خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

از مکالمه‌های من و مادرم

[داخلی. خانه‌ی مادرم در تهران]
شرت‌هایم را شسته بودم. من همیشه یک تَشت شرت برای شستن دارم! رفتم تا یکی را از روی بالکن بردارم. مادرم با حالتی خندان، شوکه و سرزنشگر گفت «ئــه!» منظورش این بود که چرا بدون حجاب رفته‌ام بیرون! در شهرکی نظامی زندگی می‌کنند و نگران بود که ممکن است این «کون برهنگی‌»های من کار دستشان بدهد. شرت پشت‌بازِ توریِ فیروزه‌ای رنگم را برداشتم.
- اینو می‌خوای بپوشی؟؟!!! دکترا می‌گن آدم عفونت می‌کنه!
+ با اینا راحت‌ترم. مشکلی هم پیش نمیاد. زود عوضش می‌کنم. پوشیدنش برای مدت طولانیه که خوب نیست. اون شرتای کلاسیک اذیتم می‌کنن. همه‌ش میرن لای کون آدم.
لباس پوشیدم و رفتن دیدن دوستانم.

 

 

پ.ن: هزاران کارِ انجام نداده ریخته سرم و این وسط شهوتِ نوشتن رهایم نمی‌کند! ایکاش نوشتن هم با خود ارضایی برای دقایقی ساکت می‌شد!

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

یک تکه از قلب من همیشه خالی خواهد ماند

امروز به هشت نفر از دوستانم پیام دادم. کسی وقت نداشت که همدیگر را ببینیم. با مادرم رفتیم پارک و ورزش کردیم. اولین بار بود که با دستگاه‌ها کار می‌کرد. اصلا اولین بار بود که توی شهرک قدم می‌زد. تهران را دوست ندارد. برایش عضلات هدف و طرز استفاده‌ی صحیح از دستگاه‌ها را توضیح دادم و بالای سرش بودم. بعضی از حرکات برایش سنگین بودند و نیاز به کمک داشت. با دستم کمی از وزن دستگاه را کم می‌کردم. به من گفت «معلم خوبی میشی!» یاد دوم راهنمایی افتادم که می‌خواست به من بافتن یاد بدهد. از شاهکارهای درس حرفه و فن بود. همان اولین بار که متوجه نشدم و اشتباه انجام دادم، سیلی زد توی صورتم. گریه کردم و می‌خواستم که بروم توی اتاق. مرا به زور نگه داشت تا یادم بدهد. این روزها حالش بهتر است. حال من هم بهتر است. با هم پیاده‌روی هم کردیم. دستم را گرفته بود و قدم می‌زدیم. درد دل می‌کرد. به بالکن دیگران نگاه می‌کرد و از پرده‌ها و شلخته بودنشان می‌گفت. تمرین که تمام شد پرسید: «دانش‌آموز خوبی بودم؟» دانش‌آموز خوبی بود ولی مادر خوب؟ نمی‌دانم.

 

 

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان