هرکه پولش بیش، بوتش بلندتر!

شهر من خیلی بزرگ نیست. می‌شود سر تا پایش را یک روزه قدم زد. هرچه به سمت بالاشهر نزدیک‌تر شوی بوت‌ها هم بلندتر می‌شوند. یعنی هرچقدر حقوق یا پول‌توجیبی بیشتر باشد کفشِ زمستانی هم بلندتر خواهد بود. البته عده‌ای هم هستند که میانه یا پایین‌شهری هستند و چکمه‌های بلند اما از جنس پلاستیک می‌پوشند و بیشترِ ما معمولی‌ها بلندی بوت‌هایمان به زور تا وسط ساق‌هایمان می‌رسد. و اگر خوش‌شانس باشیم و فروشنده در پاچه‌مان نکرده باشد یک‌سال مصرف نیستند و از همه مهمتر با جورابِ خیس به خانه برنمی‌گردیم.


پ.ن: ...Linkin Park / Numb is playing

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۱ فروردين ۹۶ , ۱۷:۰۲

از اینکه ما را خر فرض نکنید ممنون می‌شویم

خواهشن اگه دلتون واسه کسی تنگ شده توی کامنت‌های اینستگرم ابرازش نکنید! آدم وقتی دلش برا کسی تنگ شه یا زنگ می‌زنه یا پیام میده بهش. دلتنگی با ملاقات، شنیدن صدا و حرف زدن برطرف میشه اصولن.


پ.ن: سومین پست امروز. پست قبلی؛ و سبیل‌هایی که تا پایینِ لب‌هایِ بالایی‌ات آمده

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵ , ۱۶:۵۱

و سبیل‌هایی که تا پایینِ لب‌های بالایی‌ات آمده

Instagramت را باز کردم. از همان عکس سیاه وسفیدت، البته 90درصد عکس‌هایت سیاه و سفیدند، که سیگار روی لب‌هایت هست و مثل همیشه کلاه‌آفتابیَت روی سرت و اخم هم کرده‌ای اسکرین‌شات گرفتم. دو روزی‌ست که شده صفحه زمینه گوشی. هربار که قفل گوشی را باز می‌کنم دیدنت خوشحالم می‌کند (یادم می‌رود که آنجا هستی و انتظار ندارم که ببینمت). می‌شود برای چشم‌هایت مُرد! و من می‌توانم تمام روز صفحه‌ی گوشی را ببوسم!


پ.ن: دومین پست امروز. پست قبلی؛ تماشا می‌کنم که زمستان می‌رود

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵ , ۱۶:۳۲

تماشا می‌کنم که زمستان می‌رود

زمستان تا ساعاتی دیگر می‌رود و من دلم برای روزهایی که فقط کلاه بافتنی‌ام را سر می‌کنم و قدم می‌زنم تنگ خواهد شد. برای روزهایی که نیاز نیست شال یا مقعنه سَرَم کنم و آنچنان خبری از حجابِ اجباریِ اسلامی نیست. دلم تنگ خواهد شد حتی اگر پسرهای نوجوانِ تُخسِ کنارِ گیم‌نت یا مردم با دیدنم خیال کنند و شرط ببندند که من ترنس هستم! یا با طعنه در خیابان بپرسند "ببخشید خانم شما خارجی هستی؟!!" دلم برایش با وجودِ تمام سردردهایی که برایم آورده بود تنگ خواهد شد.


پ.ن: عکس‌های مرتبط با موضوع ---> 1 و 2

پ.ن2: بعد از کوتاه کردن و به خصوص بنفش‌رنگ کردن موهایم که عده‌ای خیال کردند لزبین هستم. ترنس هم که شدم! یک‌تنه خانواده‌ی LGBT را پوشش دادم!!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵ , ۱۱:۵۴

تو دوست‌داشتنی‌ترین «میم» من هستی

دیدمت! بعد از یه سال و 3 روز دیدمت! ما پارسال روز 4شنبه‌سوری رو با هم بودیم. پسر اون بهترین چهارشنبه‌سوری زندگیم تا به الان بوده! دیدمت ولی تو منو ندیدی. پشت فرمون بودی. تنها توی ماشین شاسی‌بلند سفیدی که به گمونم واسه مامانته. همون ژست همیشگی رو داشتی. اونقدر از دیدن چهره‌ت شوکه شده بودم که حتی متوجه نشدم لباست چه رنگی بود. فقط داشتم نگاهت می‌کردم چون می‌خواستم مطمئن شم که خودتی! اما خب کلاه آفتابیت سرت نبود. هرموقع که میام خیابون گلسار ته دلم برا خودم امیدوارم که ببینمت. آخه خونه‌تون همون نزدیکیاست. اما آخه توی خیابون لاهیجان دیدمت، سمت خونه‌ی ما! توی ترافیک. اینجا چیکار می‌کردی؟!!! من دیدمت و می‌تونستم دو دستی شونه‌های هرکی که نزدیکم هست رو بگیرم و از خوشحالی جیغ بزنم که "دیدمش! «میم» رو دیدم! وااای! «میم»!!!" و درسته! من نمی‌تونستم بیام بگم که دوسِت دارم... تو اون طرف خیابون بودی، توی ماشینت. من این طرف با دستِ پر از خرید همراه بابام، توی این ماشینایی که نه اتوبوسه نه مینی‌بوس. آخه روزای آخر عید که تاکسی گیر نمیاد. البته خب اینا که دلیل من نیستن. هیچ‌وقت نگفتم چقــــَـــدر دلم تو رو می‌خواد چون یه دلیلی وجود داره که نمی‌تونم توی رابطه باشم. من تو رو اونقدری می‌خوام که وقتی توی خواب دیدم که نزدیک‌ترین به من هستی و داریم سکس می‌کنیم اونقدر خوشحال شدم که از خواب بیدار شدم!! و فقط لعنت می‌فرستادم که این چه موقعِ عوض کردنِ جهت سرم بود!!!!!
دیدمت و شاید فقط 3 ثانیه دیدمت و من چرا زودتر سرم رو برنگردوندم سمت چپ!! البته اون جوری که من بهت زل زده بودم همون بهتر که طولانی‌تر نبود درغیر این صورت حتمن متوجه نگاه عمیق من میشدی!

تا همین نیم ساعت پیش چقدر خوشحال بودم و چقدر بغض داشتم. چقدر دلم گریه می‌خواست؛ هم از خوشحالی دیدنت، هم بابتِ این زندگی مزخرف که منو به جایی رسونده که نمی‌تونم با هیچ پسری باشم. من بغضم ترکید و همینطور که اشک می‌ریختم بهت قول می‌دادم که همه کاری می‌کنم تا خوب بشم. من واسه تو همه کاری می‌کنم، عزیزم.


پ.ن: هایده - گلواژه در حال پخش شدنه...

پ.ن2: دیشب از فرط سردرد ننوشتم اینا رو.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵ , ۱۳:۱۵
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!
پیوندهای روزانه