بعضی آدم‌(!)ها

دنیای بعضی آدم‌ها کوچک است، خیلی کوچک. بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شوند. بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت دست از تحقیر و تمسخر دیگران برنمی‌دارند. بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت یاد نمی‌گیرند که جریحه‌دار کردن احساسات دیگران چقدر ناپسند است و حداقل باید بابت رفتار و حرف‌هایشان عذرخواهی کنند. بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت باشعور نمی‌شوند. بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت یاد نمی‌گیرند که فرهنگ چیست. بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت آدم نمی‌شوند. بعضی آدم‌ها از هیچ کاری دریغ نمی‌کنند و با تمام توان زنده‌اند تا حالت را بگیرند، روزت را خراب و زندگی‌ات را تلخ‌تر از قبل کنند. چقدر زیادند این بعضی‌ها. کاش بعضی‌ها که تلخی روزگار را برایمان چندین برابر کرده‌اند از صفحه‌ی روزگار محو شوند.


پ.ن: ...Disturbed - The Sound of Silence is playing

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۷ آبان ۹۶ , ۱۶:۲۱

روزمرگی مثل یک مار تنومند دورم می‌پیچدو استخوان‌هایم را خرد می‌کند

خسته‌ام. نیاز به خوابیدن دارم دارم. ادامه‌ی زندگی دشوار به نطر می‌رسد و این‌ها اتفاق جدیدی نیست.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۱ آبان ۹۶ , ۱۹:۲۴

تبر را بردار و طناب را پاره کن

احساس می‌کنم هنوز عزادارم! عزادار روزهایی که به من ظلم شد و مادرم دوستم نداشت و مادر و پدرم به من محبت نکردند. هنوز غمگینم! هنوز وقتی می‌خواهم درباره‌ی گذشته صحبت کنم بغض می‌کنم و دلم می‌خواهد زار زار گریه کنم! طوری به گذشته‌ی سیاهم چسبیده‌ام که انگار قرار است پولی بابتش دریافت کنم! کاش می‌شد تمامی آن لحظات شوم را آتش زد و از ذهنم پاک کرد. آن‌وقت می‌شد در این خاکِ مرده گل و گیاه کاشت و رنگین‌کمان را در آسمانش دید.

  • • عالمه •
  • جمعه ۱۹ آبان ۹۶ , ۲۰:۵۳

گاهی مقصر خودِ ماییم

برای خرید کردن هایپرمارکت‌ها و بوتیک‌های بزرگ را ترجیح می‌دهم. از اینکه مجبور باشم به سوال‌های فروشنده جواب بدهم و سنگینی نگاهش را احساس کنم فراری‌ام. اصولن وقتی از مغازه‌ها که بیرون می‌آیم احساس سبکی می‌کنم و بعد متوجه می‌شوم که چقدر گرمم شده و بدنم عرق کرده. دوست ندارم فروشنده‌ها بپرسند "کار خاصی مد نظرتونه؟" یا بدون اینکه سوالی بپرسم شروع کنند به توضیح دادن درباره‌ی جنسی که به آن نگاه می‌کنم. بعضی‌های دیگر وقتی که وارد مغازه شدی از جایشان بلند می‌شوند، همانطور می‌ایستند و نگاهت می‌کنند تا از مغازه خارج شوی و دوباره سرجایشان می‌نشینند. همه‌ی این کارها باعث می‌شوند که معذب و به عبارتی بهتر و ملموس‌تر (برای آنان که زبان می‌دانند) uncomfortable شوم. فرهنگ هندس‌فری هم مثل سایر چیزها هنوز در جامعه‌ی ما جا نیفتاده و با اینکه می‌بینند داری به نوای دیگری گوش می‌دهی اما باز شروع می‌کنند به حرف زدن! برای همین بیشتر وقت‌هایی که تنها هستم ترجیح می‌دهم به تماشای ویترین اکتفا کنم.

تنها یک پاساژ هست که وسایل دستبندهایی که می‌سازم را می‌توان از آنجا تهیه کرد و در آن پاساژ فقط 3 مغازه مختص این کار هستند. 2تا از این مغازه‌ها روبه‌روی هم هستند. در طی این چندسال هیچ‌وقت حتی به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکن است رقابت ناسالم بین آن‌ها وجود داشته باشد تا اینکه چند هفته‌ی پیش که داخل یکی از مغازه‌ها و مشغول خرید بودم بدون هیچ دلیلی -مثل زمانی که بی‌دلیل سرم را بالا می‌گیرم و می‌بینم از طبقه‌ی چهارم نگاهم می‌کنند- سرم را برگرداندم و دیدم که فروشنده‌ی آن یکی مغازه با حالتی ناخوشایند به من خیره شده. همان لحظه بود که متوجه شدم بله! حسادت در همه‌ی زمینه‌های زندگی وجود دارد و من تابحال دقت نکرده بودم! نگاهش احساس بدی به من داد. انگار که خیانت(!) کرده باشم و اصلن خیانت یعنی چه؟!
دیروز رفتم خرید. از خانه که حرکت می‌کردم باندانا را زیر شالم بستم تا سینوزیت اذیتم نکند. وقتی رسیدم دوچرخه را توی پارکینگ گذاشتم. از اولین مغازه شروع کردم. دومین مغازه همان مغازه‌ای بود که از فروشنده‌اش نوشتم. وارد مغازه که شدم طبق معمول به نزدیک‌ترین فروشنده سلام گفتم -این مغازه‌ها کوچک هستند اما چون جنس‌های زیادی دارند و مشتری‌هایشان هم زیاد است به همین دلیل حداقل به 4 فروشنده نیاز دارند- عادت ندارم وقتی وارد جایی می‌شوم بلند حرف بزنم و توجه‌ها را جلب کنم. نگاه‌ها اذیتم می‌کند؛ مثل لحظه‌ای که دیر می‌رسیدم سرکلاس و از استاد گرفته تا دانشجو همه حواسشان به من بود. رفتم تا جنس‌ها را نگاه کنم و ببینم وسایل مورد نظرم را دارد یا نه. نگاهم به همان آقای فروشنده افتاد. به مناسبت اربعین لباس مشکی پوشیده بود. مرا دید. به گشتن بین وسایل ادامه دادم. ناگهان شروع کرد به بلند صحبت کردن با همکارانش «از این به بعد به هرکی که سلام نگفت جنس نفروشین! من اون پول رو نمی‌برم توی تختم(؟) والا! من شیعه‌م! ما شیعه‌ها خیلی حساسیم روی این موضوع! مگه میشه یکی وارد یه مجموعه بشه و سلام نگه؟!» نمی‌دانستم مخاطبش کیست اما حس خوبی نداشتم. خواستم بپرسم «منظورتون منم؟» که خب ترجیح دادم ساکت بمانم و توضیح ندهم که من وقتی وارد شدم سلام گفتم. همچنین دلم خواست که بگویم بله، می‌شود! برای کسانی که ترس از حضور در جامعه دارند خیلی هم می‌شود! اصلن گیریم که یکی از مشتری‌ها مسلمان نباشد. تکلیف چیست؟ این صداها را توی ذهنم می‌شنیدم و فشار زیادی رویم بود. خریدم را انجام دادم و وقتی خواستم بیرون بروم برخلاف همیشه خداحافظی نکردم و نگاهش هم نکردم و آمدم بیرون. دم در ایستاد. می‌خواستم بروم مغازه‌ی روبه‌رویی اما نرفتم. پاساژ را دور زدم و از سمت دیگر رفتم خرید‌های دیگر را انجام دادم. مغازه‌ی آقای محمدی یکی از بهترین مغازه‌هاست. مغازه‌ای کوچک اما خیلی صمیمی و شاد. آرامش داشتم. بعد برگشتم و رفتم همان مغازه‌ی روبه‌رویی. آنجا هم محیطش خوب بود، مثل قبل. و درست همانجا بود که تصمیم گرفتم دیگر از مغازه‌ی آن آقای فروشنده خرید نکنم و خیالم را برای همیشه راحت کنم. به نظرم بهترین تنبیه برای گران‌فروش‌ها، بی‌اخلاق‌ها و بی‌فرهنگ‌ها «نخریدن» است. بیرون آمدم. رفتم دوچرخه را برداشتم. طبق معمول پول نگرفتند. هندس‌فری را گذاشتم و راهی خانه شدم.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۱۸ آبان ۹۶ , ۱۷:۲۵

