم، تشکر کردم و به راهم ادامه دادم. از بلیطم پرینت گرفتم و رفتم سمت اتوبوس. گرمم بود و نیاز به خواب داشتم. به مردهایی که نزدیک اتوبوس بودند گفتم می‌خواهم کوله‌ام را بگذارم قسمت انبار. یکی بلیطم را چک کرد. دیگری گفت «این ۲تا کیف کوچیک رو که ببر بالا دیگه خانوم!» سرش را انداخت که برود! گفتم «اجازه بدید آخه! کوله‌پشتی دارم!» با عصبانیت چرخش ۴۵ درجه‌ای داشتم و کوله‌ام را نشانش دادم. بند کیف‌هایم در هم گره خورده بودند. پلاستیک میوه هم دستم بود. مردک بیشعور، کوله‌ام را کشید و پلاستیک افتاد زمین. هلو قل خورد بیرون. داد زدم و گفتم «تو مگه واسه این کار پول نمی‌گیری؟! چرا همچین می‌کنی؟؟! یه دیقه تحمل نداری!» رفتم سوار اتوبوس شوم که یکی از مردها گفت «بالا آب هست خانوم. می‌تونی بشوریش!» چپ نگاهش کردم و پرسید «چی شده؟» با عصبانیت گفتم «این آقا مگه واسه همین کارا پول نمی‌گیره؟! به چه حقی کیف من رو می‌کشه و اینطوری می‌کنه؟!» مرد گفت «دیگه همینه دیگه!» داد زدم و گفتم «دیگه همینه یعنی چی؟! مسخره‌ها!» و از پله‌های ماشین رفتم بالا. دلم می‌خواست هلو را بر فرق سر آن مردک اولی بکوبم. «همینه دیگه! پس منم شلوارم رو بکشم پایین و وسط اتوبوس بشاشم و تو بیا دستمال بکش، چون همینه دیگه!» مستقیم رفتم سر جایم نشستم. دو صندلی هم‌ردیف من، خانم‌های محجبه‌ای بودند که یکی از آن‌ها نقاب هم زده بود. مرا با تعجب نگاه می‌کردند. «همین مونده الان روسری بردارم و اینا بخوان حرفی بزنن.» همان مردک بیشعور آمد و خوراکی‌های سفر را تقسیم کرد. کمی شیرینی به علاوه‌ی آبمیوه. خواستم به او بگویم «تو میوه‌ی ما رو ننداز، آبمیوه نمی‌خواد بدی!» بیخیال شدم و سکوت کردم. «واسه من دیکتاتور بازی درمیارن. کثافتا.»
خوابم نمی‌برد. «خدا رو شکر که قرار نیست هیچ نره‌خری رو ببینم.» خودم را با گرفتن عکس، گشتن در شبکه‌های اجتماعی و گوش دادن موزیک سرگرم کردم. قزوین که نگه داشتند ۳تا جوراب رنگی خریدم. یک عکس آنالوگ هم از پشت شیشه گرفتم. برخورد خانم‌های محجه با من خوب بود. هنسفری توی گوشم بود و صدای راننده را نشنیدم. آن‌ها کمکم کردند تا مسیر بهتری پیاده شوم. تشکر کردم و از ماشین زدم بیرون. با کمک علی و کوروش، به صورت آنلاین، ایستگاه مترو را پیدا کردم. کلافه بودم. نیاز به غذا و خواب داشتم. یکی از دستفروش‌ها گفت «چه کلاه قشنگی داری!» لبخند زدم و گفتم «مرسی!!» بالاخره رسیدم و با هر مصیبتی که بود سوار ماشین مادرم شدم. آمدیم خانه. این شهرک را آلمانی‌ها ۴۵ سال پیش ساخته‌اند. آسانسور دارد و از دیوارهایش صدا عبور نمی‌کند. بزرگ و دلباز است. داخل خانه هم انباری داریم. کمدهایش درب کشویی دارند. معماری ۴۵ سال پیش را دارد ولی زیباست. مادرم با مشارکت همسرش خانه را به رنگ دلخواهش رنگ‌آمیزی کرده. امکانات خانه‌اش کامل نیست و دوست دارم که در شرایط بهتر و راحت‌تری زندگی کند. یاد شهرکی افتادم که خاله‌ام سال‌ها پیش آنجا زندگی می‌کرد. مادرم گفت که یک وقت با تاپ و شلوارک داخل بالکن نروم چون ممکن است آن‌ها را بیرون کنند! خوشحالم که متوجه تغییرات من شده. اینجا قرآن و اذان را با صدای خیلی بلند پخش می‌کنند. امروز پریود شدم؛ دو روز زودتر از موعد و از خانه تکان نخوردم. دردم نسبت به قبل کمتر شده و گمانم از معجزات تمرین کگل است. تامپون تامپکس دیگر وارد کشور نمی‌شود. تامپون جدید خریدم. اپلیکاتور ندارد و با دست وارد واژن می‌شود. باید کاپ قاعدگی بخرم و خودم را نجات بدهم. دوستانم را ندیدم و برنامه‌ام ریخته به هم. خیال می‌کردم که می‌رسم همه را ببینم. امان از این ذهن ایده‌آل‌گرا و فانتزی که حواسش به واقعیت‌های ناامید کننده‌ی زندگی نیست.

 

برادرم دلتنگی و علاقه‌اش را با دادن کیک مورد علاقه‌اش به من نشان می‌دهد.

 

نورهای دلبر

 

ظرفیت تکمیل است. لطفاً تولید مثل نکنید. مرسی.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

ساحلِ بی‌پایانِ حماقتِ انسان

حدود سه سال پیش بود که پست یکی از وبلاگ‌های بلاگفا نظرم را جلب کرد. لینک اینستگرم هم گذاشته بود. فالو کردم. صاحب صفحه دختری بود به نام «الف». استایل گاتیک داشت و از عکس‌هایش مشخص بود که متالهد (طرفدار موسیقی کتال) و عاشق گروه تول است. خانوم الف طبیعت‌گردی هم می‌کرد و من عاشق دمپایی رنگارنگش بودم. هنوز آن عکسش را به یاد دارم که مانتوی چهارخانه پوشیده بود همراه شلوار جین روشنِ کوتاه. الف هم مثل من لاغر بود. یکی دو بار صفحه‌اش را غیرفعال کرد و هر بار از برگشتنش خوشحال می‌شدم. بعدها چیزهای بیشتری درباره‌ی او فهمیدم؛ پزشک است، خوب می‌نویسد و وبلاگی که من می‌خواندم درواقع وبلاگ دوستش بوده که سر خود صفحه‌ی اینستگرمش را تبلیغ کرده. دیروز الف به همراه دوست‌پسرش، آقای پ، و دوستش آرش مهمانم بودند. آقای «ر» هم آمده بود. دسته‌جمعی شام پختیم. خانوم الف هم در صفحه‌ی شخصی و هم در صفحه‌ی عمومی‌اش از خوبی‌های دوست‌پسرش نوشته اما خب «شنیدن کی بود مانند دیدن»! نه که ایده‌آل من باشد ولی خوبی‌های زیادی دارد و از دیدنش لذت بردم. آقای «ر» نفهم‌تر از سابق ظاهر شد؛ دفعه‌ی قبل که برایش پیام فرستادم «دلم بغل می‌خواد» نفهمید که منظورم چیست! این بار هم که نمی‌دانست نباید مرا تنها روی تخت رها کند و سرش را بُکند داخل باسن گوشی. البته نفهمیدن‌هایش به همینجا ختم نشد. همانطور که وقتی درباره‌ی کارش در شب گله کردم و گفت «ببخشید، نمی‌دونستم. خب بهم می‌گفتی! نمی‌خواستم که بدخواب شی!» لابد انتظار داشت که همچون کودکان به او تذکر دهم «بچه‌ها قراره برن رشت رو بگردن، پس سر وقت بیدار شو و نون بخر.» حتی در شستن ظرف‌ها مشارکت نکرد و برای پرداخت کرایه‌ی تاکسی هیچ اشتیاقی نداشت! اگر قرار بود این مسائل ابتدایی را به کسی آموزش بدهم که خب می‌رفتم سرپرستی کودکی را قبول می‌کردم! من که چشمانم به بهبود اوضاع آب نمی‌خورد. در اولین فرصت باید رو در رو صحبت کنیم.کلافه‌م و سنم از تحمل این مسخره‌بازی‌های کودکانه گذشته.

عکس‌هایی از رشت‌گردی امروز

و دست‌های همیشه جذاب!

 

 

پ.ن: برای نوشتن این پست، چشمانم را به زور باز نگه داشتم. به کامنت‌های قشنگتان فردا پاسخ خواهم داد.

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

به معجزه‌ی نوازش کردن ایمان بیاوریم

تنها زندگی کردن برایم مزایای زیادی داشته. از گزینه‌های ساده همچون برهنه راه رفتن در خانه و تمرین سلفژ با صدای بلند که بگذریم، می‌رسیم به خودشناسی؛ من روز به روز بیشتر درباره‌ی خودم یاد می‌گیرم. حالا برخلاف گذشته خیلی راحت آدم‌ها را به منزلم دعوت می‌کنم و نگران ظاهر خانه، همسایه‌ها و حرف‌هایشان نیستم. این دعوت‌ها باعث شده که خیلی زودتر آدم‌ها را بشناسم و خیلی زود تکلیفم را با آن‌ها روشن کنم. تازه می‌فهمم که چه ظلمی در حقم شده و اگر زودتر از این‌ها مستقل زندگی می‌کردم نیاز نبود که آن همه حقارت را در روابط سمی‌ام تحمل کنم. اعتماد به نفسم بیشتر شده و جرئت درخواست کردن و انجام دادن یک سری از کارها را پیدا کرده‌ام. قدرتمندتر شده‌ام و آدم‌ها را آسان‌تر می‌گذارم کنار. حالا این من هستم که باید انتخاب کنم. متاسفانه دارم به این نتیجه می‌رسم که خیلی از آدم‌ها، به خصوص مردها، ترس از لمس کردن دارند! یک طوری از لمس کردن و کشف بدن آدم فراری هستند که انگار مبتلا به بیماری واگیردار هستیم! من از اینکه مثل ربات یک سری کارهای مشخص را از روی کدهای از پیش تعیین شده انجام دهیم متنفرم. گاهی حرف‌های دیگران به ظاهر بوی جنسیت‌زدگی دارد اما متاسفانه از حقیقت می‌گویند. الهه چند باری میان حرف‌هایش گفته بود «مردها فقط دنبال این هستن که ارضا شن و بعدشم پشتت رو می‌کنن بهت و می‌خوابن!» متاسفانه با بخش اول جمله خیلی موافقم. قسمت دوم هم بیشتر به صورت «سرش رو می‌کنه توی گوشیش» دیده شده. نمی‌دانم شاید این محدودیت‌ها و تفکیک‌های جنسیتی باعث شده که از نوازش و بوسیدن هم غافل شویم وگرنه دلیل قانع کننده‌ی دیگری وجود ندارد که بعضی مردهای این جغرافیا (من می‌گویم بعضی. شما بخوانید بیشتر!) چنین عطشی برای لمس پستان، باسن و لای پای زن‌ها داشته باشند. انگار که زن در همین 3 نقطه خلاصه شده! یکی از کاربران توییتر که در خارج از کشور زندگی می‌کند نوشته بود: «اولین باری که اینجا یه پسر، پایین‌تر از پشت گردنم رو بوسید و هیچ عجله‌ای برای درآوردن لباسم نداشت چشام از تعجب گرد شده بود!» این کارها که وراثتی نیستند تا بیندازیم گردن ژنتیک. این‌ها همه تاثیر محیط زندگی و فرهنگ است. تقصیر این جامعه‌ی خاکستری و مسموم است. همین است که آرزو به دلم مانده یک مرد در قرار اول دستم را بگیرد و با هم برقصیم. خیلی‌ها هم اصلا به معجزه‌ی رقصیدن و جرقه‌هایی که ایجاد می‌کند اعتقادی ندارند و با تمام قوا پیشنهادت برای رقصیدن را با جمله‌ی «چرا برقصیم؟/من بلد نیستم!» رد می‌کنند! به قول آقای استایلز «ما به اندازه‌ی کافی با هم حرف نمی‌زنیم!» و البته به اندازه‌ی کافی همدیگر را در آغوش نمی‌گیریم، به اندازه‌ی کافی همدیگر را نوازش نمی‌کنیم و به اندازه‌ی کافی همدیگر را نمی‌بوسیم. و بیایید با حقیقت رو به رو شویم! ما دنبال رفع نیازهای خودمان هستیم. ما اصلا نمی‌خواهیم که برای دیگران خاطره‌ی خوب بسازیم. بدترین بوسه‌های عاشقانه‌ی من، اولین بوسه‌هایم بودند! در بدترین جای ممکن، در بدترین زمان ممکن و در بدترین حالت ممکن! من خیلی از اولین‌های عاشقانه‌ی زندگی‌ام را با آدمی تجربه کردم که فقط به فکر خودش بود. البته این‌ها به معنی پشیمان بودنم نیست! آدمیزاد نیاز به تجربه دارد. آدم باید تجربه کند تا خوب و بد مناسب خودش را از هم تشخیص دهد.

 

 

پ.ن: همان آهنگ از آقای استایلز

 


دریافت

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

خیره به سقف

پیشرفت در عکس‌هایش کاملا واضح هست. از همان ابتدای کارش به عکاسی مفهومی علاقه داشت. مشغول ادیت عکس‌های جدیدش بود و من که روی تختش دراز کشیده بودم گفتم: «جدی فکر کن اگه نیازهای جنسی‌مون توی دوران نوجونی با اون همه عطش و حرارت رفع شده بود الان چقدر زندگیامون فرق داشت...» در جوابم گفت: «آره. اصلا نگاهمون به خود رابطه‌ی جنسی چیز دیگه‌ای می‌بود الان.»

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان