خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ محلی برای تخلیه‌ی خشم، چسناله و اعتراض.

+++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.

آخرین نظرات

وبلاگ را که باز می‌کنم با نظرات بعضی آدم‌ها آسیب می‌بینم. دیرکت اینستا را که نگاه می‌کنم، با پیام‌های غریبه و آشنا آسیب می‌بینم. این روزها خیلی از سمت شبکه‌های اجتماعی آسیب می‌بینم. از طرفی احتیاج به آرامش دارم و از طرفی دیگر نیاز به صحبت کردن با آدم‌ها. دلتنگ طبیعت هستم و سرماخوردگی این هفته باعث شد تا در خانه بمانم. دیروز به زحمت خودم را جمع و جور کردم و رفتم میوه و نان خریدم. خودم را بسته‌ام به مایعات گرم. مادرم و همسرش دیشب رسیدند و من روی تخت خوابم برده بود. هر دویشان کلافه‌ام می‌کنند. پدرم و همسرش هم همینطور. با برادرم خیلی راحت‌تر می‌توانم زندگی کنم. هر بار که می‌خواهم چیزی از او بنویسم بغض می‌کنم. دلم زود به زود برای خودش و شیطنت‌هایش تنگ می‌شود. چند شب پیش که مهمانشان بودم بدون اینکه از او بخواهم برایم از ماجراهای کوهنوردی‌اش با گروه گفت. روز قبلش برایم عکس یکی از طبقات کتابخانه را فرستاد که قبلا جای لوازم هنری من بود و حالا پاکت‌های سیگار و فهندک‌هایی که هدیه گرفته را در آن چیده است.
نیم ساعت پیش کمی سردرد داشتم. می‌خواستم از مادرم و اتفاقاتی که افتاده بنویسم اما خسته‌ام. هنوز از مهدیه‌ی عزیزم و تبریز ننوشته‌ام. دوست پدرم، حمید، را هم بالاخره دیدم و ماجراهای زیادی از لندن برایمان تعریف کرد و سوغاتی‌هایمان را نیز آورد.
شده‌ایم یک مشت آدم که همدیگر را قضاوت می‌کنیم. من شما را قضاوت می‌کنم و شما مرا قضاوت می‌کنید. باید گوشه‌ی وبلاگم بنویسم که اینجا محل غر زدن، چسناله و اعتراض است. پانکِ درونِ من هرگز آرام نخواهد گرفت حتی اگز لباس تنم رنگارنگ باشد. شما دوستانِ گرامی هم برای خواندن مطالب رنگارنگ و یونیکورنی می‌توانید به وبلاگ‌های دیگر مراجعه کنید. اینجا خانه‌ی من است و محل اصلی پانک‌بازی‌هایم. من رنگین‌کمان بالا نمی‌آورم و پشمکِ رنگی نمی‌رینم. دیوانگیِ من در عنوانِ وبلاگم هم پیداست. آن را کوبیده‌ام سر درِ خانه‌ام. لطفا دقت کنید و سپس وارد شوید.

از هر گوشه‌ی خانه‌ی مادرم ممکن است لباس و پارچه و غذا پیدا کنید! امروز لباس‌هایِ قدیمیِ زمانِ مجردی و نو عروس بودنش را پیدا کردیم! این بافت که پیدا کردم از همان‌هایی‌ست که مدت‌ها دنبالش می‌گردم.

• عالیس •
۲۳ آبان ۹۸ ، ۲۰:۰۱ ۰ نظر

به دستور پزشک شروع کرده‌ام به خوردن قرص ال‌دی. پلی‌گیستیکِ تخمدان ول‌کن نیست و تنها راهش همین است. از دیروز غمگین و عصبی‌ام؛ نمی‌دانم به خاطر پریود است یا تاثیر قرص‌های جدید. امروز چند بار بغض کردم. با این حال باید به دیدن خانواده و دوست پدرم که از لندن آمده هم بروم. دلم دویدن می‌خواد؛ بدون حجاب، بدون نگاه‌های مردم و متلک‌هایشان. برای چه در این کشور مانده‌ای عالیس؟ برایت ریده‌اند؟؟

 

 

پ.ن: دومین پست امروز. قبلی؛ نه، نداشت

• عالیس •
۲۱ آبان ۹۸ ، ۱۵:۳۱ ۲ نظر

ذهنم اصرار دارد به نتایجی تکراری برسد و آن نتایج را پرت کند توی صورتم؛ «بیا! دیدی دوستت نداشت؟!» و حتی از خودم نمی‌پرسم که مگر من چه کم دارم؟ و مگر من دوست داشتنی نیستم؟ نه! این‌ها را نمی‌پرسم چون می‌دانم که دوست‌داشتنی هستم و می‌دانم که لیاقتش، احمق‌هایی شبیه خودش هستند. مازوخیزم است دیگر! همه‌ی این‌ها را می‌دانم و وادارم می‌کند که تکرار کنم «دوستت نداشت. دوستت نداشت. فقط تو رو دوست نداشت.»

 

 

پ.ن: هرگز کامنت‌ها، چه خصوصی و چه عمومی، را به عینه داخل متن‌هایم ننوشتم ولی دیروز این کار را انجام دادم. این روزها خسته و آشفته‌ام. توصیفی که همیشه از خودم زیاد شنیده‌ام این بوده که «چقدر بی‌اعصابی!» که البته تایید می‌کنم. من بی‌اعصاب و پرخاشگرم. ولی شمایی که نسبت به من در خانواده‌ی آرامتر و لطیف‌تری بزرگ شده‌اید، آیا کسی مجبورتان کرده با من معاشرت کنید یا نوشته‌هایم را دنبال کنید؟ نکند شما هم مثل من مازوخیزم دارید؟ بنده به بی‌اعصاب بودنم افتخار نمی‌کنم چون اصلا افتخار ندارد. از دیگران هم برای «درک کردن» قطع امید کرده‌ام. شما نمی‌دانید من در زمینه‌ی با اعصاب شدن چقدر پیشرفت داشته‌ام، همانطور که من درباره‌ی پختگی شخصیت شما نمی‌دانم. گفتید که مقدار زیادی خشم، عقده، چسناله و اعتراض در نوشته‌هایم هست. بابت دقتی که به خرج می‌دهید ممنونم. باید بگویم که «شوآف» را از قلم انداختید. من به میزان زیادی خودم و زندگی‌ام را به نمایش می‌گذارم. خودشیفته هم هستم. انشاعلاح که خودتان و نوشته‌هایتان را نیز همینقدر خوب ارزیابی می‌کنید و می‌شناسید. می‌خواهم که نگاهی از بالا به پایین به خیلی‌ها داشته باشم؛ من بی‌اعصابم ولی مثل شما خودم را سانسور نمی‌کنم. خیلی‌هایتان از فهمیدن احساسات‌تان و نوشتن یک خط درباره‌ی آن عاجز هستید. جرئت آپلود کردن هیچ عکسی از خودتان را ندارید. می‌ترسید که از خودتان و زندگی شخصی‌تان بنویسید. ولی من نه!
چند ماهی‌ست که کمتر با آدم‌ها حرف می‌زنم. دیرکت‌های اینستگرم را به زحمت جواب می‌دهم. مدتی‌ست در این فکرم که کامنت‌های وبلاگ را ببندم و برای مدتی خودم را راحت کنم. هنوز از انجامش مطمئن نیستم. حس خفگی دارم و برای نجات خودم دست و پا می‌زنم.

• عالیس •
۲۱ آبان ۹۸ ، ۱۰:۴۲ ۳ نظر

هنوز حس ثابتی نسبت به سیگار ندارم. حالا که آن را به درست‌ترین حالتش می‌کشم گیج و منگ می‌شوم. علی می‌گوید «اینطوری بگم بهت: ما سیگار رو واسه سرگیجه‌ش می‌کشیم!» ولی سرگیجه و سست شدن چیزی نیست که من دنبالش باشم. برای سردردهایم 8 سال تحت درمان بودم. اتاق تاریک، دستمال، تنهایی، درد، درد و باز هم درد. گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر آن روزها ورزش نمی‌کردم از پا درمی‌آمدم و امروز باید خیلی فرسوده‌تر می‌بودم. من چیزی که برایم لذت نداشته باشد و با خودش درد بیاورد را می‌گذارم کنار. خواه آدم باشد، خواه سیگار و خواه چیپس.

 

 

پ.ن: دومین پست امشب. قبلی؛ عالیس برمی‌گردد.

• عالیس •
۲۰ آبان ۹۸ ، ۲۱:۲۷ ۵ نظر

دیروز صبح رسیدم رشت. پاهایم به مدت 9 ساعت داخل کفش کوهنوردی بود و ورم کرده بود. برخلاف همیشه ترجیح دادم که کغشم را درنیاورم چون شب را داخل جاده بودیم و وقتی که نگه می‌داشت، وقت برای بستن بندهایم نداشتم. 6 روز بود که توی وبلاگم چیزی ننوشته بودم. یکی آمده کامنت گذاشته «چرا اصرار داری معصومیت از دست رفته‌ت رو جار بزنی؟» پاسخ بنده این است: «چرا سر مبارکتون رو از ماتحت امثال من که شبیه شما نیستیم نمی‌کشید بیرون؟؟ چرا خیال می‌کنید باید به شما مغز فندقی‌هایِ عقب‌افتاده جواب پس بدم؟؟»
وقتی که نبودم مادرم مهمان دعوت کرده بود. جای وسایل را عوض کرده. کلاه و کیف و قوطی جلبکم زیر رختخواب‌ها در حال له شدن بودند. باز هم این زن به خاطر اینکه خانه‌اش تمیز و مرتب به نظر برسد اضطراب داشته و من، احساساتم و وسایلم را نادیده گرفته. پریودم و از دیدن وسایلم در چنین شرایطی بغض کردم. یک سری کامنت‌های دیگری هم گذاشتید که بعد از خواندنشان نفس عمیق کشیدم، صفحه را بستم و ترجیح دادم که از مسافرتم لذت ببرم.

• عالیس •
۲۰ آبان ۹۸ ، ۲۰:۲۱ ۲ نظر

به شلوار جدیدم که مردانه است سلام کنید! در قسمت جلو فضای کافی دارم و جیب‌هایش بزرگ است. می‌دانید چرا جیب لباس‌های زنانه کوچک است؟ که مجبور شوند پول خرج کنند و کیف بخرند! با کیف، آزادی عمل کمتری دارند و دفاع کردن از خودشان دشوار می‌شود.

 

 

پ.ن: چهارمین پست امروز. خوشحال می‌شوم که قبلی‌ها را هم ببینید. من توی اتوبوسم. می‌روم تبریز دیدن مهدیه‌ی عزیزم.

• عالیس •
۱۴ آبان ۹۸ ، ۲۱:۴۰ ۴ نظر

عادت دارد که مرا «دکتر عالیس» صدا بزند. چرا؟ نمی‌دانم! شماره‌ی ایرانسلش را هیچوقت ذخیره نکردم. برایم مهم نبود. شماره‌ای ناشناس تماس گرفت. خودش بود. از شنیدن صدایش شوکه شدم و خودش متوجه این موضوع شد. برایم عجیب بود که بعد از آن قضیه بدون اینکه حرفی زده باشد یا عذرخواهی کند تماس گرفته و طوری حرف می‌زند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! البته برای او که اتفاقی نیفتاد! من بودم که در معرض آزار جنسی قرار گرفته بودم. با وقاحت دعوتم کرد به خانه‌اش!
+ امروز بلیت دارم برا تبریز. ولی در کل فکر نمی‌کنم که دیگه بخوام بیام اونجا.
- آها. فکر نمی‌کنی که دیگه بخوای بیای اینجا. باشه. هر طور که مایلی.
بار آخر از من پرسیده بود «کدوم اخلاق‌هام رو دوست نداری؟ بگو بهم، خب تغییر می‌کنم!» نپذیرفتم. حتی عنوان هم نکردم. تغییر کردن برای دیگران و به خاطر دیگران، دروغی بزرگ بیش نیست. حتی اگر یک درصد هم تغییر کند، من دلم نمی‌خواهد که آن آدمی باشم که عمرش را می‌گذارد تا شاید تغییر کردنش را ببیند! کره‌ی زمین 8 میلیارد جمعیت دارد. آدم قحطی که نیست!

 

 

پ.ن1: مطلب مرتبط با موضوع -> آیا واقعا نیاز است که مثل انسان صحبت کنیم؟

پ.ن2: سومین پست امروز. قبلی؛ چگونه کاری کنیم که دیگران از شعور ما قطع امید کنند!

• عالیس •
۱۴ آبان ۹۸ ، ۱۶:۳۲ ۳ نظر