اعتماد

به دنیا اعتماد دارم. آنقدری اعتماد دارم که شب‌ها قبل از خواب با اینکه گوشی‌ام را در حالت پرواز قرار می‌دهم اما باز هم حالت "Do Not Disturb" را فعال می‌کنم که نه صدایی از گوشی برخیزد نه ویبره برود! آنقدری به دنیا اعتماد دارم که وقتی قرار است لپ‌تاپم را برای تعمیر ببرم علاوه بر عکس‌های شخصی و غیر شخصی تمامیِ فایل‌هایم را به هارد اکسترنال منتقل می‌کنم چون آدمی است دیگر! یکهو دیدی زدند و تمام آرشیو موزیک و اجراهای زنده‌ام را برد باد دادند! مثل همان دفعه که به جای اینکه درایو F کامپیوتر را فرمت کنند اشتباهی تمامی درایوها را فرمت کردند و همه‌ی عکس‌های خانوادگیمان از بین رفت.من به دنیا خیلی خیلی اعتماد دارم!!!


پ.ن: سومین مطلب در 24ساعت گذشته. پست قبلی؛ بازارچه فرهنگی هنری رشت

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱۴ آبان ۹۶ , ۱۴:۲۴

بازارچه فرهنگی هنری رشت

جمعه 14 مهر 1396


از چند روز قبل استرس داشتم. استرس که نه، یک‌جور ذوقی بود که درونم را قلقلک می‌داد! وقت زیادی نداشتم و یک سری سفارش ناتمام داشتم و از طرفی وسایل اولیه‌ای که مورد نیاز ساخت زیورآلات بیشتر باشد را نداشتم. کارهای قبلی را چک کردم. چندتا دستبند جدید ساختم و کارهای پایانی را گذاشتم برای صبح همان روز. هوا بارانی و سرد بود. امید داشتم که تا جمعه هوا صاف شود که همینطور هم شد. می‌خواستم شب قبلش را خیلی زود به رخت‌خواب بروم اما نشد.

صبح جمعه بیدار شدم. کارهای نیمه‌تمام را کامل کردم. وقت نشد که غذا آماده کنم. قرار بود علی را ساعت 11 در محل غرفه‌ها ببینم. برخلاف معمول من بودم که زودتر رسیدم. به مسئول بازارچه سلام کردم و راهنمایی‌ام کرد که چکار کنم. بعد متوجه شدم که آنچنان هم راهنمایی‌ام نکرده و من به اشتباه شروع کردم به وصل کردن پایه‌های میز شخص دیگر و درواقع باید از داخل حیاط ساختمان میز را می‌آوردم.
مشغول وصل کردن پایه‌های میز خودمان بودم که علی رسید. کمکم کرد تا میز را بلند کنیم. رفتیم و صندلی‌ها را آوردیم. رومیزی دادند و پهن کردیم. سپس شروع کردیم به چیدن وسایل. میز را به 3 قسمت فرضی تقسیم کردیم و از فضاهای اضافی همدیگر استفاده کردیم. سعیده خودش نیامد اما او هم تعدادی دستبند داشت و میز را با ما به صورت شریکی اجاره کرد.

آفتاب درست وسط پیشانی می‌تابید و به شدت احساس گرما می‌کردیم. بیش از 50 کبوتر مدام از زمین به پشت‌بام و بالعکس پرواز می‌کردند. گهگاهی احساس می‌کردیم قطره‌هایی از بالا می‌چکد. امیدوار بودیم که بارانِ روی بامِ ساختمانِ شهرداری باشد. تا اینکه یکی از کبوترها مقنعه‌ی بنده را مزین کرد! همچنین دقایقی بعدتر که کنار کتابفروشی پناه گرفته بودیم زیر نور متوجه شدیم که قطره‌ی باران نبوده و از همان حدسمان درست بوده و کارِ خود کبوترها بوده!

مردم می‌آمدند. کارها را نگاه می‌کردند. بعضی‌ها قیمت می‌پرسیدند. و بعد می‌رفتند. بعضی‌های دیگر همانطور که قدم می‌زند یه نگاهی می‌انداختند و رد می‌شدند. کم‌کم دوستان و آشنایان زنگ زدند و آمدند. خرید کردند. صحبت کردیم. خندیدیم. یکی از وبلاگ‌نویس‌های قدیمی، از دوران بلاگفا، "مزخرف نوشته‌های یک دیوانه" را دیدم و حالا دیگر مجازی نیستیم! دختری بسیار مهربان با چشمانی زیبا.

من و علی به این فکر می‌کردیم که حداقل آنقدر فروش داشته باشیم که پولِ اجاره‌ی میز را دربیارویم!!

بعد از اینکه آفتاب رفت حسابی سردمان شد. لباس زیادی نپوشیده بودیم اما من یک بلوز اضافه همراهم داشتم. یکی از فروشنده‌ها پسر جوانی بود که قبلن از او پیکسل خریده بودم. تنها بود. کانورس پوشیده بود. کتاب دستش بود و مواقع بیکاری مطالعه می‌کرد -بدون شک خیلی دلم می‌خواست که هم‌کلام شویم ولی نشدیم- هوا که سرد شد با دوچرخه رفت و از خانه کاپشن آورد. البته ما هم می‌توانستیم با یک تماس تلفنی به لباس گرم برسیم ولی این کار را نکردیم!!

بازارچه همیشه روبه‌روی ساختمان شهرداری برگزار می‌شد ولی به علت اجرای تعزیه در ساعت 5 مجبور بودیم که از روبه‌رو به ضلع شرقی نقل‌مکان کنیم که دیدِ کمتری داشت. ساعت پنجِ سیاه فرا رسید و شروع کردند به داد و فریاد. تعداد کسانی که برای خرید می‌آمدند کمتر شد و اکثر مردم به صندلی‌های رایگانِ تعزیه پناه بردند. تا ساعت 7 همین آش بود و همین کاسه. پدرم هم آمد و سر زد. برای من و دوستِ مجازی سابق، شیرکاکائو خرید و کمی گرم شدیم. دوستان و آشنایان آمدند. حرف زدیم. خندیدیم. خدماتِ حینِ کار داشتیم! صحبت کردیم. و درنهایت رفتند.

یکی از خانم‌های فروشنده بدون هیچ چشم‌داشتی کلی راهنمایی‌ام کرد و انرژی مثبت فرستاد و از ما خواست که به این کار تنها به چشم مادیات نگاه نکنیم. همچنین او و مسئول بازارچه به ما پاکت‌های کاغذی دادند تا جنس‌های خریداران را داخل پاکت بگذاریم. من با خودم پلاستیک‌های فانتزی برده بودم اما ظاهرن پیام داخل گروه را خوب نخوانده بودم چون تذکر داده بودند که بهتر است از پاکت‌های کاغذی استفاده کنیم. با مسئول بازارچه که صحبت می‌کردم به من گفت هرچه زودتر دوربین بخرم و دست‌دست نکنم. زندگی کوتاه‌تر از این حرف‌هاست. و حرف‌هایش را قبول دارم. به‌نظر می‌رسید آدم جالبی باشد. یک عده از فروشنده‌ها در همان موقع مشغول تکمیل کارهایشان بودند از جمله همین خانم.

حوالی ساعت 5 بوی شیرینی داغ آمد. یکی از فروشنده‌ها شیرینی خانگی می‌پخت. من و دوستم غزاله قدم می‌زدیم تا میز بقیه همکاران را هم نگاه کند. به میز خانم شیرینی‌فروش رسیدیم. سپس فروشنده شروع کرد به تمسخر که هوا سرد نیست و چرا من کلاه کتم را سر کرده‌ام! واقعن دلم می‌خواست از شیرینی‌هایش بخرم و حمایش کنم ولی با این حرف‌ها نظرم عوض شد و در عین حال که خونسردی‌ام را حفظ می‌کردم از آن منطقه دور شدیم.

بالاخره ساعت 7 فرا رسید و تعزیه هم به پایان و ما نفس راحتی کشیدیم و صداهای اطراف دوباره عادی شدند. بیشتر کسانی که از ما خرید کردند همان دوستان و آشنایان بودند که لطفشان شامل حالمان شد. سرما و گرسنگی آزاردهنده بود ولی خوشحال بودم که آنجا هستم و کاری انجام می‌دهم.

دوستان و آشنایان همچنان آمدند و صحبت کردیم و خندیدیم و در نهایت ساعت 9 شد و شروع کردیم به جمع کردن وسایل. من و علی از شرایط راضی بودیم و رضایتمندانه پایه‌های میز را جدا کردیم و همه‌چیز را برگرداندیم سر جایش. رومیزی را هم خریدم چون گفتند فقط برای دفعه‌ی اول رایگان است و از دفعه‌های بعد باید همراه خودتان بیاورید و از دفعه‌ی بعد پیکسل‌هایی با عنوان "بازارچه فرهنگی هنری رشت" به ما می‌دهند تا رسمی‌تر شویم. از میزهای کناری خداحافظی کردیم اما راستش من دلم می‌خواست که با همه‌ی فروشنده‌ها خداحافظی کنم و به آن‌ها خسته‌نباشید بگویم که خب انجامش ندادم، مثل خیلی مواقع دیگر از زندگی. تا میدان شهرداری که حدودن 3 دقیقه راه بود قدم زدیم و بعد خداحافظی کردیم. علی گفت "امروز خوب بود" و من می‌دانستم امروز خوب بود یعنی او هم از امروزش راضی بود. خداحافظی کردیم و به مسیرمان ادامه دادیم.


پ.ن1: از این که 1 ماه طول کشید تا درباره‌ی این موضوع بنویسم می‌شود فهمید که چه آدمِ خسته، بی‌انگیزه، تنبل، گشاد و 2دلی هستم.

پ.ن2: آدرس اینستا و کانال کارهایم را می‌توانید در بخش "دست‌سازهایم" ببینید.

پ.ن3: دومین مطلب در 24ساعت گذشته. پست قبلی؛ سر و تهش را که بزنید باز همان توهین است

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱۴ آبان ۹۶ , ۱۲:۱۱

سر و تهش را که بزنید باز همان توهین است

بیخیال یا بیخی همان "ول کن" است که برای من حس ریجکت شدن و مفهوم "حوصله ندارم با تو صحبت کنم" را به همراه دارد.


پ.ن1: از تنفرم نسبت به این کلمه پیش‌تر هم سخن گفتم اما باید یادآوری کرد تا همگی از اهمیت استفاده نکردن از آن آگاه شوند.

پ.ن2: هشتصدمین مطلب وبلاگم.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱۴ آبان ۹۶ , ۱۱:۴۶

"مسئله خودِ حرفات نیست، مسئله طرز بیانته"

بعضی آدم‌ها را جان‌به‌جانشان هم که کنید درنهایت انگار فقط آمده‌اند که روزت را خراب کنند!

  • • عالمه •
  • جمعه ۱۲ آبان ۹۶ , ۲۲:۱۰

نیازمندی‌ها؛ هُل‌دهنده‌لازم هستم

دلم باشگاه جدید می‌خواهد. مربی و هم‌باشگاهی‌های جدید. دلم هوای آن روزهای تکواندو را کرده که ارشد و استادمان بالای سرمان بودند و حق نداشتیم لحظه‌ای از تمرین را به شوخی بگیریم. دلم پارتنر تمرینی می‌خواهد که مثل خودم ورزش را جدی بگیرد و اگر جایی کم آوردم و یا خواستم تنبلی کنم حواسش باشد که دست از پا خطا نکنم. در طی این چند سال که بدنسازی کار می‌کنم همیشه من بودم که پلیس تمرینی بودم و بقیه را تشویق می‌کردم. از این همه بی‌تفاوتی و شل‌بازی خسته‌ام. حتی دلم می‌خواهد ورزش جدیدی را شروع کنم. کاش یک نفر باشد که وقتی پایت را روی ترمز گذاشتی شانه‌هایت را با دو دست بگیرد و همانطور که توی چشم‌هایت نگاه می‌کند بگوید "گاز بده! تو می‌تونی!". گاهی باید یک نفر باشد که آدم را هُل بدهد.

  • • عالمه •
  • جمعه ۱۲ آبان ۹۶ , ۰۰:۲۱

شاید تظاهرات نام دیگر زندگی باشد

در خیابان‌های بالاشهر قدم می‌زدیم و دنبال یک ملک دنج می‌گشتیم. از ایده‌هایش برای کافه‌ی آینده می‌گفت و همانطور که باد پیشانی‌ام را اذیت می‌کرد و احساس گرسنگی داشتم به شدت در برابر ذهنم و داستانی که ساخته بودم مقاومت می‌کردم بلکه یک کلمه از حرف‌هایش را بفهمم. از ایده‌ام لذت می‌بردم و دلم یک‌جای خلوت را می‌خواست که یک گوشه بنشینم و به ناکجا خیره شوم و به ادامه‌ی خیالپردازی‌ام برسم. اما مجبور بودم خواسته‌ی ذهنم را پس بزنم و تنم را با خستگی روی زمین راه ببرم و خودم را هوشیار جلوه بدهم.

20 سالِ دیگر را می‌بینم که هم‌سن‌های من مشغول انجام کاری هستند، حقوق‌بگیرند و سرشان جایی گرم است اما من همچنان زندانیِ خیالپردازیِ ذهنِ آشفته‌ام هستم.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۹ آبان ۹۶ , ۲۰:۴۹
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه