کمی رنگ بر روی زندگی

نوشتنی‌های زیادی دارم. ای‌کاش وقتی لنگرود می‌رفتم لپ‌تاپم را می‌بردم چون بعد از جشن عقد مجتبی لبریز از احساس بودم و نتوانستم واژه‌هایم را ثبت کنم.

یادتان هست که نوشته بودم می‌خوام سفر کنم؟ بالاخره آن روز موعود فرا می‌رسد و من فردا عازم اولین هیچهایک زندگی‌ام می‌شوم! قول می‌دهم وقتی برگشتم حسابی بنویسم!

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶ , ۱۵:۴۵

حمام سیاه

پشتم را گرفته بودم زیر دوش آب خیلی گرم و به مسیری که آب از روی کاشی ها میگذشت و به چاه میرسید نگاه میکردم؛ در لحظه به این فکر میکردم که من در این دنیا چه غلطی میکنم و تحمل زندگی با این حجم از استرس چقدر سخت شده. چرا باید داىم در حال تلاش کردن باشیم تا بهتر شویم و وقتی دست از تلاش میکشیم چرا دیگر مثل قبل در نوک قله ی افتخار(!) نیستیم. پنج سال، با وجود چند وقفه، بدنسازی کار کردم؛ زمین خوردم و بلند شدم. اما حالا چند هفته ای است که دلزده هستم و خانه نشین. با چشمانم میبینم که آن 10کیلو که با زحمت برای به دست آوردنش تلاش کردم ذره ذره از بین میرود. من ذره ذره آب میشوم و ضعیف تر. نارضایتی از چشمانم و زیر چشمانم پیداست. احساس پوچی می آید و میرود و همچون ماری بزرگ و سیاه خودش را دور من میپیچد و قصد دارد مرا طعمه ی خودش کند.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶ , ۱۹:۳۰

چه کسی می‌داند!

شاید اگر شمارش سال و ماه و هفته نبود زندگی اینقدر تکراری نبود و به اسامی روزهای هفته لعنت نمی‌فرستادیم!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱۵ بهمن ۹۶ , ۰۱:۳۴

عکسش را دیدم

دلیل این احساسات متناقض در آن واحد را درک نمی‌کنم!!! دلیل این که چرا منطق و احساسم در آن واحد فعال هستند و به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسم!!


پ.ن: !?Could you stop being such a baby

  • • عالمه •
  • شنبه ۱۴ بهمن ۹۶ , ۰۳:۱۳

مه آلود

شاید روزی، جایی بخوانند که دختری کنج اتاقش در سکوت اشک می‌ریخت، چون ورزش را با خواسته ی خودش کنار گذاشت. چون دیگر از ورزش کردن لذت نمی‌برد. چون انگار به انتهای جاده‌ی سیاه رسیده بود.

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۵ بهمن ۹۶ , ۰۱:۴۷

یک جمله

من هیچ‌وقت دوست صمیمی کسی نبودم.


پ.ن: دومین مطلب در 24ساعت گذشته. پست قبلی؛ تو چطوری؟

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶ , ۲۳:۱۱

تو چطوری؟

در زندگی همیشه می‌توانیم تصمیم بگیریم که چطور آدمی باشیم. می‌توانیم آن آقای دوچرخه‌سواری باشیم که آرام رکاب می‌زد و با دیدن من بر روی دوچرخه لبخند زد و با دستش برایم لایک فرستاد. یا می‌توانیم آن مردهایی باشیم که که وقتی با دوچرخه از کنارشان رد می‌شوم به تمسخر از کناردستی‌شان می‌پرسند «این الان دختره یا پسر؟!!»

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶ , ۱۳:۰۴

هزارتوی خواب

گاهی موضوع خواب‌هایم هم تکراری می‌شود. گاهی اوقات مهدی، گاهی اوقات «مامان‌بزرگ آبچالکی». وقتی 12 ساله بودم پسردایی 13 سالمه‌ام دچار ایست قلبی شد و از بین ما رفت. وقتی 16 سالم بود مادرِ پدرم بر اثر بیماری از بین ما رفت. مادربزرگ با ما مهربان بود، خیلی مهربان. به خصوص که من و برادرم تا زمانی که نفس می‌کشید کوچک‌ترین نوه‌هایش بودیم. اما خب اکثر عروس‌ها و مادرشوهرها رابطه‌ی چندان خوبی با هم ندارند؛ مادرم زیاد از او بد می‌گفت. خیلی دیر فهمیدم که مادربزرگ آن موجود وحشتناکی نیست که من فکرش را می‌کردم. سال‌هاست که خواب می‌بینم یکی از آن‌ها زنده شده. هربار یکی از آن‌ها را در خواب می‌بینم. خواب می‌بینم که از قبر بیرون آوردنشان و هیچ‌وقت نمرده بودند. معمولن ظاهر رنجور و غمگینی دارند. لباس‌های خاکی و پاره به تن دارند. یک بار مهدی را دیدم که گوشه‌ی سرش علامت گاززدگی داشت، مثل میوه‌ای که بخشی از آن جدا شده. آخرین بار که دیدمش از قبر بیرون آوردنش و در کما بود. زندگی نباتی داشت. پسردایی و مادربزرگم توی خوابم مریض می‌شوند. گاهی چند کلمه حرف می‌زنند و گاهی دیالوگ داریم با هم. آخرِ خوابم دوباره می‌میرند. از خواب بیدار می‌شوم و به این سریال تکراری فکر می‌کنم.


پ.ن: ...Hallatar - Dreams Burn Down is playing

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶ , ۲۰:۰۶

آتش بلعیدشان و دریا آن‌ها را به آغوش گرفت

آمدم مثل همیشه از روزمرگی‌هایم بنویسم که خبر غرق شدن نفتکش سانچی مات و مبهوتم کرد! تاسف‌برانگیز است که برای حل شدن فاجعه تنها کاری که می‌کنیم دراز کردن دست‌هایمان به سوی آسمان است! غم‌انگیز است که در این دنیا جان آدمی پشیزی هم اهمیت ندارد! باید خون گریست که ما از محنت دیگران بی‌غمیم! ما کبک‌هایی هستیم که عمری آگاهانه سرمان را زیر برف فرو برده‌ایم.


پ.ن: وقت آن رسیده که از «مسئولین» به «بی‌مسئولیت‌ها» تغییر نام بدهند.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۴ دی ۹۶ , ۱۳:۳۴

مجتبی

تا چندوقت دیگر مراسم عقد پسرداییِ مورد علاقه‌ام هست و من تنها به این فکر می‌کنم که اگر وقتی 6 روزه بود مادرش از دنیا نرفته بود و پدر درست و حسابی داشت نیازی نبود در سن 22 سالگی ازدواج کند. نگرانم که ازدواج کند و خوشحال نباشد. دلم نمی‌خواهد پنج سال دیگر که می‌بینمش برق از چشمانش رفته باشد و درگیر خریدن پوشک و غذای مکمل بچه باشد و روزمرگی همچون سنگی بزرگ به پاهایش سنگینی کند. دوست دارم که باز هم بخندد -می‌دانم که در سینه غم‌های زیادی دارد- دوست دارم که خوشبخت شود. حالا کار دنیا را چه دیدی! شاید هم ازدواج شروع خوشبختی‌اش باشد.


پ.ن: دومین مطلب در 24 ساعت گذشته. پست قبلی؛ آدمی‌ست دیگر

  • • عالمه •
  • جمعه ۲۲ دی ۹۶ , ۱۳:۳۳
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه