چون آتشنشان شدن از خودگشتگی می‌خواد

ارتش خدامیلیونی داریم. این همه سپاهی و بسیجی داریم. سربازان گمنام امام زمان داریم. هرچی داریم واسه دفاع از کشورمون دربرابر کشورهای دیگه‌ست. هیشکی به این فکر نمی‌کنه که بابا شاید مشکل داخلی هم پیش بیاد. زلزله که بیاد اینا دیگه به دردمون نمی‌خورن! آتیش‌‌سوزی که بشه کاری از دست بچه‌های اطلاعات برنمیاد که!! امکانات می‌خوایم، می‌فهمین؟! پیِ انرژی هسته‌ای هستید و سر همین موضوع داریم سال‌ها تو سر خودمون و کشورای دیگه می‌زنیم اما آتیش‌سوزی که بشه امکاناتمون در حد فلسطینه که توی قرن 21 هنوز با سنگ می‌جنگه!! (مثلا ما نمی‌دونیم کمک‌های غیب الهی از جانب کشورهای دیگه(!؟!) بهشون می‌رسه). با همتونم، با تک‌تکتون! هیچ‌وقت با انشاالله ایشالا گفتن مشکلی حل نشده! خودمون رو گول نزنیم!! اونا که زیر آوار موندن و معلوم نیست توی چه وضعیتین و اصلا زنده‌ن یا نه انسان هستن! می‌فهمین؟! زندگی‌ها داره از دست می‌ره، حالا باز بگیم ایشالا که همکارا بتونن کمک کنن!!! اون همکارای بیچاره روحشون داره از دیدن این فاجعه زخمی و زخمی‌تر میشه. بدون امکانات و تجهیزات پیشرفته ازشون انتظار معجزه که نداریم؟! منم حرفا می‌زنم‌ها! معلومه که انتظار معجزه داریم!! ما هنوز باور داریم که با دعا کردن مشکلات حل میشه. ما همون کشوری هستیم که هنوز آدما به خاطر گازگرفتگی خفه می‌شن و می‌میرن. هنوزم فکر می‌کنیم مشکل کشور زنونه مردونه کردن مدرسه‌ها و لباس پوشیدن زن‌هاست!! و من متاسفم واسه این افکار و مذهبی که فقط به زیر ناف محدود شده. آدمای فداکار دارن با رویاهاشون توی آتیش و زیر خروارها میله و سنگ از بین می‌رن، بعد ما می‌ریم عکس و فیلم می‌گیریم. رو به دوربین لبحند می‌زنیم درحالی‌که ساختمون و آدما و داراییاشون دارن توی آتیش می‌سوزنن. می‌دونین، ما شغل‌هایی داریم تحت عنوان خبرنگار و عکاس. بدونِ تجمعِ احمقانه‌ی ما در اطراف محل حادثه هم قطعا خبر به دنیا مخابره میشه. بیاید بذاریم که راه واسه امدادرسانی ناچیز باز شه. سوختن دیگران توی آتیش، موندن زیر آوار، اعدام و کلا بدبختی دیگران دیدن نداره. متفرق شید! کاش یگان ویژه رو می‌فرستادن که با تهدید و زور (مثل همیشه!) گورمون رو گم می‌کردیم.


پ.ن: دومین پست امروزم بود. پست قبلی.

  • • عالمه •
  • شنبه ۲ بهمن ۹۵ , ۱۳:۱۷

مشکی

مردم ما به دلایل مختلفی لباس مشکی‌رنگ می‌پوشند؛ چون رنگ سنگینیه و جلب توجه نمی‌کنه. چون با هر رنگی سِت می‌شه. چون مشکی رنگ عشقه(!). چون می‌گن یه سبگ زندگیه. ولی یکی مثل مشکی می‌پوشه به خاطر احساسی که این رنگ بهش می‌ده. چون با روحم همرنگه.

  • • عالمه •
  • شنبه ۲ بهمن ۹۵ , ۱۲:۴۴

هیچکس ندید

کوتاه کردن موهایم آنقدرها هم ساده نبود. انجامش دادم و بعد از پایان کار آرایشگر لبخند داشتم. اما هیچکس ندید شب‌هایی را که با موی خیس جلوی آینه ایستاده بودم. شب‌هایی را که موهایم را خشک می‌کردم، شانه می‌زدم و گریه می‌کردم که قرار است تار تارشان را بسپارم به دست قیچی! تصمیم خودم بود. برای کارم دلیل و تئوری داشتم اما نمی‌شد که سوگوار از دست دادن موج‌های دریایم نباشم! ما به هم عادت کرده بودیم.


پ.ن: لینک مرتبط با دلایلم.

