خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

تجربیاتم از کلاس‌های عکاسی

رفتم با خانم ی صحبت کردم تا از کلاس عکاسی انصراف دهم. از وقتی که فهمیدم مربی عکاسی‌ام دوربین را 700هزار تومن گران‌تر به من فروخته، چشم دیدنش را ندارم. از طرفی رفتارهایی از او دیدم که آزار دهنده است. من فقط آدم‌هایی که دوستشان دارم را زیاد بغل می‌کنم. چه دلیلی دارد که مربی عکاسی‌ام را هفته‌ای دو بار بغل کنم؟! با جمله‌ی «خسته نباشی!» به عنوان متلک هم مشکل دارم. گفتم که فلان چیز را جا گذاشته‌ام و گفت «خسته نباشی!!» می‌خواهد از تمام کارهای آدم سر دربیاورد. زیاد سوال می‌پرسد. پیام‌هایی که در گروه می‌فرستد را دوباره به صورت شخصی ارسال می‌کند. واکنش‌های عجیب و نامربوط نسبت به استوری‌هایم در اینستگرم دارد. از «عالیس جان عزیزم» گفتن‌هایش حالم به هم می‌خورد. کارکرد دوربین را یاد نداده و از «عکس فاخر» سخن می‌گوید. می‌خواهم خودم و پولم را خلاص کنم و دیگر قیافه‌اش را نبینم. حتی بیخیال کارگاه نقد عکس می‌شوم.

از خیر کلاس فنی عکاسی هم گذشتم. از همان روز که فهمیدم آن یکی مربی‌ام به من علاقه دارد می‌دانستم این قضیه به جایی نخواهد رسید. با این حساب، کتاب تدریس زبان من هم بسته خواهد شد. گاهی واقعا چندش‌آور و دردناک است که تو را محدود به گوشت تنت می‌کنند و مهارت‌هایی که عمرت را صرف آموختنشان کرده‌ای، برایشان مهم نیست.

گاهی می‌زند به سرم که عنوان وبلاگم را عوض کنم ولی می‌بینم که این «نا دان»ی همچنان ادامه دارد. نیاز دارم که آدم‌ها را بهتر و بیشتر بشناسم.

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

اولین تجربه‌ی عکاسی آنالوگ (2)

طی استقبال بی‌نظیر شما از عکس‌هایم، تصمیم گرفتم تا به پاس احساس خوبی که از عکس‌های تاریکم به من دادید بخشی دیگر از عکس‌ها را با شما به اشتراک بگذارم. 



این عکس شبیه عکسی‌ست که قبلا دیده‌اید، با این تفاوت که به جای درخت، روی رودخانه فوکس کرده‌ام.



در این عکس دختری روی تاب درختی در حال تاب خوردن است و احساس رضایت و آزادی در تمام حرکاتش پیداست. البته فقط من دیدم و می‌دانم که چه شکلی بود!


پ.ن1: بخش اول عکس‌ها ---> [اولین تجربه‌ی عکاسی آنالوگ (1)]

پ.ن2: سومین مطلب امروز. قبلی؛ درباره‌ی افسردگی (8)

۴ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

اولین تجربه‌ی عکاسی آنالوگ (1)

دیروز نتیجه‌ی اولین تجربه‌ی عکاسی آنالوگم را دیدم و باید بگویم که اصلا شبیه چیزی نبود که تصور می‌کردم! توی ذهنم مدام جمله‌ی «این دیگه چیه گرفتم؟!» تکرار می‌شد. اولش حسابی ناامید شده بودم. فکر می‌کردم قرار است عکس‌های بهتری را ببینم. ولی بعد خنده‌ام گرفت! به هر حال مبتدی هستم. هنوز اول راهم و مسیری طولانی در پیش روست. دوستانم گفتند که تجربه‌ی اول همین است و بعدا بهتر خواهی شد. امیر هم از نوار اولش راضی نبوده. جمله‌ی پویا کاملا گویای حال من بود: «آنالوگ تا دستت بیاد خرابکاری زیاد داره. ولی خیلی ضد حاله. همه‌ش خیال می‌کنی شاهکار گرفتی. بعد می‌بینی سیاهه!» شکیبا درباره‌ی کار کردن با دوربین برایم توضیح داده بود و خودم هم چند تایی ویدیوی آموزشی در یوتوب تماشا کردم. ولی در نهایت سرعت شاتر و دیافراگم و iso را با هم قاطی کردم! آنالوگ باعث شده که ارزش هر شات را بدانم و مثل موبایل یا دوربین دیجیتال، فرت و فرت عکس نگیرم! اول همه‌ی زوایا را بررسی می‌کنم چون می‌دانم که برای ثبت این قاب فقط همین یک فرصت را دارم. همین‌ها باعث شده تا بیشتر دقت کنم.

از آنجایی که قولش را داده بودم، این هم تعدادی از عکس‌هایم:

اول از همه با وَندی شروع می‌کنم. سگی که قرار بود ببینید چقدر بامزه است و چه گوش‌های قشنگی دارد...

 

۱۶ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان