خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

من، تهران و مردانِ بی‌مسئولیت

کلید انداختم و در را باز کردم. انگار بوی خانه کمی عوض شده بود. کمی به هم ریخته بود و فرش‌ها نیاز به جاروبرقی داشتند. رفتم دستشویی. آبنه و دکور برایم تازگی داشتند! انگار که هیچوقت با آن‌ها زندگی نکرده باشم! وقتی خودم را داخل آینه‌ی اتاقم دیدم حس عجیبی داشتم. فقط 8 روز تهران بودم و انتظار داشتم که خودم را داخل آینه‌ی خانه‌ی تهران ببینم! رختخواب پهن کردم و صورتم را با روغن جوانه‌ی گندم تمیز کردم. حوصله‌ی صابون و مسواک نداشتم. پنبه تیره شد و این یعنی که پوستم آلوده بود. دراز کشیدم و دلم طبق معمول هوای آغوش داشت. به مادرم فکر می‌کردم که در اتاق کناری باید کنار مردی بخوابد که او را سرافکنده کرده و آنقدری که باید محکم و مسئولیت‌پذیر نیست. بیشتر مسیر را مادرم رانندگی کرد. نمی‌دانم بعضی مردها چرا اینقدر کودک هستند! چشمانش را به زحمت باز نگه داشته بود و اصرار داشت که رانندگی کند! چندین بار این قضیه پیش آمده و سطح هوشیاری‌اش مرا نگران کرده بود. هر بار باید با چند دقیقه بحث و کج‌خلقی او را راضی کنیم تا پشت فرمان را ترک کند! اگر والدین برای تربیت فرزندان خود تبعیض جنسیتی قائل نباشند دیگر شاهد چنین مکافاتی نخواهیم بود. ولی اکثرا خیال می‌کنند «ازدواج می‌کنه، درست میشه!» گویی که ما زنان مسئول تربیت کردن شوهرانمان هستیم! مسخره‌تر این که همان زن‌هایی که از دست همسران خود خسته شده‌اند مدام می‌پرسند «نمی‌خوای ازدواج کنی؟!» مگر شما با ازدواج کردن به کجا رسیدید که من هم بخواهم برسم؟! شما یک مرد خوب نشانم بده که نیاز نباشد الفبای زندگی را به او یاد بدهم و دغدغه‌ی به دست آوردن قلبم را داشته باشد، خب معلوم است که با او زندگی می‌کنم! ولی مردهایی که من دیده‌ام با شدتی باورنکردنی فقط دافعه ایجاد می‌کنند! استاد این هستند که کاری کنند تا نسبت به آن‌ها سرد شوی! هیچ‌کدام نمی‌خواهند که قلبت را به دست بیاورند تا جذب‌شان شوی! بهانه‌های کودکانه می‌آورند تا از زیر بار مسئولیت، شانه خالی کنند! همچون طفل شیرخواره باید تر و خشکشان کنی و غذا بگذاری داخل دهانشان! اگر یک روز آن‌ها را به حال خودشان رها کنی، برای سیر کردن شکم‌شان هیچ زحمتی به خود نمی‌دهند و از بیرون غذا تهیه می‌کنند. مردی که دست چپ و راستش را هم تشخیص نمی‌دهد معلوم است که به درد من، مادرم و دختردایی‌ام نمی‌خورَد. ما زنانی مستقل هستیم که بدون نیاز به مردان از پس خودمان و زندگی برمی‌آییم. به چشم می‌بینم که اینگونه مردها چگونه مادر و دختردایی‌ام را از زندگی عقب نگه داشته‌اند. اگر تنها زندگی کنند موفق‌تر و خوشبخت‌تر هستند و آرامش روانی بیشتری دارند. خدا را شکر، من داخل رابطه نیستم و مشکلات مردی دیگر تنم را زخمی نمی‌کند. با قدرت، منتظر و مشتاق روزی هستم که ببینم دوجنسگرا هستم! از مردان و نفهمیدن‌هایشان خسته شده‌ام.

صبح که بیدار شدم اول از همه لپ‌تاپم را تمیز کردم. خانه را جاروبرقی کشیدم و ظرف‌ها را شستم. برادرم یک ماه دیگر 19 ساله می‌شود و هنوز نسبت به وسایل خانه احساس مسئولیت ندارد و یک کیلو خیار، یک ظرف عدسی و یک ظرف کدوی پخته طی هشت روزی که خانه نبودم گندیدند.

آقای ر وقتی که تهران بودم برای یکی از استوری‌هایم نوشت که دلش برایم تنگ شده. نمی‌دانم چرا مثل آدمیزاد تا وقتی که هستم قدرم را نمی‌دانند. بی‌لیاقتی هم حدی دارد. من هم در جوابش گفتم که فردا برمی‌گردم رشت.

از تهران یک شیپور و یک کلاه پرچم ایران، 6 حلقه فیلم رنگی، 1 حلقه فیلم سیاه و سفید، 5 عدد جوراب، یک جفت بند کفش، 4 انگشتر و دو جفت گوشواره خریده‌ام. هنوز حساب نکرده‌ام که سفرم به تهران چقدر برایم خرج داشته. فقط می‌دانم که برده‌ی زندگی مدرن هستیم. کار می‌کنیم و کار می‌کنیم و یک جا ایستاده‌ایم. در صورتی که باید در حرکت باشیم و ببینیم و تجربه کنیم. بخش زیادی از خریدهایم را در مترو انجام دادم. مترو جای عجیب و جالبی‌ست و وقت گذراندن در آن را دوست دارم. چند نفر از مسافرین و دستفروش‌ها گفتند که کلاهم قشنگ است و آن را دوست دارند. بهترینشان خانم دستفروش جوانی بود که با ماسک وارد مترو شد و گفت «فقط می‌خواستم یگم که کلاهت خیلی باحاله!» بعد از یکی دو دقیقه به همکارش گفت «وای کلاهش رو خیلی دوست دارم!» خندیدم و گفتم «قابلی نداره! می‌خوای باهاش عکس بگیری؟» خندید و گفت نه. خط بعدی را سوار شدم و خرید کردم. یک لنگه از گوشواره‌ای که تازه خریدم از پلاستیک افتاد بیرون و دیگران در پیدا کردنش کمکم کردند. خانمی که گوشواره‌ام را دید همراه دختر کوچکش سر پا ایستاده بودند. به من زل زده بود و مادرش گفت «تا حالا ندیده بود کسی کلاه بذاره، برا همین داره نگات می‌کنه!» لبخند زدم. دخترک قاب گوشی‌ام را دید و به مادرش گفت که فلان کسک از این قاب‌ها دارد. به قاب گوشی‌ام دست زد. به لبه‌ی کلاهم دست زد. بعد گفت که قاب گوشی فلان کسک، فلان رنگ بوده و خودش دوست دارد که صورتی بخرد ولی گوشی ندارد. گفتم «وقتی بزرگ شدی بعدا مامان می‌خره برات» _بهتر نبود که می‌گفتم خودت می‌خری برا خودت؟!_ گفت که رنگ صورتی را خیلی دوست دارد و دلش می‌خواهد که همه‌ی وسایلش صورتی باشد. امان از کلیشه‌های جنسیتی! گفتم «من می‌خواستم قاب قرمز بخرم، ولی نداشت. دیگه همین مشکیه رو خریدم.» پسرک دستفروشی نزدیک ما ایستاده بود و با لبخندی کوچک و نگاهی که قلبت را به آتش می‌کشید، خیره به من و دخترک نگاه می‌کرد. وقتی نگاهش کردم و لبخند زدم تازه حواسش به دنیا برگشت و رفت تا آدامس‌هایش را بفروشد. دلم سوخت. دخترک به مادرش گفت که خسته شده و پاهایش درد گرفته. پرسیدم «می‌خوای جای من بشینی؟» با صداقت پاسخ داد «آره!» بلند شدم و او نشست.

 

 

پ.ن1: بله، می‌دانم که زنان هم مشکلات مختلف دارند. ولی من تا به حال با یک زن وارد رابطه نشده‌ام و همین است که درباره‌ی مشکلاتم با مردان می‌نویسم. حتی اگر درباره‌ی مشکلاتم با زنان ننویسم هم به این معنی نیست که زن، فرشته است و نقصی ندارد. تایید یکی، نفی دیگری نیست!

پ.ن2: با هم از علی عظیمی و محسن نامجو گوش کنیم.

 


دریافت

 

پ.ن3: دومین پست امروز. قبلی؛ مرضی به نام وسواس

۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

برابری!؟

پارک‌ها را که ببینی پیر مردها هستند که دور هم جمع شده‌اند و شطرنج بازی می‌کنند و یا اینکه به گفتگو نشسته‌اند. پیر زن‌ها کجا هستند؟! احتمالا در خانه! مگر اینکه آن‌ها را در پارک‌های بالاشهر ببینیم. قهوه‌خانه هم که تا بوده محل تجمع مردها بوده. تفریح و سرگرمی و حق نفس کشیدن برای تو که بین پاهایت آلت مردانه داری!

 

 

پ.ن: دومین پست امروز. اگر قبلی را ندیده‌اید؛ باران و باران

۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان