خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.

آخرین نظرات
  • ۲ ارديبهشت ۹۷، ۱۸:۴۰ - مسافر قلم
    ای کاش
پیوندهای روزانه

گاهی اوقات دو ساعت است که خوابش برده ولی صدای موسیقی سنتی و کلاسیک را می‌شنوم که از موبایلش درحال پخش شدن است. لبخند می‌زنم. حس غریبی است که من هم دختر همین پدر هستم.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۱
  • • عالمه •

چند متری جلوتر از من ایستاده بودند. در دستش تسبیح داشت. یخم شد و گونه‌ی دخترک را بوسید. دخترک هم گونه‌ی پدرش را. خداحافظی کردند و دخترک با مقنعه‌ی سفید به سمت درب مدرسه رفت.

  • ۱ نظر
  • ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۳۱
  • • عالمه •

همین دیشب بود که بار هم نسبت به خودم و دست‌سازهایم و همه‌چیز حس بدی داشتم. با خودم می‌گفتم «تو هم خودت رو مسخره کردی با این چیزا!!». امروز بسته‌ی سفارش آنلاینم به دستم رسید و حسابی ذوق‌مرگ شدم. بسته را که باز کردم و چوکرهایم را امتحان کردم متوجه شدم که علیرغم اینکه سایز دور گردنم را داده بودم، بدون اینکه خودش بخواهد، و برایش توضیح داده بودم که سفارش‌های من را کوچکتر از سایز استاندار بسازد اما هیچ توجهی نکرده و 2تا از کارها کمی برایم گشاد هستند و آن 2تای دیگر به گردنم زار می‌زنند. اینجا بود که با خودم گفتم می‌توانم بگویم که سازنده و فروشنده‌ی نسبتن خوبی هستم.

  • ۲ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۳۰
  • • عالمه •

زندگی تصادفی بیش نیست. من به کوه نمی‌روم. شرایط تعطیلی آخر هفته با دوستان جور نمی‌شود و عمه و عمو بعد از مدت‌ها قرار است که مهمان ما شوند. به آرایشگاه می‌روم. مشتری‌ام زمان دریافت سفارشش را به تاخیر می‌اندازد. پدر تصمیم می‌گیرد که میز عسلی بخرد. تماس می‌گیرد و من علیرغم اینکه قرار است خانه و اتاقم را تمیز کنم قبول می‌کنم که تا آن سر شهر بروم و با هم خرید کنیم. به شهرداری که می‌رسم خیلی تصادفی موقع قدم زدن صدای موزیکم زیاد نیست، و بنگ!!! «چطوری عالمه؟!» صدای میم بود! محبوب دوست‌داشتنی‌ام که دو سال در وبلاگم برایش نوشتم. این بار استرس نداشتم و خنگ به نظر نرسیدم! یک مکالمه‌ی کاملن رضایت‌بخش. وقتی که خداحافظی کردیم همه‌چیز برایم مثل یک رویا به نظر می‌رسید! به این فکر می‌کردم که اگر از من بدش می‌آمد که وقتی سرم پایین بود و درگیر باز کردن گره‌ی هنس‌فری از گره‌ی بند کتم بودم جلو نمی‌آمد و سلام نمی‌گفت!! -من تحت هر شرایطی این حس را دارم که مخاطبم از من خوشش نمی‌آید. من با این حس بزرگ شدم و سال‌هاست که با این حس زندگی می‌کنم- و یا مرا به کنسرتش دعوت نمی‌کرد. بعد هی توی دلم قند آب می‌شد و هی توی دلم می‌گفتم «ای جان! میم!!» زندگی تصادفی بیش نیست.


پ.ن: پنجشنبه.

  • ۰ نظر
  • ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۲
  • • عالمه •

مثل آدم‌های سیگاری روزی چندبار عود روشن می‌کنم. تنهایی‌ام را کوچک‌تر جلوه می‌دهد.

  • ۲ نظر
  • ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۱۴
  • • عالمه •

من از ساعت 12 ظهر می‌ترسم! ساعت 12 ظهر که می‌رسد یعنی نصف روز گذشته! ساعت 12 ظهر به یادم می‌آورد که چقدر کارِ انجام نداده در دنیا دارم و عمر ما چه سریع می‌گذرد. ساعت 12 ظهر یعنی حالا دیگر برای انجام دادن هر کاری دیر شده، خیلی دیر. باید سحرخیز می‌بودی.

  • ۶ نظر
  • ۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۵۰
  • • عالمه •

به نظرم هرکسی باید همچون فیلم The Dreamers, 2003 آدم‌های نزدیکی را در زندگی داشته باشد که برهنه با هم درون وان حمام بنشینند و برهنه کنار هم مسواک بزنند و برهنه کنار هم بخوابند. به ما که از همان اول گفتند عیب است و کسی نباید بدنت را ببیند و از همان بچگی حتی موهایمان را هم پوشاندند و همین شد که با بدن خودمان هم غریبه شدیم و دوستش نداشتیم. گاهی دلم می‌خواهد سرپرست کودکی باشم و دنیایی را برایش بسازم که هیچوقت نداشتم. دنیایی فارغ از مرزبندی‌ها، فارغ از محدودیت‌ها و فارغ از خرافات مردم.

  • ۲ نظر
  • ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۵۸
  • • عالمه •

من هم دوست دارم کارهایی را با من کنی که انسان را از بهشت می‌راند ولی ایکاش کمی، فقط کمی، برایت اهمیت داشتم تا می‌شد جام با تو بودن را سر بکشم.

پ.ن: و می‌دانم که روزی به جایی می‌رسم که تو ایستاده‌ای، مثل قبل. غم‌انگیز است.

  • ۲ نظر
  • ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۴
  • • عالمه •

مشکلِ یواشکی دوست داشتنِ آدم‌ها این هست که وقتی به من توجه نمی‌کنند غمگین می‌شوم، از خودم دلسرد می‌شوم، حس می‌کنم که دوست‌داشتنی نیستم و بی‌ارزشم. به عبارتی حالم از خودم بهم می‌خورد. هزاران بار به خودم گفتم که رفتار بقیه ملاک ارزش‌گذاری و دوست داشتن نیست اما توی مغزم فرو نمی‌رود که نمی‌رود.


پ.ن: دومین پست امروز. مطلب قبلی؛ نمی‌خواهم هیولا باشم

  • ۳ نظر
  • ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۰۰
  • • عالمه •

خسته می‌شوم از خودم و زندگی وقتی که می‌بینم خلق و خویم شبیه والدینم شده. غمگین می‌شوم.

  • ۲ نظر
  • ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۷
  • • عالمه •