خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

آیا واقعا نیاز است که مثل انسان صحبت کنیم؟

یک موجود زنده همیشه باید از خودش محافظت کند. ما به عنوان موجوداتی که حرف می‌زنیم در معرض آسیب‌های بیشتری قرار داریم. وقتی شما از پوشیدن لباس مورد علاقه‌تان صرف نظر می‌کنید تا چرند و پرندهای فامیل را نشنوید در واقع دارید از خود و روانتان محافظت می‌کنید. البته گاهی همه‌ی دنیا و حرف‌هایشان به چپ شماست و لباس مورد نظر را می‌پوشید و گور پدر هر کس که خوشش نیاید. شاید جالب باشد که بدانید انسان‌ها هم کمین و یکدیگر را شکار می‌کنند و سپس می‌خورند! ما هم درنده هستیم! ما زبانی داریم که از مار هم گزنده‌تر و از دندان‌های شیر هم تیزتر است! پس باید دائما از خودمان محافظت کنیم. به او گفته بودم که احساس متقابل نسبت به‌ش ندارم. حسم می‌گفت که دردسر درست خواهد کرد. ولی با دلم رفتم جلو. دلم می‌گفت «اون که جذابه واست و تو هم که یک نیمچه کشش بهش داری! پس بیا و یه فرصت دیگه بهش بده!» من آدم روراستی هستم. رو بازی می‌کنم. از اینکه مردی شهامت نداشته باشد دلیل اینکه چرا به خانه‌اش دعوتم کرده را بگوید بیزارم. شنبه رفتم دیدنش. قرار شده بود که یک ملاقات باشد و درس را بگذاریم برای روزی دیگر. از لحاظ روانی کمی به هم ریخته بود. می‌دانستم که رفتن کار درستی نیست ولی دلم همچنان با لجبازی پا می‌کوبید به زمین «برو! برو!» به من گفته بود «بیا انار دون کنم برات.» و این کار را هم کرد. قبلا گفته بودم که با بغل و نوازش کمرم مشکلی ندارم ولی هر بار می‌خواست فراتر برود. بازوانم را چسباندم به گوشم. دست‌هایم را بردم پشت سرم و گفتم «نمی‌خوام بهم دست بزنی! داری اذیتم می‌کنی!» این همه نفهمیدنش را درک نمی‌کردم! خواسته‌های توهین‌آمیزش را هم همینطور. می‌دانست که به او حس متقابل ندارم ولی با این حال اصرار داشت که عروسک جنسی‌اش باشم! قرار بود ساعت 6:30 از خانه‌اش بروم. موهایم را بستم. ساعت 5:35 بود. گفتم اگر حرفی دارد بزند. حدود 5 دقیقه صحبت کردیم. سپس کفشم را پوشیدم و خانه‌اش را ترک کردم. حس بدی داشتم. به خودم یادآوری کردم که تقصیر من نبوده و از دفعه‌ی بعد حواسم را بیشتر جمع می‌کنم. قدم‌زنان رفتم سمت پارک. قرار بود که علیرضا و آرین را ببینم.

احتمالا اراجیفی همچون «وقتی زن میگه برو یعنی نرو! وقتی میگه نمی‌خوام منظورش اینه که می‌خواد!» را شنیده‌اید. گویی که زن از مریخ آمده! شاید به مذاق بعضی‌ها خوش نیاید ولی زن هم انسان است و منظورش را همانطور که می‌خواهد می‌رساند! هر انسانی فارغ از جنسیتش می‌تواند حرف‌های ناگفته در دلش داشته باشد. پدر من آن موقع که باید، به مادرم نگفت «نرو! بمان!» از سر لجبازی گفت «برو!» حتی فرهنگ ناز کردن را هم نداریم! البته خیلی تقصیر ما نیست. یک عمر تفکیک جنسیتی شده‌ایم. همین است که خیال می‌کنند اگر زن می‌گوید «نه» در واقع دارد ناز می‌کند و «نه» یعنی بیشتر اصرار کن! همین پرت و پلاها باعث شده‌اند که آدم‌های زیادی مورد تجاوز قرار بگیرند چون که طرف مقابلشان خیال کرده «داره ناز می‌کنه!» همین پرت و پلاها هر نقطه از کشور را برای زن‌ها ناامن کرده. آزارهای خیابانی تمامی ندارند چون خیال می‌کنند وقتی که می‌گویی «برو مزاحم نشو!» در واقع داری ناز می‌کنی! که البته جای تاسف دقیقا همینجاست که صدها هزار و بلکه شاید میلیون‌ها نفر در کشور ما به همین شیوه زندگی می‌کنند! برای دیدنش کافی‌ست که سری به کوچه و خیابان بزنید.

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

حق را باید به زور گرفت

چند باری پشت سر مربی عکاسی‌ام حرف زده بود. خیال می‌کردم از حسادت است. شاید هم باشد. تا اینکه بالاخره رازی را برایم فاش کرد؛ مربی‌ام دوربین را به من 700 هزار تومن گران‌تر فروخته! آنوقت من خیال می‌کردم که پدرم مثل همیشه سخت‌گیری می‌کند! حق با او بود! ندیده و نشناخته اعتماد کردم. راستش خجالت کشیدم که از او فاکتور بخواهم. آخر این چه خجالتی داشت زن؟! تکلیف آن پول بی‌زبان چیست؟! اگر سرم را کلاه گذاشته پس چرا اینقدر رو به رویم اصرار دارد که نقش آدم خوبه را بازی کند؟! برای خریدن کیف دوربین مرا همراهی کرد تا تخفیف بگیرم. قرار است برایم درپوش لنز بیاورد. یک حقله فیلم به من هدیه داد. چه کسی این وسط راست می‌گوید؟! پف!

مربی‌ام عادت دارد که منتظر شاگردانش بماند و بعد درس را آغاز کند. حتی گاهی با ما تماس می‌گیرد. چند جلسه‌ای به همین شکل گذشت و من از این کار عصبانی شدم. فدای سرم که شادی خانم به کلاس اهمیت نمی‌دهد و با 55 دقیقه تاخیر سر کلاس حاضر می‌شود! بقیه چه گناهی کرده‌اند؟! پول که علف خرس نیست!! خلاصه دل را زدم به دریا و این موضوع را با مریی‌ام مطرح کردم. آنقدر والدینم گفته‌اند «نگو، عیبه! نکن، عیبه!» که از کارم عذاب وجدان گرفته بودم! با خودم صحبت کردم و گفتم: «ببین؟! گرفتن حق که خجالت و عذاب وجدان نداره!» همین افکار ضد و نقیض کافی‌ست تا من تغییری در رفتار طرف ببینم و آسمان ریسمان ببافم! امروز راس ساعت 5:02 کلاس آغاز شد تا دیگران یاد بگیرند که سر وقت بیایند.

از این همه وابستگی به اینترنت خسته‌ام! از اینکه مدام گوشی دستم می‌گیرم خسته‌ام! سردرد دارم و علتش باد سرد است. خسته‌ام و دلم یک خواب راحت می‌خواهد...

 

 

پ.ن1: در خیابان که قدم می‌زدم و آهنگ گوش می‌دادم، به 5شنبه فکر می‌کردم که قرار است بروم ورزشگاه! حتی از خیالش موهای تنم سیخ می‌شد. آخ که چه حس قشنگی‌ست...

پ.ن2: از کمد مادرم پیراهن صورتی پیدا کردم و امروز بعد از 15 سال دوباره در خیابان لباس صورتی پوشیدم.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

تجربه‌ی زنان در اتاق پزشک زنان

اولین باری که رفتم دکتر زنان، احتمالا بیست و دو ساله بودم. پریودهایم نامنظم بودند و داستان‌های ترسناکی از نوع برخورد پزشک با بیمار شنیده بودم: «چرا موهای بدنت رو نزدی؟!» «باز کن پات رو! چطور پیش شوهراتون خوب بلدید لنگاتون رو بدید هوا، اینجا خجالت می‌کشین؟!» ابراز ترس و شرم دوستانم بیش از پیش به اضطرابم دامن زده بود. خیلی‌ها اجازه نمی‌دادند که پزشک آن‌ها را معاینه کند چون خجالت می‌کشیدند. خب راستش من هم خجالت می‌کشیدم. دختردایی‌ام از اولین تجربه‌ی معاینه‌اش برایم گفته بود: «ایییی، یه جوریم میشه هنوز! بعد از معاینه اعصابم خورد بود. حس بدی داشتم. انگار بهم تجاوز شده بود. تا یه هفته حوصله نداشتم با هیشکی حتی الف (دوست‌پسرش) حرف بزنم.» من و دختردایی‌ام سال‌های زیادی را با هم زندگی کردیم و با هم بزرگ شدیم. او بخش بزرگی از خاطرات کودکی من است. دو سال از من بزرگتر است و همیشه حرف‌هایش تاثیر زیادی روی من گذاشته. هر طور که شده بود رفتم دکتر. از دیگران شنیده بودم که همراه مادر و یا دوستانشان رفته‌اند. من تنها رفتم و اجازه دادم که دکتر معاینه‌ام کند. حس بدی نداشت ولی خب مضطرب بودم و خجالت هم می‌کشیدم. برخورد پزشک کاملا معمولی بود.  گمانم معاینه کمتر از 5 ثانیه طول کشید. حرف‌های عجیب و غریب هم نشنیدم. هر چند که وقتی جواب سونوگرافی‌ام را دید کلی استرس به من وارد کرد و با حرف‌هایش مرا ترساند. اما با درمان دارویی خوب شدم. این چند سال اخیر موارد عجیبی در مطب متخصص زنان دیده می‌شود. ویزیت‌های دسته‌جمعی! حریم شخصی بیمار هم که کشک! اولین باری که فهمیدم قرار است همراه چند زن دیگر وارد اتاق شوم گریه‌ام گرفته بود. به منشی اعتراض کردم و گفتم که می‌خواهم تنها ویزیت شوم. گفتند «پس باید بمونی که اول اونا ویزیت شن.» این هم از دیگر عجایب زندگی در ایران! یک بار دیگر هم با چنین قضیه‌ای مواجه شدم و باز هم از منشی خواستم که تنها ویزیت شوم. ترسناک بود. 5 زن در اتاق نشسته بودیم و هر کدام به ترتیب از مشکلاتشان می‌گفتند. یک منشی هم کنار پزشک نشسته بود تا موارد را جهت ثبت در پرونده تایپ کند! خیلی منتظر ماندم. چیزهایی را برای اولین بار به پزشک می‌گفتم و برایم سخت بود. حضور منشی‌اش کار را برایم سخت‌تر می‌کرد. این پزشک هم خواست که مرا معاینه کند. گمانم نزدیک 15 دقیقه دراز کشیدم تا پزشک آمد بالای سرم! یک اتاق بزرگ بود که چند تخت داشت و توسط دیواره‌های کوچک سفید از هم جدا شده بودند. چیزی شبیه کابین‌های بدون در. بخش زنان باردار جدا بود؛ چند متر آن طرف‌تر. پزشک به نوبت معاینه می‌کرد و مشکلات همه را می‌شد شنید! عجیب بود. دکان باز کرده‌اند و تجارت می‌کنند! خب تعداد کمتری بیمار را در روز معاینه کنید! عجیب است! این همه بی‌فرهنگی و نفهمی عجیب است. حالا بماند که باید چندین ساعت معطل شوی و برای تو و زندگی‌ات ارزشی قائل نیستند. این پزشک‌ها هم که از مریخ نیامده‌اند. آدم‌هایی از دل همین جامعه هستند. همین است که زبانشان نمی‌پرخد بپرسند «رابطه‌ی جنسی داشتی؟» مثل آدم‌های معمولی و سنتی خیال می‌کنند که رابطه‌ی جنسی فقط باید با شوهر باشد. همین است که می‌پرسند: «مجردی یا متاهل؟» و در آن لحظه تو از خودت می‌پرسی که این تعفن مردسالاری و زن‌ستیزی را با کدام شوینده می‌شود پاک کرد!
قرار شد همراهش باشم.  چندین ساعت در مطب معطل شدیم. خسته و گرسنه بودیم. تعجب کرده بودیم که یک خانواده‌ی فقیر چرا دو فرزند کوچک دارند و سومی هم در راه است! مادر خانواده می‌گفت: «حقوق شوهرم یه میلیونه. صاحبخونه می‌خواد جوابمون کنه. گاهی می‌شینم گریه می‌کنم که خدایا این چه بلایی بود سرم آوردی!» همدیگر را نگاه کردیم و در دلم می‌گفتم: «بلای خدا نیست. کاندوم، قرص فوری و سقط جنین واسه همین شرایطه.» از این همه جهل انسان‌ها سرم سوت می‌کشد. اسمش را صدا زدند. رفت داخل. کارش خیلی طول کشید. پزشکش پزشک من هم بوده. از این اتاق به آن اتاق می‌رود. یکی را معاینه می‌کند و برای دیگری دارو می‌نویسد! نمی‌دانم چرا مثل آدم، یکی یکی کار مراجعه‌کنندگان را انجام نمی‌دهند! پیش خودشان خیال می‌کنند که در وقت صرفه‌حویی می‌کنند و پول بیشتری به جیب می‌زنند! امان از حرص و طمع آدمیزاد! می‌گفت که دکتر طبق معمول آن سوال کلیشه‌ای را پرسیده. او هم در جواب گفته: «مجردم ولی رابطه دارم» پزشک هم برای معاینه‌ی پرده‌ی بکارت از منشی‌اش خواسته تا به عنوان شاهد حضور پیدا کند که پرده‌ی بیمار از قبل پاره بوده و دکتر هیچگونه نقشی در این ماجرا نداشته! حتی از بیمار اجازه نگرفتند تا نفر سوم وارد شد! پزشک آزمایش پاپ‌اسمیر را انجام و توضیحات لازمه را داد. بخش پایینی پرده‌ی بکارتش هنوز سالم است. حتی چند سال پیش که رابطه داشت پزشک‌ها به او گفته بودند پرده‌ی بکارتت سالم است و می‌دانید این به چه معناست؟! یعنی عمری‌ست که گول خورده‌ایم و تشخیص سالم بودن یا پاره بودن پرده‌ی بکارت (هایمن) به این راحتی‌ها نیست! هر چند، اگر نظر من را بپرسید باید بگویم که بدن هر کس متعلق به خودش است و دیگران نباید برایش تصمیم‌گیری کنند. این هایمن هم از همان کثافت‌های مردسالاری‌ست که خیال می‌کنند زن، اتومبیل است. اگر نو(!) نباشد از ارزشش کم می‌شود. این اواخر شنیده‌ام که آزمایش بکارت برای مردان هم وجود دارد!! می‌گویند از پشت گوش آدم‌ها می‌توان تشخیص داد که رابطه‌ی جنسی داشته‌اند یا خیر! آدم چیزها می‌شنود! گیریم که کسی رابطه داشته. مگر برای استفاده از اندام جنسی‌اش باید از من و شما اجازه بگیرد؟! این همه جهل و تباهی تا به کِی؟! از مطب آمدیم بیرون و توی فکر بود...
برای آزمایش‌ها و سونوگرافی هم کنارش بودم. آزمایش پاپ‌اسمیر را اولین بار بود که انجام می‌داد و از بیقرار بودن و تکان دادن پاهایش می‌شد فهمید که برای نتیجه اضطراب دارد. نوبت او شد. متصدی آزمایشگاه یک طوری پرسید «سایقه‌ی حاملگی و سقط جنین هم دارین؟» که من هم حس کردم فضا خیلی زنانه شده. بعدا لابه‌لای حرف‌هایش گفت که آن لحظه حس بدی پیدا کرده. انگار نمی‌شود مجرد بود و آزمایش پاپ‌اسمیر انجام داد. برایش توضیح دادم که مجردها هم ممکن است حامله شوند و آن زن فقط وظیفه‌اش را انجام داده. بعد از دیدن نتیجه‌ی آزمایش آرام گرفت و چند باری با هم حرف زدیم. قول داده که پیگیر حالش باشد و از خودش بیشتر مراقبت کند.

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

آزمایش و مطب دکتر نصیب گرگ بیابان هم نشود!

یکی از میلیون‌ها مواردی که در ایران جا نیفتاده فرهنگ کار کردن در محیط اداری‌ست. فرقی ندارد آموزش و پرورش باشد یا آزمایشگاه و مرکز تصویربرداری. کارمندان هر زمان که گشنه و خسته باشند میز خود را ترک می‌کنند و ارباب رجوع هم که قطعا آدم نیست و کار و زندگی ندارد! اگر پایش را به آن ساختمان گذاشته پس باید همچون فرزندی که پدرش دیکتاتور است و هر چند وقت یکبار بلند می‌گوید «تا وقتی که توی خونه‌ی من زندگی می‌کنی همینیه که هست! وقتی مستقل شدی هر غلطی دلت خواست بکن!» باید بی‌نظمی را تحمل کند و صدایش هم در نیاید! عجیب‌تر اینکه این ماجرا آنقدر عادی شده که کسی اعتراض نمی‌کند و اگر هم اعتراض کنی، راه به جایی نمی‌برد!

صدای کوبیده شدن درب ورودی. صدای کوبیده شدن درب توالت. صدای کوبیده شدن درب اتاق سونوگرافی. صدای پای مردی که هر چند ثانیه یکبار آن را به زمین می‌کوبید. صدای دهان و بالا کشیدن خلط و دماغ مردی که نزدیکم نشسته بود. صدای خر و پف زنی که جلوتر از من نشسته بود. صدای پیام فرستادن مردی که کنارم نشسته بود. چرا آدم‌ها نمی‌توانند بدون سر و صدا در گوشه‌ای بتمرگند؟! این صداها چنان آزارم می‌دادند که... آزار؟! داشتم روانی می‌شدم!!

بین مراکزی گه برای سونوگرافی رفته‌ام، آقای دکتر فاضل‌پور را ترجیح می‌دهم. دو سه تای دیگر زن بودند و چندان برخوردشان را دوست نداشتم. خیال می‌کنند چون همجنس هستیم پس می‌توانند در صورت نیاز، بدون اینکه اجازه بگیرند، لباست را بدهند پایین‌تر. یا خودشان بداخلاق هستند یا همکارشان در اتاق خیلی راحت به خودش اجازه می‌دهد که بدن و لباست را لمس کند. ولی دکتر فاضل‌پور نه. اتاقش کمی تاریک است و بعد از سلام و احوالپرسی، علت مراجعه را جویا می‌شود. به سوالاتت با حوصله پاسخ می‌دهد و نگاه‌های اضافه و خشمگین به تو و بدنت ندارد. حتی وقتی برای سونوگرافی پستان پیش او رفته بودم و در حالی که بالاتنه‌ام برهنه بود و روی تخت در حال تمیز کردن خودم با دستمال کاغذی بودم، از او سوال‌هایم را پرسیدم. نگاهش سمت مانیتور بود و به تک‌تک سوال‌هایم جواب داد. البته آقای دکتر امروز حدود 10 دقیقه مرا روی تخت معطل کرد و رفته بود پی غذا خوردن. ولی خب، بگذریم...!

 

 

پ.ن1: دومین پست امروز. اگر قبلی را نخوانده‌اید؛ از نظر اعتماد به دنیا

پ.ن2: تصمیم دارم از آهنگ‌های راک برتر تاریخ برایتان آپلود کنم. با دیروزی می‌شود دومین.

 


دریافت

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

زن بودن (2)

چند روزی می‌شود که ورزش کردنم را در اینستا استوری می‌کنم. هم برای خودم انگیزه می‌شود و هم برای دیگران. یک نفر که معلوم نیست اصلا کیست و چقدر مرا می‌شناسد برای تمرین امروزم ریپلای فرستاد «روی پاهات بیشتر تمرکز کن. اولین جذابیت زن پاهاشه». پاسخ دادم «کسی ازت نظر نخواست». عذرخواهی کرد و سپس پیامش را حذف و مرا آنفالو کرد. آدم نمی‌داند که چطور به دیگران بگوید من بدنم را همینگونه که هست دوست دارم. و اصلا چه کسی از شما نظر خواسته؟ و چرا خیال می‌کنی زن‌ها به دنیا زیبایی و جذابیت بدهکار هستند که همه باید هیکلی طبق معیارهای تو داشته باشند. و در پایان؛ به آلت گربه‌ی ولگرد کوچه‌مان که نظرت درباره‌ی جذابیت این است!! نمی‌دانم اگر پاهای سکسی من جذاب و زیبا نیست پس پاهای چه کسی جذاب و زیباست؟! عنینه با آن سلیقه‌ی قهوه‌ای‌اش!

 

پ.ن1: در بخش موضوعات، بخش جدیدی ایجاد کردم با عنوان «زن بودن». شاید بعدا عنوانش را عوض کنم تا عمق فاجعه را نشان دهد. قرار است حرف‌های زیادی بزنم.

پ.ن2: دومین مطلب امشب. قبلی؛ زن بودن (1)

۴ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان