خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

فعلا یک پاکت مانده روی دستم

هنوز حس ثابتی نسبت به سیگار ندارم. حالا که آن را به درست‌ترین حالتش می‌کشم گیج و منگ می‌شوم. علی می‌گوید «اینطوری بگم بهت: ما سیگار رو واسه سرگیجه‌ش می‌کشیم!» ولی سرگیجه و سست شدن چیزی نیست که من دنبالش باشم. برای سردردهایم 8 سال تحت درمان بودم. اتاق تاریک، دستمال، تنهایی، درد، درد و باز هم درد. گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر آن روزها ورزش نمی‌کردم از پا درمی‌آمدم و امروز باید خیلی فرسوده‌تر می‌بودم. من چیزی که برایم لذت نداشته باشد و با خودش درد بیاورد را می‌گذارم کنار. خواه آدم باشد، خواه سیگار و خواه چیپس.

 

 

پ.ن: دومین پست امشب. قبلی؛ عالیس برمی‌گردد.

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

تغییرات جدید

بعد از اینکه سفارش مشتری‌ام را به صورت حضوری تحویل دادم به علیرضا زنگ زدم. من و علیرضا 8 سال است که با هم دوستیم.
+ زنگ زدم ببینم کجایی با هم یه سیگار بکشیم.
- مگه تو سیگار می‌کشی؟؟؟!
+ آره!
- جدی میگی؟؟! معتاد شدی؟! به‌به! ایشالا همیشه به شادی و خبرای خوب! خیلی خوشحال شدم!!

آریا سر به سرم می‌گذارد و می‌گوید که من از بچگی الگوی او در زندگیِ سالم بوده‌ام! «دختر مردم سیگاری شد رفت! خداحافظ ورزش! خداحافظ کوهنوردی! خداحافظ تردمیل!» از حرف‌هایش بلند بلند می‌خندم و می‌گویم «اوکیه! کم می‌کشم! ورزش هم می‌کنم!» همچنان به سوگواری ادامه می‌دهد و می‌گوید «اوکیه؟! بذار وسط دویدن‌هات وقتی به نفس نفس افتادی یادت میاد که اوکیه!!!»

از وقتی که اضطراب و افسردگی‌ام بهبود پیدا کرده میل زیادی به تجربه کردن دارم.

 

 

پ.ن1: وقتی کامنت‌های خصوصی ارسال می‌کنید و از خودتان آدرس نمی‌گذارید، و من راهی ندارم که جواب محبت‌هایتان را بدهم، قلبم می‌گیرد. «بند کفش» عزیز! راحت باش و مرا عالیس جان صدا بزن. بابت پیام پر مهر و محبتت ممنونم. روزم را قشنگ کرد! تغییراتی که گفتی را در قالب اجرا کردم. یک لبخند گرم، هدیه‌ی من به تو.

پ.ن2: دومین پست امروز. قبلی؛ تجربیاتم از کلاس‌های عکاسی

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

تکرار را دوست ندارم

زندگی گاهی یک چرخه‌ی تکراری می‌شود. اتفاقات تکراری. افکار تکراری. طی این دو هفته که از تهران برگشتم، به دلایل مختلف نوشتن را به تعویق انداختم. که باعث شد به هر موضوعی بیشتر فکر کنم و جزییات بیشتری را ببینم. می‌خواستم بیایم و بنویسم «از آهنگ‌ها خسته‌ام. دلم سکوت می‌خواهد.» اما پوریا برایم 3 آهنگ فرستاد که بی‌اختیار شروع کردم به رقصیدن و شبم قشنگ شد! متوجه شدم که از «تکرار» خسته شده بودم. نیاز داشتم به آهنگ‌های شاد و جدید.

 

 

پ.ن1: دیشب دومین سیگارم را لب پنجره کشیدم. طی صحبتم با علی متوجه شدم که باید سیگار سبک می‌کشیدم و تا حد زیادی هم چس‌دود کرده‌ام. البته علی باشعورتر از این حرف‌هاست که چنین موضوعاتی را به روی آدم بیاورد. همین اخلاقش باعث شده که ارتباط با او شیرین باشد.
صبح که بیدار شدم دهانم طعم سیگار داشت. زیر دوش با خودم گفتم «من دیگه بیخود کنم که سیگار بکشم!»

پ.ن2: یکی از همان آهنگ‌هایی که مرا وادار کرد به در و دیوار بچسبم و برقصم

 


دریافت

پ.ن3: دومین پست امروز. قبلی؛ عالیس در ورزشگاه آزادی

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان