و ناشناس‌ها

این پست برای خواننده‌های خاموشه، که پیش اومده بعد از گذشت 2 سال توی شبکه‌های اجتماعیِ دیگه خودشون رو بهم معرفی کردن و من هیچ‌وقت نمی‌دونستم که اونا من رو می‌خونن. اگه حرفی داشتید خیلی خیلی خوشحال می‌شوم که بشنوم.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۹۷ , ۱۲:۵۰

و این‌بار همه‌ی تلاشم را می‌کنم

سگِ سیاهِ افسردگی هربار می‌رود یک دوری می‌زند و دوباره برمی‌گردد. بعد آرام‌آرام ذهنم را به درد می‌آورد. برای شکنجه کردن من هیچ عجله‌ای ندارد -همچون یک Master که آرام قدم برمی‌دارد و از تماشا کردنت لذت می‌برد- گاهی علاوه بر ذهنم، تمامِ وجودم را به درد می‌آورد. گاهی درد را با تک‌تک سلول‌های بدنم حس می‌کنم. گاهی باید این صدای توی سرم را خفه کنم اما نمی‌دانم که چگونه؟ گاهی به چستر فکر می‌کنم که بیش از چهل سال عذاب کشید، تلاش کرد، غلبه کرد، و سگِ سیاه نرفت که نرفت...


پ.ن: می‌خواهم زندگی کنم. می‌خواهم طعم شادی و عشق را بچشم. این دنیای خاکستری حق من و آرزوهایم نیست.

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷ , ۱۸:۳۳

می‌رود بر باد

عجیب است که آدمیزاد برای زیباییِ از دست رفته‌ای عزاداری می‌کند که برایش زحمتی نکشیده و از وقتی چشمش را باز کرده خودش را همان شکلی دیده.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۹ خرداد ۹۷ , ۱۸:۰۲

بنده‌ی یک مشت اسکناس شده‌ایم

از دیگر شغل‌های آزاردهنده‌ی دنیا -البته اگر شغلی باشد که مایه‌ی آزار نباشد!- می‌توان به مشاورهای پوست و زیباییِ داروخانه‌ها اشاره کرد که با یک سیاهی درونِ ذهنت از در وارد می‌شوی، تو از درون فریاد می‌کشی و دنبال راهی برای شکستن میله‌های این شکنجه‌گاه هستی تا خودت و آرزوهایت را نجات بدهی اما آن‌ها درباره‌ی جوش‌ها و دانه‌هایِ نیمه‌جانِ سرخ‌رنگِ روی صورتت صحبت می‌کنند و می‌خواهند متقاعدت کنند که محلول ضدجوش بخری! محض رضای فاک هم که شده مرا رها کنید!! جهانِ من در سراشیبی‌ست...

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۸ خرداد ۹۷ , ۱۷:۳۳

عشقِ روزهای دور

با خودم فکر می‌کردم که این جام‌جهانی که هیچ، اما اگر روزی بخوام برای تماشای بازی‌ها بروم حداقل 30 ساله هستم و حالا که 26 سال دارم حتی یک‌بار هم به ورزشگاه نرفته‌ام و این برای دختری مثل من فاجعه است! من که از 6 سالگی و بیش از نیمی از عمرم را با عشق به فوتبال گذراندم و دیوار اتاقم چندین سال با عکس‌های پرسپولیس تزیین شده بود...


پ.ن: ...Harry Styles - Ever Since New York is playing

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷ , ۱۲:۳۵

الو؟

چقدر با «من دخترشون هستم» غریبه‌ام.


پ.ن: دومین. قبلی؛ من و خودم و ذهنم

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷ , ۱۹:۵۷

من و خودم و ذهنم

پس از کشمکش‌های فراوان با ذهنم:
خب که چی؟؟!
اینم سوال خوبی بود که پرسیدی!

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷ , ۱۹:۱۵

حتی با آن هنرمندِ دستفروش

این حرف نزدن‌ها و خاموشی‌ها سپری بوده که خیال می‌کردم من را از نیش دیگران حفظ می‌کند غافل از اینکه بدانم آن‌ها سلاح‌های قوی‌تری دارند و هرطوری که شده تا اعماق روانت را سوراخ می‌کنند و بعد تو را با آن چاله رها می‌کنند و می‌روند پی کارشان! این سکوت‌ها نه تنها فایده نداشته بلکه مانعی بوده برای تغییر مسیر زندگی‌ام. هربار که آدم یا آدم‌های مشابه خودم را دیدم سکوت پیشه کردم و بعد مدام توی ذهنم با خودم می‌گفتم که اگر با او در فلان زمینه صحبت کرده بودم فلان‌طور می‌شد. چون که دروغ چرا؟! ما آدم‌ها به هم محتاجیم. ما بدون روابط شروع می‌کنیم گندیدن. هرچه سنم بیشتر می‌شود بیشتر به این پی می‌برم که اگر در فلان زمینه هم آشنا داشتم الان اوضاع بهتر بود. ولی این دهانِ مبارک باز نمی‌شود که نمی‌شود. چون می‌ترسم. از اینکه صحبت کنم و بی‌تفاوت رد شوند می‌ترسم. از این می‌ترسم که برخورد دلخواهم را نبینم. گاهی جهان اطرافم آنقدر ترسناک و در عین‌حال غم‌انگیز می‌شود که دلم فقط نیستی را طلب می‌کند.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷ , ۱۲:۱۱

تاریک است و تاریک

حالا بعد از سریال Friends و Hannibal -به ترتیبِ زمانی که تماشا کردم- سریال 13Reasons Why هم در لیست سریال‌های مورد علاقه‌ام قرار گرفته. تماشا می‌کنم، غمگین می‌شوم و دلم می‌خواهد که گریه کنم! لذت می‌برم و درعین‌حال زجر می‌کشم؛ دردِ شیرین. انگار تا زمانی که تا آخرین قسمتش را نبینم نمی‌توانم به زندگی برگردم.


پ.ن: ...House On A Hill - The Pretty Reckless is playing



دریافت

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷ , ۲۳:۱۱

و این حقیقت که آدمیزاد تنهاست!

از یک جایی به بعد ازدواج کردن آدم‌هایی که می‌شناسی ترسناک می‌شود. وقتی برای کار و تحصیل به شهر و استان دیگری می‌روند حتی همین رفتن هم ترسناک است. مهاجرتشان به کشوری دیگر که جای خود دارد. ترسناک‌ هستند چون تنهایی‌ات را بزرگتر جلوه می‌دهند...

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۱۴ خرداد ۹۷ , ۱۶:۴۱

دو ماه گذشت

همیشه همان آدمی بوده‌ام که شنید «مرسی که هستی، بودنت باعث دلگرمیه»، «مرسی که می‌فهمی»، «می‌تونم چسناله کنم پیشت؟». حرف‌های دیگران را شنید. ولی کسی او را نخواست و دوستش نداشت.


پ.ن: هورمون‌هایم ریخته به هم. دنیا تاریک‌تر از قبل شده. ممکن است با صدای پشه‌ها هم بغض کنم و بزنم زیر گریه.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱۳ خرداد ۹۷ , ۰۰:۵۶
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه