و چاک دهن من هم باز می‌شود

- خب تعریف کن. این مدت که نبودم چه‌خبرا؟ چیکارا کردی؟
+ هیچی. به‌گا رفتم.
- قشنگ معلومه از ته دلت گفتی. چون هیچ‌وقت اینطوری حرف نمی‌زدی!
+ زندگی سخته...


پ.ن: جا مانده از 1 ماه پیش.

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲ اسفند ۹۵ , ۱۳:۵۶

به دنیای بزرگ‌ترها خوش آمدی!

وقتی که زمستان فرا رسید. وقتی که برف بارید. وقتی که خیلی برف بارید. وقتی که آسمان 30 ساعت بدون حتی یک پلک زدن بارید و ارتفاعِ برفِ باریده به 80 سانتی‌متر رسید. وقتی که دیگر دغدغه‌ی برف‌بازی و خراب شدن آدم برفی‌ات را نداری. وقتی پابه‌پای اهالی کوچه، با پارو و بیل گرفته تا خاک‌انداز و سینی، راهِ کوچه را باز می‌کنی، نگران قطع شدن برق و گذراندن ثانیه‌هایِ بدون آب هستی، نگرانِ سقف شیروانی که باید پارو شود یا نه؟ تحمل این همه وزن را دارد یا نه؟ تو دیگر آن آدم قبل نیستی.


پ.ن: سومین پست امروز. پست قبلی؛ دنیا به Joeهای بیشتری نیاز دارد

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵ , ۱۳:۵۱

دنیا به Joeهای بیشتری نیاز دارد

هر دختری باید یک Joe Tribbiani در زندگی‌اش داشته باشد. یک دوست مثل جُویی. که وقتی فهمید کسی برای روز ولنتاین دعوتت نکرده خودش دست‌به‌کار شود. که خودش دعوتت کند، قبل از قرار برایت گل بخرد و نگذارد تنها خانه باشی و به تنهایی‌ات فکر کنی.
جُویی می‌توانست خودش Date داشته باشد و شب هم سکس. دنیا باید Joeهایی بیشتری داشته باشد.


پ.ن: پستِ جا مانده از 14 فِبریه.

پ.ن2: نام‌برده شخصیتی از سریال Friends است.

پ.ن3: دومین پست امروز. پست قبلی؛ دنیای بی‌پایان حماقت‌ها

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵ , ۱۲:۴۳

دنیای بی‌پایان حماقت‌ها

از مزخرف‌ترین سوال‌های درون تخت؛ "پوست خودت اینقدر لطیفه یا با کِرِم و لوسیون نرمه؟" مث این می‌مونه که بپرسید موهای خودت اینقدر تمیزه یا با شامپو می‌شوری؟! اینجا به‌جای لبخند زدن، جواب دادن، تعجب کردن یا هر کار دیگه‌ای، باید لباس خود را به تن کرده و از محل خارج شوید.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱ اسفند ۹۵ , ۰۱:۱۲

لذت خودکاری

بعضی خودکارها آن‌قدر حس خوبی دارند و دوست‌داشتنی هستند که دلم می‌خواهد دوباره دانش‌آموز شوم! دوباره دانشجو شوم و جزوه بنویسم!


پ.ن: دومین پست امروز. پست قبلی؛ اگر روزی خواستید بچه‌دار شوید...

  • • عالمه •
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵ , ۲۱:۰۳

اگر روزی خواستید بچه‌دار شوید...

موهای بلند خرمایی. دختری نوجوان. اهل تهران. مادرش امریکا زندگی می‌کند. ساعت 12 شب زنگ زد به پدرش تا بیاید دنبالش که هم غذا بخرد هم برای خودش و ما مسواک. یک ساعت بعد با دست پر برگشت. با لهجه‌ی غلیظ تهرونی؛ "رفتیم فروشگاه. فروشنده به بابام گفت حاجی خوب به دخترت میر‌سیا! بابامم برگشت بهش گفت حاجی هفت جد و آبادته! حاجیا همه دزدن! بعد خودتم میگی که دختـَــــر! دختر تنها کسی‌ـه که در رو واست باز می‌کنه." چشم‌هایش شادی و رضایت را داد می‌زدند. خوشحال بودم که چنین حسی را در دنیا، حتی به‌جای من، تجربه می‌کند. لبخند زدم و گفتم "ای‌جان! مرسی بابا!"


پ.ن: دلم می‌خواهد تا ابد چیزی تایپ نکنم و پست قبلی برای همیشه اولین پست و آخرین ستاره‌ی خاموش وبلاگم بماند! اما چه‌کنم که ناگفته‌ها زیادند و حرف‌ها بسیار.
پست قبلی؛ حالا هروقت که بخواهم تو را می‌بینم

  • • عالمه •
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵ , ۲۰:۴۲

حالا هروقت که بخواهم تو را می‌بینم

حالا علاوه بر آن 16 ثانیه، من 4 دقیقه و 36 ثانیه از تو دارم. مثل همیشه کلاه‌آفتابی‌ بر سر داری. شلوارکی که تا پایین زانوهایت آمده و عضلات ساق‌‌هایت که وقتی پدال می‌زنی نمی‌توان از آن‌ها چشم برداشت. همه‌ی جزییاتی که می‌بینم، از انگشت‌های دستت گرفته که درامز میزنی تا جوراب و کتانی‌ِ تا مچ پاهایت، دکور اتاقت و طوری که کلاه‌هایت را روی دیوار آویزان کرده‌ای، همه و همه باعث می‌شوند بی‌حرکت فقط تماشایت کنم و درحالی‌که مثل همیشه پشت انگشت‌هایم را به لب‌هایم تکیه داده‌ام لبخند بزنم، قلبم تند بزند و هی برایت بمیرم.


پ.ن: سومین پست امروز. پست قبلی؛ دیوانه کیست؟

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵ , ۲۳:۲۸

دیوانه کیست؟

میگویند آنقدر شیشه کشید تا به این حال و روز افتاد. کمتر کسی در رشت است که او را نشناسد. مردِ خیلی جوان، شاید 27 ساله‌ایست، که تمامِ روز کارش این شده که کلّ رشت را پیاده قدم بزند. از میدان ورودی شهر گرفته تا میدان اصلی شهر. تمام روز را با خودش صحبت می‌کند. - اولین باری را یادم می‌آید که از باشگاه برمیگشتم و یک روز سرد و آفتابی بود. می‌خواستم از عابربانک پول بردارم. از کنارم رد شد و همان‌طور که با خودش حرف می‌زد با دیدن من گفت: "آره آره، اینم ورزشکار محله‌مونه". - هر از گاهی کسی پیدا می‌شود که او را ببرد سلمانی و ریشش را از ته بزند. معمولا موهای فرفری‌اش پف کرده و کمی بلند است. برای پرنده‌ها گندم میخرد و به آن‌ها غذا می‌دهد. هر وقت که خسته شد هرجا که بخواهد می‌نشیند. با لباسِ راحتی خانه در خیابان قدم می‌زند. واقعا او دیوانه است یا ما دیوانه‌ایم؟!


پ.ن: دومین پست امروز. پست قبلی؛ واقعا کجاست!

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵ , ۱۲:۲۵

واقعا کجاست!

- ببخشید آقا من همینجا پیاده میشم. کیف پولم رو جا گذاشتم.
+ (1000 تومن از پول‌هایش برمیدارد) بیا برو اون طرف خیابون یه تاکسی بگیر برگرد.
- دسِتون درد نکنه. میرم خونه پول برمیدارم.
+ بگیرش، پیاده نرو.
- نه آقا خیلی ممنون.

روزِ قبل خراب شدن پمپ و قطعی آب. صبح، جا گذاشتن کلید و رفتن تا محل کار پدر. حالا هم جا گذاشتن کیف پول. این حواس لعنتی کجاست؟


پ.ن: تا آدم‌های خوب هستند، امید هم هست.

پ.ن2: چهارشنبه. 27 بهمن.

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵ , ۱۲:۰۱

سیب‌زمینی مقدس است!

- چرا کشتیش؟
+ "سیب‌زمینی‌ها رو می‌سوزوند آقای قاضی."

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵ , ۰۹:۴۳
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!
پیوندهای روزانه