و ناشناس‌ها

این پست برای خواننده‌های خاموشه، که پیش اومده بعد از گذشت 2 سال توی شبکه‌های اجتماعیِ دیگه خودشون رو بهم معرفی کردن و من هیچ‌وقت نمی‌دونستم که اونا من رو می‌خونن. اگه حرفی داشتید خیلی خیلی خوشحال می‌شوم که بشنوم.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۹۷ , ۱۲:۵۰

خسته می‌شوم از نو

غمگینم. دیروز منشی آموزشگاه آمد و گفت «خانوم ن، از ارشاد سرزده اومده بودن برای بازرسی و راجع به پوشش شما به ما تذکر دادن. البته ما خب همه‌مون دلمون می‌خواد که راحت باشیم...» ناراحت شدم. حالا آواز یاد گرفتن هم شده دردسر و باعث ماتم. من سینوزیت دارم و مجبورم که کلاه بذارم. داخل آموزشگاه گرم است و شالم را از دور گردنم برمیدارم. حالا دوباره اوضاع شده مثل زمان دانشگاه؛ که دم در باید مقنعه سرم می‌کردم و موقع برگشتن، مقنعه را برمی‌داشتم و دوباره کلاه را سرم می‌گذاشتم. منشی گفت که حتی نسبت به اینکه چرا مربی مرد است و هنرجو زن، هم اعتراض کرده‌اند! هنرجوها و والدینشان راحت لباس می‌پوشند، حتی دختر خود منشی که یکی از هنرجوهای آموزشگاه است. شلوارها کوتاه است و مانتوها آزاد و جلوباز. موهای بلندشان و از زیر شالی که با بی‌میلی روی سرشان است ریخته بیرون. فقط من که کلاه سرم هست و موهایم کوتاه، پوششم «مشکل» داشت. انگار من همیشه آن یک نفری هستم که مشکل دنیاست. خانم منشی گفت که اگر لج کنند ممکن است درب آموزشگاه را تخته کنند. حالا من کاسه‌ی چه کنم چه کنم در دست گرفته‌ام و نمی‌دانم که دقیقا چه کنم.


پ.ن: دیروز در خانه بد تمرین کردم. رفتم کلاس. مربی‌ام گفت «با صدات چیکار کردی؟» صدایم گرفته بود و درنمی‌آمد. گفت که 2 روز به صدایم استراحت بدهم. حس می‌کنم دست و پایم را بسته‌اند تا نتوانم جایی بروم. موزیک گوش می‌کنم و نمی‌توانم همخوانی کنم.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۰ آذر ۹۷ , ۱۲:۰۸

گوسفند نباشیم

در خصوص اینکه چرا نباید خودخواه باشیم و بچه‌دار شویم نکات زیادی وجود دارد که قبلا گفته‌ام -و همچنان بخشِ جستجوی بیان کار نمی‌کند و نمی‌دانم باید سرم را به کدام ستون بکوبم- به همین دلیل نمی‌توانم لینک مطلب را در اختیارتان بگذارم. هر بار که مطلبی مرتبط با مطالب قبل می‌نویسم، همین آش است و همین کاسه که باید این مشکل جستجو را از اول توضیح دهم! بگذریم. توجه شما را به مثال‌هایی در خصوص والدین و فرزند جلب می‌کنم:
- مادری دست فرزند کوچکش را گرفته و تقریبا او را مثل عروسک پشت خودش می‌کشد. بچه‌ی طفلی نمی‌داند که چرا مادرش مثل ملکه‌ی عذاب رفتار می‌کند. سردش شده. مادر: «بهت که گفتم کاپشن بپوش!» انگار عقل بچه‌ی 4 ساله می‌رسد که سرما چیست! دوباره با گریه می‌گوید که سردم شده. مادرش می‌گوید «ساکت شو، وگرنه می‌ذارمت همینجا و میرم!»
- پدری فرزند 7ساله‌اش را کنار خیابان، توی ماشین با درب باز، تنبیه می‌کند و صدای گریه‌ی کودک به آسمان رسیده. خیال می‌کنید دلیلش چیست؟ طفلکی غذا می‌خورده و کمی از غذایش ریخته کف ماشین و حالا پدرش می‌خواهد که عقده‌ی چندین ساله‌اش را اینطور باز کند.
- کودکی ظریف داخل اتوبوس از مادرش می‌پرسد «کی برام اون رو میخری؟» مادر: «هروقت که بابا حقوق بگیره.» کودک: «بابا بره کار کنه؟ بعد پول بدن بهش؟ بعد بیاد خونه؟ بعد برا من میخری؟»
یاد کودکی‌های خودم افتادم که چیزهای زیادی می‌خواستم و هیچوقت نمی‌گفتن که پول نداریم. من هم در حسرت داشتن یک چتر، مثل همان چترهایی که بچه‌های مدرسه داشتند، زجرکش می‌شدم. یا مثلا هر بار که مادرم مرا کتک می‌زد و گریه می‌کردم، می‌گفت «آها، حقته. خوب شد. بمیر»
جلسه‌ی دوم در باشگاه جدیدم با موردی که زیاد دیده‌ایم رو به رو شدم. یکی از خانم‌هایی که تازه ثبت‌نام کرده بود، یک سال از مربی بزرگتر بود. مربی ما مجرد است و این خانم 3تا بچه دارد. مربی با لحن و ادبیاتی که من نمی‌پسندم پرسید «چرا این همه زاییدی؟» خانم هم جواب داد «آخه شوهرم می‌خواست.» بله. بچه به دنیا می‌آورند تا از طلاق فرار کنند. بچه به دنیا می‌آورند چون عصای پیری می‌خواهند. بچه به دنیا می‌آورند تا از تنهایی فرار کنند. بچه به دنیا می‌آورند تا به او افتخار کنند. بچه به دنیا می‌آورند تا کسی را مجبور کنند که راهی را برود که خوشان نرفتند. بچه به دنیا می‌آورند چون اصلا بچه به دنیا آوردن هنر است! مگر هر کسی می‌تواند 9 ماه باردار باشد و زایمان کند و خرج آدم دیگری را بکشد؟! بچه به دنیا می‌آورند چون شوهرشان بچه می‌خواست. و بچه به دنیا می‌آورند چون نمی‌دانند که چه کار دیگری می‌شود در دنیا انجام داد. پس بچه‌دار شویم چون همه از همین راه رفته‌اند!
ضمن اینکه با عزیزانی که خیال می‌کنند بچه‌دار شدن در دنیای رنگین‌کمانی و یونیکورن‌ها که اشکالی ندارد، هیچ صحبتی ندارم. اول بگذارید بچه‌های بی‌سرپرست و خیابانی را پوشش دهیم و بعد از اینکه دیگر بچه‌ای بدون والدین نبود، آن وقت با هم صحبت می‌کنیم.

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۱۹ آذر ۹۷ , ۰۰:۰۱

پس کِی میاد اون روز؟!

بیش از 20 موضوع را یادداشت کرده‌ام تا درباره‌ی آن‌ها بنویسم. اما می‌دانید؟ غذا نباید از دهن بیفتد. آدم باید کنار خیابان بنشیند و همچون گرسنگان، گوشی یا لپ‌تاپش را بردارد و هرچه را که دید یا که حس کرد، تایپ کند -یا مثلا خودکار و دفترچه بردارد و یادداشت کند- و مغزش را برای همیشه از دست آن افکار رها کند که بعدها نشوند آینه‌ی دق!

  • • عالمه •
  • شنبه ۱۷ آذر ۹۷ , ۲۳:۵۷

نیازمندی‌ها؛ وبلاگ جدید

چندی است که جای خالی وبلاگ‌های باکیفیت جدید را در زندگی‌ام حس می‌کنم. از آنجایی که بیشتر عزیزانی که آن‌ها را می‌خوانم، وبلاگ یا پست‌های سایرین را به اشتراک نمی‌گذارند -البته ناگفته نماند که تعداد وبلاگ‌هایی که دنبال می‌کنم بسیار محدود است و از همان تعداد یکی پس از دیگری دربشان را تخته می‌کنند و بی‌سر و صدا می‌روند- لذا، از همه‌ی شما عزیزان تقاضا می‌کنم که چنانچه اندک با روحیات من آشنایی دارید، حتی اگر آشنایی نداشتید هم مهم نیست، وبلاگ‌های خوب را معرفی کنید تا هم من استفاده کنم هم دیگران. اجر شما با سرویس وبلاگنویسی بیان؛ رسانه‌ای برای متخصصان و اهل قلم.

  • • عالمه •
  • جمعه ۱۶ آذر ۹۷ , ۱۴:۰۹

آزمایش

به نظرم باید برویم و گوشه‌ی خلوتی از دنیا را پیدا کنیم. تعدادی نوزاد هم با خودمان ببریم. شهری جدید برپا کنیم و هی در گوش کودکانش بخوانیم که «مردها باید خودشون رو بپوشونن چون زن‌ها تحریک می‌شن» و ببینیم که در سالیان طولانی چه تغییری در جامعه ایجاد می‌شود. سپس مشاهدات خود را یادداشت کنیم. نفسی عمیق بکشیم و چشمان خود را باز کنیم و افسوس بخوریم؛ حیف که این کار انسانی نیست.

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۱۴ آذر ۹۷ , ۱۱:۱۹

کودکی

من هنوز هم از تنها بودن در محیطی مثل خانه می‌ترسم! روز و شبش هم فرقی ندارد. هنوز هم وقتی که تنها هستم نمی‌توانم تشخصیص بدهم صداهایی که می‌شنوم واقعی هستند یا زاییده‌ی تخیلاتم. هنوز هم منتظرم یه موجود انسان‌نمای سر تا پا سیاه پیدا شود و دستانش را روی گلویم فشار دهد و... همه چیز تمام شود.

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۱۴ آذر ۹۷ , ۰۱:۰۲

چه بسیارند شکست‌ها

من جز موجودات حساس این گیتی هستم. واژه‌هایم را با دقت زیاد انتخاب می‌کنم. جمله‌هایم را قبل از اینکه ادا کنم، توی ذهنم مزه‌مزه می‌کنم تا مطمئن شوم که طعم خوبی داشته باشند. مثلا اگر به کسی گفتم «چرا نمی‌فهمی» یعنی عصبانی هستم وگرنه حتما جمله‌ام را به شکل «خب بذار یه طور دیگه بگم که راحت‌تر متوجه بشی» بیان می‌کردم. اما از آنجایی که همیشه ادعای آدمیزاد باسن آسمان را چاک می‌دهد گاهی در باتلاق سیاهی‌های ذهنم به دام می‌افتم و نجات دادنم سخت می‌شود. به‌جای اینکه بگویم «نگران نباش. من هستم و خودم انجامش می‌دم» از جمله‌ی «تو به کارات برس» استفاده می‌کنم که برای من معنی «توی کارام دخالت نکن» را دارد و بسیار بسیار منفی است. از آن سیاهی‌ها جدا می‌شوم و به خودم می‌آیم و می‌بینم که حسابی گند زده‌ام. به قول عزیزی؛ "Words are stupid" و راست هم می‌گوید. گاهی واژه‌ها ناتوان و به‌درد نخور می‌شوند. و ما؟ ما زمین می‌خوریم؛ از همان دوران بچگی که راه رفتن را یادمان دادند، تا زمانی که زنده‌ایم محکومیم به زمین خوردن. با این تفاوت که دیگر کسی نیست تا دستمان را بگیرد.

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۱۲ آذر ۹۷ , ۱۴:۵۹

تب و لرز

بعضی روزها به معنای واقعی کلمه حرام می‌شوند. بعضی روزها با سردردی کُشنده از خواب بیدار می‌شوم و از همان لحظه که از شدت درد و گرسنگی توانش را ندارم که از تخت بیرون بیایم دلم می‌خواهد که بخوابم و وقتی که بیدار شدم همه‌ی این شکنجه‌ها تمام شده باشد. می‌خوابم و در خوابم، خواب می‌بینم که خواب می‌بینم و با دردی بیشتر بیدار می‌شوم و وقتی که تک‌تک تغییرات سلول‌های بدنم را حس می‌کنم آرزو می‌کنم که اگر قرار است بمیرم حداقل بدون درد بمیرم. آدم بعضی روزها را فقط باید نفس بکشد تا بگذرد. تا شب برسد و دوباره سرش را بر بالشت بگذارد و بخوابد. بعضی روزها نمی‌شود. نه که خود آدمیزاد نخواهد، نه. نمی‌شود؛ نمی‌تواند. فقط باید جسد نبض‌دارش را گوشه‌ای نگه دارد و امیدوار باشد که زور مسکن برسد و نجاتش دهد. در زندگی من از این خواستن‌ها و نشدن‌ها زیاد بوده. هنوز هم هست. مثلا می‌خواهم خوشحال باشم ولی نمی‌شود؛ نمی‌توانم. یا مثلا می‌خواهم که وقتی حالم بد هست، خودم را در یک قدمی مرگ تصور نکنم و به کیسه‌ی پلاستیک قرص‌های نامادری‌ام که درون یخچال هست فکر نکنم، اما نمی‌شود. من از این قرص‌های رنگ به رنگ زیاد دیده‌ام؛ چه قرص‌های خودم، چه قرص‌های مادرم و مادربزرگم و سایر اقوام و آشنایان. همین می‌شود که تیر خلاص را شلیک می‌کنم و از همه‌ی آدم‌هایی که مسبب دردم هستند فاصله می‌گیرم. آدمیزاد وقتی که محکوم به خوردن روزانه‌ی یک مشت گچ و پلاستیک شد تازه یادش می‌آید که «ارزشش رو نداره!» که البته باید بگویم حماقت اجازه نمی‌دهد تا ما همیشه به این راحتی تصمیم بگیریم و همچنان اصرار داریم که لبه‌ی پرتگاه قدم بزنیم و سلامتی خود را قمار کنیم. گاهی که درب یخچال را باز می‌کنم چشمم به قرص‌هایش می‌افتد و با خودم می‌گویم «نمی‌خوام توی ده‌ی چهارم زندگیم فرسوده باشم و به زور زنده باشم.» می‌خواهم آرام باشم ولی نمی‌شود، هی از دستم در می‌رود.


پ.ن: به علت سردرد و گنگ بودن، هیچ آهنگی در حال پخش شدن نیست. صدای تیک‌تاک ساعت هست، فن لپ‌تاپ و خنده‌ی زن واحد روبه‌رویی و حرف‌های نامفهوم شوهرش که احتمالا روی تخت در آغوش هم هستند.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱۱ آذر ۹۷ , ۰۰:۳۲

باسن مبارک را تکان بده

مدت‌ها بود که تصمیم داشتم باشگاهم را عوض کنم. 5 سال تمام، شاید هم بیشتر، از سیستم صوتی و موسیقی گرفته تا نفهم بودن مربی و شلخته بودن ورزشکارها و نبود امکانات و شلوغی سالن و هر مسئله‌ی ریز دیگری همچون سوختن لامپ باشگاه و نبستن درب دستشویی با هر کسی که بود و نبود سر و کله ردم. نامه نوشتیم. امضا جمع کردیم. با خود مدیر صحبت کردیم. مدیریت هیچ رقمه همکاری نکرد. متاسفانه 5 سال را به اندازه‌ی کافی برای خودم ارزش قائل نشدم و هی دندان روی جگر گذاشتم. که اگر دندان روی جگر گذاشتن نتیجه‌ای داشت، وضعیت زندگی زناشویی مردم این نبود. امروز رفتم و در باشگاه دیگری نام نوشتم. استرس داشتم. هیجان داشتم. یاد حرف خودم افتادم که سال گذشته به سعیده گفتم؛ «ما یه طوری توی باشگاه راه میریم Like we own the room!» و امروز من «تازه اومده»‌ای بودم که برای چشم‌های زیادی غریبه بودم، و آن‌ها طوری رفتار می‌کردند که انگار صاحب باشگاه هستند، و توی رختکن باورم نمی‌شد که بعد از 17 سال ورزش کردن هنوز هم برای تمرین کردن در یک محیط جدید، دچار اضطراب می‌شوم. تاثیر محیط مرا شگفت‌زده کرد. سالن خلوت بود. تنش در پایین‌ترین حد ممکن -به جز شلوارم که واقعا به گه خوردن افتاده بودم که چرا شلوار پوشیدم و کاش می‌شد که همانجا، همین وسط، از تنم دربیاورم و راحت به کارم برسم- دمای محیط خوب بود. پلی‌لیست بدی هم نداشت. دستگاه‌ها نو و پیشرفته بودند. همه‌جا آینه بود و با اینکه یک ساعت قبلش، سردرد داشتم و از لحاظ روحی اصلا خوب نبودم، اما با انرژی تمرین کردم و خوشحالم که این تغییر را ایجاد کرده‌ام.

  • • عالمه •
  • جمعه ۹ آذر ۹۷ , ۰۲:۳۸

گرسنگی؛ باگ خلقت

نامادری‌ام تخصص خاصی در دلزده کردن آدم‌ها نسبت به غذاها را دارد. سالی حداقل 4 بار، به طور متوسط فصلی یک‌بار، کاری می‌کند که شما حتی از خورشت مورد علاقه‌تان هم متنفر شوید و فقط با استشمام بوی آن دچار حالت تهوع شوید. اگر می‌خواهید شما هم دارای این توانایی شوید، پس با من همراه باشید!
پدرم 8 سال پیش، شاید هم بیشتر، برای بار دوم ازدواج کرد. از همان بار اولی که همسر جدیدش را دیدم فقط دلم می‌خواست که از آن خانم فاصله بگیرم، بس که دهانش بو می‌داد. و بعد از گذشت این همه سال هنوز هم بو می‌دهد. من به سبک لباس پوشیدنش و اخلاق‌ها و عادت‌های عجیبش مثل حجاب داشتن در خانه یا خسیس بودن -من می‌نویسم خسیس بودن، شما بخوانید گدا بازی- و شکاک بودنش کاری ندارم، اما شلخته بودنش کُشنده است. و می‌دانید چه چیزی بیشتر از آن کُشنده است؟ نفهم بودنش. اشتباه نکنید. قصد من توهین نیست. ایشان واقعا نمی‌فهمند. ایشان واقعا علاقه دارند که روش اشتباه خودشان را ادامه دهند و تا زمانی که یکی از خویشاوندانش موضوعی را به او تذکر ندهد، به هیچ عنوان حرف من و پدر و برادرم را نمی‌پذیرند. انگار ما دشمن خونی‌اش هستیم! این خانوم بسیار تحت تاثیر حرف‌ها و کارهای خانواده و فامیل و آشنا و کل دنیا قرار می‌گیرد. هر کسی به جز من و پدر و برادرم. این خانم خیال می‌کند که اگر از وای‌فای خانه استفاده کند، 2 روز دیگر یقه‌اش را می‌گیریم و او را مورد بازخواست قرار می‌دهیم. علاقه‌ی زیادی دارد که آب و مایع ظرفشویی را هدر بدهد و در حین ظرف شستن، آب را باز بگذارد و پس از اینکه مایع را روی اسفنج ریخت به سرعت اسفنج را زیر شیرآب بگیرد و ظرف‌ها را با آب خالی بشوید. این خانم تمایل عجیبی دارد که غذاها را به روش خودش بپزد. البته که خلاقیت خوب است و همه‌ی ما باید در زندگی خود خلاق باشیم. اما لطفا اشتباه نکنید. روش‌های این خانم فقط غذا را بدمزه‌تر می‌کند. بله، بدمزه‌تر! یعنی بدمزه‌تر از آنچه که قبلا بوده. مثلا اصرار دارد که سویای ماکارونی را فقط با آب و رب، سرخ کند! یا مثلا آبغوره یا آب‌نارنج و به کل آب هر نوع میوه‌ی ترش مزه‌ای را به غذا اضافه کند و در عوض اصلا نمک نریزد. افراط و تفریط را می‌توان از بزرگترین ویژگی‌های وی دانست. همچنین بسیار علاقه دارد که خورشت را چندین ساعت روی گاز بجوشاند. خورشت‌های او هیچ‌وقت جا نمی‌افتند.

از سال گذشته که سفر رفتن را شروع کردم، علاقه‌ام به آشپزی بیشتر شده. اما هنوز فقط چند مورد غذا بلدم و همچنان در آشپزی کردن بسیار تنبلم و بسیار نمی‌دانم که باید از کجا شروع کنم. و اگر با خودمان روراست باشیم و از عدالت چیزی بدانیم و منطقی به قضیه نگاه کنیم، کسی وظیفه ندارد که برای ما غذا بپزد. هرکسی مشکلات و علایق خودش را دارد.
هر روز با خودم می‌گویم که امروز را چیزی می‌پزم. اما دیگر کافی است! همین امروز خرید می‌کنم و خودم را نجات می‌دهم.


پ.ن: البته موقع نوشتن این متن، بابت بوی غذایی که حالم را بد کرده بود بسیار دلگیر بودم. اینطور هم نیست که این خانم ویژگی‌های مثبت نداشته باشند. هر هیولایی را هم در نظر بگیرید به هر حال یک صفت نیک در او پیدا می‌کنید.

  • • عالمه •
  • چهارشنبه ۷ آذر ۹۷ , ۱۱:۱۹
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

++ کوچ کرده از بلاگفا.