پ.ن2: دومین پست امروزم بود. پست قبلی

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵ , ۲۳:۳۶

مخترعان عزیز، صبر کنید! ما جنبه نداریم!!

قدیما توی فیسبوک بودیم، پای کامپیوتر و لپ‌تاپ. عکسا و پستامون متناسب با حالمون بود. گرفته که بودیم یه عکس غمگین می‌ذاشتیم؛ حالا یا هنری، یا از هنرمند محبوب همون دوران مثل اوریل. عکس که عوض می‌کردیم همه باخبر می‌شدن.مجازی بودیم ولی حس و حال همو درک می‌کردیم. اونقدر معرفت داشتیم که یه مسیج بدیم و حال همو بپرسیم. الان همه یا با Telegram مشغولیم یا با Instagram اما خب دیگه کسی نمی‌فهمه غصه داری و یه مرگت هست. حضوری می‌بینن آدمو اما یا نمی‌فهمن چه مرگته یا به خودشون زحمت نمی‌دن بپرسن چون واسشون مهم نیست! داریم راهو اشتباه می‌ریم بچه‌ها...

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵ , ۲۲:۱۳

مرسی انفالو می‌کنید

وقتی هرجایی Unfollowم می‌کنن حقیقتن خوشحال میشم. چون می‌دونم طرف به این درک رسیده که از من و سبک زندگیم خوشش نیومده و دیگه دنبالم نمی‌کنه. خواستم تشکر کنم ازشون.

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ , ۲۳:۲۱

برای انسان‌نماها

روزی که بچه‌تون بهتون گفت «برو بمیر» روزیه که باید بدونید کل زندگی‌تون فقط ریدین و فقط توی مخ پوک خودتون فکر می‌کردین که پدر/مادر هستین! اینو هم بدونید مادر فقط اونی نیست که بچه رو به دنیا میاره و پدر هم فقط اونی نیست که اسپرم میذاره وسط. اگرم هنوز فکر می‌کنید بچه فقط آب و غذا و خونه‌ی گرم می‌خواد باید بگم که شما باید کرم خاکی می‌شدید نه انسان تا سوهان روحی برای اطرافیانتون نمی‌شدید.

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵ , ۲۰:۴۶

زندگی قهوه‌ای و خفه‌کننده شده

این گیج و منگیِ سر و بدنم و همچنین حالت تهوعم رو مدیون حماقت‌های خودم و نوافن هستم.


پ.ن: شماره مطلب؛ 555

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵ , ۲۳:۴۳

به قول داداشم؛ دکوراسیون!

وضعیت خونه‎‌ی ما اینطوریه که شما توی حموم، بالکن، توی هال و پذیرایی، صدالبته اتاق خودم، و خلاصه هرجا که من برم لباس زیر می‌بینید! مهم نیست کجای خونه، مهم اینه آویزشون کنم و خشک بشن!
با کلی خستگی میام خونه و می‌بینم لباسام از رخت‌آویز حموم به رخت‌آویز آپارتمانی انتقال پیدا کردن. یا داداشم از رخت‌آویز آپارتمانی برشون داشته و درست مثل من اونا رو تا کرده و گذاشته توی کشوم. و باید بدونید که حس فوق‌العاده خوبیه!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵ , ۲۳:۲۳

خرمایی‌های کوتاه

مو کوتاه هربار که در آغوش مردی بود عوضِ اینکه احساساتش قلقلک بروند خوابش می‌گرفت! البته نه که واقعا بخوابد، ولی آرام می‌شد. طوری آرام که هیچ‌وقت در زندگی آنقدر آرام نبوده. آنقدر آرام که می‌توانست تا پایان دنیا همان‌جا بماند و از نوازش شدن لذت ببرد. «بغل» را به «مُسکّن» تغییر نام داده بود. دوای دردش بود. مو کوتاه بیشتر اوقات وقتی از بیرون برمی‌گشت خانه و لباس‌هایش را درمی‌آورد، بدنش را پرت می‌کرد روی تخت و درحالی که چشم‌هایش بسته بود و بالش را در بغل داشت آرزو می‌کرد که بالشش تبدیل به مردی می‌شد که موهایش را آرام نوازش می‌کرد. حتی خیالش هم بهترین حس دنیا بود که چشمان مو کوتاه را خمار می‌کرد.


پ.ن: ...Evanescence - Hello is playing

پ.ن2: بخش «ریبلاگ»، در بالای وبلاگم، همچنان اپدیت می‌شود.

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵ , ۲۲:۱۶

فایل‌های بی‌صاحب

به امید روزی که وقتی دارم توی هاردم قدم می‌زنم بدونم چی رو از کجا دانلود کردم و پیشنهاد کی بوده و اصلا کی فرستاده بوده برام!!!

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۵ دی ۹۵ , ۱۳:۰۰
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!