برابری

یه صفحه‌ای رو توی اینستا فالو کردم چند ماه پیش که عکسای جالبی از بدن آدما می‌ذاره. هنری نیستن، کادربندی حرفه‌ای ندارن، ادیت نشدن و رنگ و لعابِ خاصی ندارن اما خوبیش اینه که از بدن مردها هم عکس می‌ذاره. یهو به خودت میای و می‌بینی عه!؟ نواحی بین استخون لگن و پهلوی مردها می‌تونه چقدر جذاب باشه درحالی‌که تو هیچ‌وقت بهش دقت نکرده بودی!
چندوقت پیش توی توییتر یه سری عکسای هنری از یه مدل مرد منتشر شد، که نه تنها هیکلش مانکنی نبود بلکه کمی اضافه‌وزن هم داشت. بدنش پر مو بود. ریش و سبیل داشت و یه عینک با فرم مشکی همرنگ موهاش روی صورتش بود. توی عکسا یا برهنه بود، طوری که اندام خصوصیش دیده نمی‌شد، یا اینکه لباس زیر مردونه تنش بود -با توجه به مردمی که ما داریم قطعن یه عده‌ی خیلی زیادی شروع کردن به مسخره‌بازی- توی عکسا می‌شد هنجارشکنی رو دید که بابا مگه چیه که از دوش گرفتن مردا هم عکس بگیریم؟ مگه حتمن باید زن زیر دوش باشه؟ یا مگه حتمن زن باید روی تخت دراز کشیده باشه، پشت پنجره باشه و به دوردست خیره شه که عکس قشنگ بشه؟! به نظرم همونقدر که به بدن زن‌ اهمیت میدن باید برا بدن مرد هم وقت بذارن.



پ.ن: دومین مطلب امشب. پست قبلی؛ بازی عقربه‌ها

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶ , ۲۳:۳۲

بازی عقربه‌ها

همچنان نظرم اینه که توی 6ماهِ دومِ سال، ساعت رو یه ساعت بِدن جلو که ساعت 5 همه‌جا سیاه نشه و آدم احساس مرگ نکنه!!

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶ , ۲۳:۰۰

بختکِ بیداری

4 سال پیش -بعد از اینکه محسن دیگه منو نخواست و کات کردیم- که دکتر در حضور بابام گفت "اینایی که میگی علائم افسردگیه" نه من این قضیه رو جدی گرفتم، نه بابا. (نه اینکه بخوام بگم این قضیه تقصیر پسراییه که اومدن توی زندگیم و رفتن. اصلن چنین منظوری ندارم. پیش‌زمینه داشتم و یه سری مسایل به این اتفاق سرعت دادن). حتی مشاور بی‌شعورم تشخیص نداد و خیال کرد حالم به خاطر تغییرات هورمونی بعد از عمل ریخته به هم، و من واقعن بعد از عملم ریختم به هم و دیوونگی و تغییراتِ ثانیه‌ایِ هورمون‌هام رو حس کردم. الان نمی‌دونم دقیقن 9 ماه، 1 سال، یا شایدم 2 ساله که وضعیتم بدتر شده. تنها چیزایی که می‌دونم اینه که بهمن‌ماه 1395 وحشتناک بود و این طرف سال هم با مرگ چستر همه‌چیز خیلی سیاه‌تر شد. همه‌چیز خیلی نوسانی و سریع توی ذهنم اتفاق میفته. شب، عروسی دوستم دعوتم. صب روی تخت، کنار نیلوفر از خواب بیدار میشم. صبحونه می‌خوریم. همچنان حالم خوبه. میام خونه. وسایلم پخش و پلا یه گوشه. لباسامو درمیارم و چیزی نمی‌پوشم. دوباره حس می‌کنم ذهنم تحت فشاره. یه حسی که انگار یه موجودی از توی سرم، از داخل وجودم، کمک می‌خواد که اون لحظه‌ی شوم رو تموم کنن. سعی می‌کنم حواسم رو پرت کنم ولی بی‌فایده‌ست. وسطای قفسه سینه‌م یجور درد و حس بدی حس می‌کنم. اونقدر همه‌چیز سیاه و منفی به‌نظر می‌رسه که دلم می‌خواد زندگی درست توی همون لحظه تموم شه. ناراحتی‌های بی‌دلیل. اشکای بی‌دلیل. بغض‌های بی‌دلیل. قرص‌هایی که توی 10 سالِ گذشته حالم رو بدتر کردن. ناراحتی از مسایلی که هیچ‌وقت وجود نداشتن و من خیلی مازوخیسم‌گونه بهشون فکر می‌کنم و اتفاقن فکر کردن بهشون لذت‌بخشه برام. قاعدتن اسم این رفتار هرچیزی هست به جز تکامل بشریت!

تنهاییِ 1 سال و نیمِ اخیر فشارِ روی من رو از هر جهت بیشتر می‌کنه. اون حس تباهیِ خاص وقتی که توی یه جمع هستم و همه سرشون توی گوشیه و دارن با یکی چت می‌کنن ولی من حتی نمی‌دونم با گوشیِ توی دستم چیکار کنم. قبل از رفتن به مهمونی جلوی آینه عکس می‌گیرن و می‌فرستن برای اونی که دوسش دارن که قربون صدقه‌شون بره -البته اگه پسر مورد نظر شعور داشته باشه که بگه خوشگل شدی، نه اینکه غر بزنه لباست بازه، دوست ندارم اینطوری بپوشی- ولی من نهایتن عکسم رو توی اینستا اپلود می‌کنم که بالاخره یه عکس هم با ظاهر آراسته داشته باشم. 

گاهی فکر می‌کنم با همه‌ی این اوصاف تا کِی دووم میارم و زنده می‌مونم؟

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶ , ۰۲:۰۳

خاطرات ما را می‌کُشند

نرگس. توی محل کار خانم میرزایی صداش می‌زدم. از اون مدل دخترا که حتی روز اول دیدار خیلی چیزا راجع به خودشون و زندگیشون می‌گن. از همون روز اول منو "دوستم"! صدا می‌زد. هفته دوم که دیدمش بهم گفت "دوستم این چند روز که ندیدمت دلم خیلی برات تنگ شده بود" و من هنگ کرده بودم! اولش خیال می‌کردم اوه! یعنی چقدر آدم خوبیه! جدی دلش برا من تنگ شده؟! بعدش کاراش چیز دیگه‌ای رو ثابت کرد. خیلی وقتا روی اعصابم بود. با صدای خیلی آروم حرف می‌زد و همیشه مجبور می‌شدم از روی میز خودمو بکشونم سمتش، و احساس کنم میز چوبی داره شکممو پاره می‌کنه، تا بشنوم چی می‌گه. پیش میومد که تا 3بار بهش می‌گفتم "چی؟ میشه یخورده بلندتر بگی؟ نمی‌شنوم!" حتی اولیایی که پشت تلفن بودن همیشه بابت صداش ازش شاکی بودن. از اون مدل آدم‌ها که می‌دونی ته دلشون راضی به خیلی چیزا نیستن ولی جلوی بقیه و حتی جلوی خودت هی نقش بازی می‌کنن.
روزای شنبه تا 2شنبه فقط صبح‌ها سرکار بود. 3شنبه تا 5شنبه رو تمام‌وقت. ساعت 4 که می‌رسیدم آموزشگاه تا منو می‌دید گوشی تلفن رو می‌ذاشت رو میز من -گاهی بهم می‌گفت تو واردتری، تو جواب بده. خیلی سعی داشت خَرم کنه- بعدشم که میومدم پشت میز می‌گفت من خیلی خسته‌م. میرم یکم دراز بکشم. و من می‌موندم و یه عالمه طراحی و کارِ اپدیت و کلی دانش‌آموز فسقلی و اولیاشون و تلفنی که هی باید زنگ بخوره. خانم میرزایی دندونای ریزی داشت. وقتی می‌خندید دو سوم چیزی که میشد دید لثه بود. قدش کوتاه بود، شاید 155. تپل بود. غبغب داشت -و ماه آخری که اونجا کار می‌کردم خیلی خوشحال بود که وزنش کم شده و غببش داره آب میشه- می‌گفت 2 سال پیش یه رژیم خارجی گرفته و حدود 20 کیلو وزن کم کرده. معمولن درد داشت. می‌گفت از همون موقع زخم معده گرفته. اون شلوار تنگ با مانتوی کوتاه می‌پوشید و اکثرن وقتی بلند می‌شد لباس روی کمرش جمع می‌شد و باسنش دیده می‌شد. ولی من چون متفاوت‌تر به نظر می‌رسیدم -و باریک و بلندتر از اون بودم- با اینکه شلوارم گشاد بود مورد مواخذه‌ی مدیر قرار می‌گرفتم. حتی بابت موهام که کج روی صورتم بود سرزنش می‌شدم.
آموزشگاهمون آیفون تصویری داشت و چون حیاطمون پشتِ درب ورودی بود بنابراین در همیشه بسته بود. اگه آیفون می‌زدن خانم میرزایی تا چند ثانیه به‌روی خودش نمیاورد. بعدش با سرعت لاک‌پشت تلاش می‌کرد تا از روی صندلی بلند شه. این کارش همیشه آزارم می‌داد. گاهی که بی‌حوصله بودم واقعن از درون حرص می‌خوردم. موقع‌هایی که سرحال بودم خودم سریع بلند می‌شدم و بهش اشاره می‌زدم یا می‌گفتم که تو بشین، من هستم. کلن آروم بود، راه رفتنش، حرف زدنش، انجام دادن کاراش، همه‌چی. گاهی خاطره تعریف می‌کرد و هی از خودش تعریف می‌کرد و منم همراهیش می‌کردم که حس بهتری پیدا کنه. می‌گفت 3 سال پیش پدرش فوت شده. کارش اینه که هر 5شنبه بره سر مزار باباش. می‌گفت از اون موقع خیلی سردش میشه و پریودش ریخته به‌هم. می‌گفت سرما باعث میشه بدنش درد بگیره. وقتی زنگ می‌زد، بابت کار آموزشگاه، یا بهم پیام می‌داد هزار بار عذرخواهی می‌کرد و این کار خیلی روی مخم می‌رفت. توی آموزشگاه هزار بار می‌پرسید که چای می‌خوری برات بیارم؟ و من منم هزار بار بهش می‌گفتم نه، چای دوست ندارم. و اون باز می‌پرسید تعارف می‌کنی؟ و من جواب می‌دادم نه. و باز می‌پرسید می‌خوای برات بیارما؟ و من مجبور می‌شدم بگم الان که گفتم نمی‌خورم. این مکالمات رو تقریبن به صورت ثابت در 3روز آخر هفته داشتیم. توی ایام مسابقه که کارمون بیشتر بود توی آموزشگاه می‌موندیم و همونجا غذا می‌خوردیم. اصرار داشت که نیمرو، عسلی و با نمک فراوان باشه، دقیقن همون مدلی که من نمی‌خورم، که در نهایت یه چیزی مابین این 2 درست کردم و اون اصلن لب نزد به غذا و کلی زیاد اومد.
ما توی آموزشگاه دمپایی می‌پوشیدیم. قانون بود، برای همه. نرگس یه دمپاییِ مشکی که کمی پاشنه داشت رو انتخاب کرده بود و می‌ذاشت یه گوشه کنار جاکفشی و بین سبد دمپایی‌ها تا کسی ازش استفاده نکنه. من واسم فرقی نداشت کدوم دمپایی رو بپوشم. زمستون که سرد بود یه مدت بافتِ قرمزم رو می‌پوشیدم. یه دمپایی قرمز هم بود که تصمیم گرفتم از ست کردنش با عینکم یخورده تنوع اینجاد کنم. هفته اول از پوشیدن دمپایی قرمز گذشت. هفته دوم که رسیدم دیدم دمپایی قرمز نیست. پیش خودم خیال کردم یکی از اولیا دمپایی رو پوشیده. رفتم بالا و دیدم پای نرگسه. دلیل این کارش رو درک نمی‌کردم! اون هیچ‌وقت دمپایی قرمز رو نمی‌پوشید و اصلن لباسی هم نداشت که بخواد با اون ست کنه. یه روز که این افکار خیلی روی مخم بود به‌صورت خیلی غیرمستقیم بحث دمپایی‌ها رو مطرح کردم و گفت اون دمپایی رو دیگه نمی‌پوشه چون کمرش رو اذیت می‌کنه. پذیرفتم، تا اینکه یه روز یکی از اولیا دمپایی قرمز رو پوشید و دیدم خانم میرزایی باز همون دمپایی مشکی پاشنه‌دار رو پوشیده. با اینکه یه جفت دمپایی مشکی، درست مدل همون قرمزه، توی سبد بود. فک نمی‌کردم کسی بخواد با دمپایی دیگران رو آزار بده یا بهشون حسادت کنه. همه اینا باعث می‌شد که کمتر ازش خوشم بیاد.
زیاد می‌رفت دکتر و آزمایش می‌داد. از یه روزی دیدم چادر می‌ذاره سرش. گفتم حتمن بابت ازدواجی، چیزیه. قبلن یه بار ازدواج کرده بود و دید پسره معتاده و دستِ بزن داره. حتی با هم زندگی نکردن و طلاق گرفتن. می‌گفت باکره‌ست. و همه‌ی این اطلاعاتی که به راحتی بهت می‌داد رو اصرار داشت که به کسی نگی! و من چندین بار بهش گفتم اگه به آدما اعتماد نداری خب رازهاتو بهشون نگو. اون اواخر که توی آموزشگاه بودم بیشتر می‌رفت دکتر. یه روز که تا سر خیابون با هم قدم زدیم دیدم خیلی ناراحته. پرسیدم چی شده؟ گفت یکی از دکترا گفته ممکنه درد معده‌م از سرطان باشه. پیش چندتا دکتر رفته بود و هرکی یه چیزی می‌گفت. شروع کرد به گریه کردن. دوست نداشتم ولی به اجبار بغلش کردم و گذاشتم که یکم آروم شه. گفت برام دعام کن، خیلی می‌ترسم. ترسش رو از توی گریه کردن و حالت چهره‌ش می‌تونستم تشخیص بدم -مث همون ترسی بود که گاهی خیال می‌کردم نکنه بیماری منم جدیه؟؟- گفتم برا اطمینان برو تهران. اگه می‌خوای از دوستم که پرستاره آدرس یه دکتر خوب رو بگیرم. قبول نکرد. خداحافظی کردیم.

چند هفته پیش همکارم بهم پیام داد توی Telegram. از خانم میرزایی پرسید که خبر دارم یا نه. متوجه شدم که باید اتفاق‌ها و خبرای بدی توی راه باشه. هی خودمو زدم به اون راه. تا اینکه در نهایت فهمیدم حال نرگس خیلی بد شده بود. دیگه سر کار نمی‌رفت. بیمارستان بستریش کردن. رفت توی کما. و نتونست طاقت بیاره. از اون روز هی یادش میفتم، نمی‌دونم چرا. حتی برای مراسمش نرفتم. می‌دونستم اگه با این حالم پاشم برم فقط خودمو نابود می‌کنم. پریروز همکارمو توی نمایشگاه پارک دیدم. می‌گفت "اون اواخر خیلی ساکت‌تر شده بود. درصد هشیاریش اومده بود پایین. خطاهاش بیشتر بود. چند باری توی آموزشگاه و خیابون حالش بد و افتاد. وقتی بیمارستان بود رفتیم عیادتش. توی کما بود. وَرم کرده بود." درنهایت نرگس میرزایی آدمی نبود که برام مهم باشه اما خب آدم به صورت ناخودآگاه به مرگ کسایی که حتی فقط 1 بار دیده و خاطره داره ازشون اهمیت میده.



دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ آدم‌ها

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶ , ۱۴:۵۴

آدم‌ها

مردم خیال می‌کنن می‌تونن وسط خیابون دلت رو برای باز هزارم بشکنن و باعث شن بارها بغض کنی. و بعدش، فردا شب!، با SMS ازت عذرخواهی کنن. اونم یه‌جور عذرخواهی که همشو بندازن گردن خودت!

تجربه نشون داده که درد و دل با بقیه هیچ فایده‌ای نداره. شما شاید در لحظه احساس کنی که آخیش! یه کسی کمی درکم کرد ولی درنهایت تصویری که ازت توی ذهنشون دارن یه بدبختِ بیچاره‌ست با کلی مشکل توی زندگیش! و هربار که بیشتر حرف می‌زنی جایگاهِ خودت رو پایین‌تر میاری براش.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۲۱ شهریور ۹۶ , ۱۲:۲۶

روراستی

خوبه که با خودت روراست باشی. با خودم روراست می‌شم و می‌بینم که چقدر دلم می‌خواد یکی توی زندگیم باشه، نزدیکم باشه، که گرمای وجودش رو احساس کنم. یکی که دوستم داشته باشه و منم دوست داشتنش رو حس کنم. چقدر احتیاج دارم که یکی حواسش بهم باشه. شدم مث دختربچه‌های لج‌بازِ مامان‌بابایی که دلشون توجه می‌خواد -شایدم ماها همیشه بچه می‌مونیم- با خودم که روراست می‌شم دلم می‌خواد صبح که چشامو باز می‌کنم پیام صبح‌بخیر ببینم یا اصلن بهتر از اون با صدای هم بیدار شیم. با خودم روراست می‌شم و می‌بینم دلم می‌خواد مثل خیلیای دیگه وقتی که تمرینم توی باشگاه تمام شد منم برم گوشیو چک کنم و یکی اونقدر حریص باشه که دلش بخواد بعد از تمرین اولین اسمی که می‌بینم اسم اون باشه و بهم بگه خسته نباشی! روراست‌تر که می‌شم می‌بینم دلم می‌خواد با شب‌بخیر و بوسه بخوابم. روراست می‌شم و می‌بینم چقدر طفلی هستم که هرچی می‌خوام مجازیه و باید سقف آرزوهامو اینجا کوتاه کنم چون نمی‌تونم با معشوقم زندگی کنم. با خودم روراستم دیگه؟ روراستم که دلم می‌خواد فانتزیامون مث هم باشه. که همو دوست داشته باشیم. روراستم با خودم. چقدر نیاز دارم که یکی باهام حرف بزنه. من!! همون آدمی که همیشه از جواب دادن تلفن و پیام‌ها فراریه! شاید همه‌ی این کارا بعد از یه مدت دلم رو بزنه ولی اینا خواسته‌ی میکرون به میکرونِ تنمه. دلم لبخندای بعد از بوسیدن رو می‌خواد...



پ.ن: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ سه‌شنبه

  • • عالمه •
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶ , ۲۲:۲۶

سه‌شنبه

درست داخل توالت بود که متوجه شدم ساعت 4 باید می‌رفتم تئاتری رو که دوستم نوازنده گیتار بیس نمایشه و الان ساعت چنده؟ 3 و نیم!! مسواک زدم. اومدم سریع آرایش کردم که اقلن شبیه مُرده‌ها نباشم. 5 دیقه به چهار از خونه راه افتادم. احتمالن 4:13 دیقه رسیدم به محل مورد نظر. خودمو آماده کرده بودم که حراست به لباسام گیر بده. شالمو از پشت گوشم درآوردم. رفتم داخل. عینک آفتابیمو بردم بالای سرم. یه چهره آشنا دیدم. کارگردان همون تئاتر موزیکالمون بود که درنهایت قضیه کنسل شد. تا خواستم رد شدم صدام زدن.
- کجا می‌خواین برین؟
+ خسته نباشین. تئاتر ببینم.
- شما باید مانتو شلوار پوشیده باشین. کسی رو با بلوز شلوار راه نمی‌دیم.
+ خب اینم مانتوعه دیگه آقا.
- لباس شما کوتاهه. ما اجازه نداریم بذاریم که برید داخل.
+ ولی آخه لباسای من هردو گشادن.
- شما دارین توجیه می‌کنین. اینجا دوربین هست و بعدش ما بازخواست می‌شیم.
یه مرد دیگه: اینجا یه مکان دولتیه و این لباس مناسب این محل نیست.
+ (درحالی که توی دلم به بالا تا پیایین دولت و کشور فحاشی می‌کنم) آخه منکه کار اداری ندارم. دارم می‌رم بخش هنری. تئاتر ببینم.
- نمیشه خانوم.
+ ولی آخه دوستم توی این کار تئاتر هست. بهش قول دادم. (می‌دونستم که با دعوا کارم راه نمیفته) میشه این دفعه استئنائن بذارید برم داخل؟
و همچنان از اون‌ها انکار و از من اصرار. دمای بدنم رفته بود بالا. احساس امنیت و آرامش نداشتم. خیس عرق بودم. تا اینکه با جمله‌ی "ما این دفعه با شما همکاری می‌کنیم. فقط سریع برید بالا و زیاد داخل محوطه نمونید" اجازه‌ی ورود دادن. تشکر کردم. سریع از پله‌ها رفتم بالا. تا چشم کار می‌کرد همه با دوستاشون اومده بودن. پرسیدم که بلیط‌فروشی کدوم سمته. سمت چپ رو نشون دادن و گفتن گه بلیطا تموم شده. تشکر کردم. رفتم سمت بلیط‌فروشی. جای سوزن‌انداختن نبود.
+ سلام آقا. خسته نباشین. یه بلیط می‌خواستم.
- بلیطا تموم شده.
به خودِ سینا زنگ زدم از اونجایی که خیلی آشنا داره شاید بتونه سفارش کنه یجوری منو راه بدن داخل. به قولم بهش فکر می‌کردم که دفعه قبل چون سرکار می‌رفتم نتونستم کارشو ببینم. الانم که اینطوری به جشنواره گند خورد. همونجا خشکم زده بود. صدای همهمه جمعیت گوشمو کر می‌کرد. کارگردان و یکی از بازیگرای تئاتر دوستِ سابقم رو دیدم که اونا هم اومدن بلیط بخرم. خوشحال شدم که اقلن یه آشنا دیدم. صحبتشون با فروشنده که تموم شد سلام کردم. کارگردان روشو سمت من برگردوند، گفت سلام. و دوباره روشو برگردوند. عجیب بود که منو نشناخته. چون یه بار همراه دوستم و بقیه بچه‌های تئاترشون و خودِ کارگردان رفتیم تئاتر و بعدش توی اینستا فالووش کردم و اونم فالوبک داد. لبخندم خشک شد. همراهشم اصلن متوجه حضورم نشد. شما فکر کن توی یه جمعی از یکی خوشت بیاد و بعدش اون اصلن تو رو نبینه. حس بدی داشتم. از اونجایی که استاد افکار مزخرفم گفتم نکنه آقای جوینده سرِ اون قضیه استوری‌هام که گفته بودم "فلانی رو بلاک کنید چون داره از عکسای شخصیم سواستفاده می‌کنه" دیدِ بدی نسبت بهم پیدا کرده؟ افکارم آزارم می‌دادن، مث همیشه. سلامش یه‌طوری بود که انگار اصلن هیچ‌وقت نمی‌شناختیم همو. احساس می‌کردم یه آدمِ نامریی‌ام بین اون همه آدم که همو می‌شناسن و با دوستاشون اومدن. سر جام ثابت بودم، تنها، و همه حرکت می‌کردن. چهره‌های آشنای بیشتری دیدم. حتی اون پسره، دوستِ دوستم، که توی یه فیلم کوتاه با هم بازی کردیم. هیچ‌کدومشون منو ندیدن. احساس تنهاییِ وحشتناکی بود. بغض داشتم. می‌تونستم مث بچه‌ای که اسباب‌بازی مورد علاقه‌ش خراب شده بشینم و گریه کنم. دیدم میسدکال دارم. زنگ زدم و صحبت کرد. آخرای مکالمه صدام می‌لرزید. زود قطع کردم که پشت تلفن گریه‌م نگیره. تمام این مدت از کنار بلیط‌فروشی جُم نخوردم. آدمای دیگه‌ای اومدن که بلیط بخرن و مث من مایوس شدن.
+ هیچ راهی نداره که بلیط بگیرم؟ روی سکوها هم نمیشه نشست؟
- سکو دیگه کجاست؟
+ پله‌ها.
- نه.
+ آخه من به دوستم که توی Soundtrack کاره قول دادم.
- باید زودتر میومدین دیگه خانوم.
+ یه مشکل واسم پیش اومد که نشد به موقع بیام. (نیازی نبود که براش توضیح بدم داشتم برا داداشم نهار آماده می‌کردم) فک نمی‌کردم این‌قدر جمعیت بیاد.
- جشنواره‌ستا خانوم.
+ سالن بزرگ خالیه؟
- آره.
+ خب چرا توی اون سالن برگزار نکردین؟ (حالا که جشنواره‌ست!)
- ...
با 25 دقیقه تاخیر درِ سالن رو باز کردن. تا جمعیت بره داخل حدود 10 دقیقه طول کشید. در رو بستن. یه عده‌ی زیادی با اینکه بلیط توی دستشون بود پشت در موندن. ظاهرن عزیزانِ ارشاد یه سری دیگه برای تماشای کار اومده بودن و صندلی‌ها رو بدون بلیط صاحب شدن. همهمه بود. مردم غر می‌زدن. اومدن که بلیطشون رو پس بدن و ناامیدانه برگردن. اعلام کردن که یه عده می‌تونن روی پله‌ها بشینن. بلیط یه دختره رو ازش خریدم. یکم خوشحال شده بودم. یه عده رفتن داخل. درست وقتی رسیدم به در، بستنش! و گفتن ظرفیت پره. بعضیا با دوستشون که داخل بود کار داشتن ولی کسی رو راه نمی‌دادن. یه پسره اومد بره داخل. نگهبانی جلوشو گرفت. اول دعوای لفظی و قلدری، بعدش دعوا. پسره قدش کوتاه بود و جثه ریزی داشت. نگهبانی یه پسر تقریبن تپل بود. یقه به یقه شدن. نگهبانی هلش داد. پسره از 3تا پله افتاد پایین. دوباره اومد که بزنن همو. چند نفر همون اول رفتن که جداشون کنن. ترجیح می‌دادم نگاهشون نکنم، ولی سخت بود چون درگیری داشت بالا می‌گرفت. حراست سر رسید. جداشون کرد. اون دختره که ازش بلیطشو خریدم بهشون گفت این پسره الان رفت ولی با ماجرای بلیط و این دعوا اگه بره پیش خبرگزاریا خیلی بد میشه براتون.
چندبار دیگه پرسیدم که میشه رفت داخل یا نه. حتی حاضرم سرپا بمونم. مث قبل گفتن نه. جا نیست. یه پسری اومد که عکاس بود. کارتش رو نشون داد. باید برای افتتاح جشنواره عکس می‌گرفت. گذاشتن که بره داخل. یه‌جور حس تحقیر بود برام. منتظر موندم تا فروشنده سیگارشو بکشه و برگرده تا بلیط رو پس بدم. اگه بلیطا رو پیش‌فروش کرده بودن این اتفاق‌ها نمیفتاد.
- کی می‌خواست بلیطش رو پس بده؟
+ من.
- شما که اصلن بلیط نخریدین خانوم!
+ بلیطو از اون خانوم عینکی خریدم که راجع به خبرگزاری‌ها  صحبت کرد.
- -با اکراه- باشه.
+ می‌خواید برم پیداش کنم خودش بهتون بگه!؟
- نه دیگه، میگید که خریدید.
یکی نبود بگه اگه نخریدم پس بلیطو از کجا آوردم!!
ناامیدانه و خسته از این همه کشمکش و تلاسِ بیهوده از پله‌ها اومدم پایین. از حراست تشکر کردم. معلوم بود از اون آدمای عوضی نیست. عینکم رو برگردوندم روی صورتم و از در رفتم بیرون.

  • • عالمه •
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶ , ۱۳:۱۷

شنبه‌ی طوفانی

رفته بودم که صورتمو وکس کنم. جاهای دیگه هم کار داشتم واسه همین نمی‌شد که با دوچرخه برم. پارکینگ دوچرخه که نداریم. ول کردن دوچرخه کنار خیابون هم مساویه با ندیدن دوچرخه مورد نظر برای ابد! هندزفری توی گوشام بود و اگه اشتباه نکنم داشتم London Grammar گوش می‌دادم. مثل همیشه توی عالم خیالپردازیام بودم. یهو یه ماشین با سرعت نسبتن زیاد یه متر جلوتر از من استاد. سرمو گرفتم بالا. ون گشت‌ارشاد بود. با چهره‌ای که خونسرد بود و قلبی که ضربانش داشت می‌رفت روی هزار رفتم اون سمت خیابون. اومده بودن 2تا دختر نوجوونی که موهاشون از پشت شال بیرون بود رو بگیرن. چند متر قدم زدم. یه پسره از توی مشاور املاک با استرس سعی داشت که با دستا و حالت صورتش منو متوجه کنه که اون طرف رو نگاه کن! گشت‌ارشاد! فرار کن! منم شلوار جین گشاد کوتاه و تونیک کوتاه‌ترم رو پوشیده بودم. پشت سرم رو نگاه کردم گفتم شاید اصلن همین نزدیکیان که پسره اینقدر مضطرب بود. به راهم ادامه دادم. سه‌راه رو دور زدن و برگشتن. خودمو آماده کرده بودم که بدووم. یکی از همون چادریاشون با عجله از ماشین پیاده شد و رفت سمت 2تا دختر دیگه‌ای که سمت چپ من سر خیابون به فاصله یه متری ازم بودن. می‌خواستم بهشون بگم فرار کنین ولی زبونم نمی‌پرخید. بدنم کاملن سِر شده بود. دخترا احتمالن دوییدن. ون رو دیدم که با سرعت رفت توی خیابون بغلی. من همچنان قدم می‌زدم. ظاهرم خونسرد بود ولی بدنم حسی نداشت. رفتم اون سمت خیابون که سوار تاکسی شم. از دور دیدم که بازم گشت داره میاد!! رفتم توی یه خیابون دیگه تا از بین محل مسکونی رد شم. یه خیابون بعدتر اومدم بیرون و سوار تاکسی شدم. حس عجیبی بود. توی تاکسی نشسته بودم و به درختا و آسمون نگاه می‌کردم و هندزفری توی گوشم. حس آزادی بود! حس راحت بودن.

همیشه جز اونایی بودم که اگه بهم می‌گفتن "گشت‌ارشاد داره میاد!!!" با خودم می‌گفتم خب چیکار کنم الان؟! با من که کاری ندارن اما با افتضاح 2 سال پیش _عجیبه که یادم نیست درباره‌ش توی وبلاگ نوشتم یا نه_ و با توجه به اینکه این روزا استرسی‌تر از قبلم، وقتی ون گشت رو می‌بینم یک آن در خودم فرو می‌ریزم. مسخره اینه که مرتکب هیچ جرمی نشدم ولی بیشتر از یه مجرم احساس ترس بهم دست میده.

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۶ , ۱۲:۰۵

همون استادی که 90درصد دانشجوها ازش متنفرن

از یه جایی به بعد آدم باید به خودش بیاد و کون گشادش رو تکون بده. کاش می‌شد هر روز دکتر خادم، استاد زبانشناسی دانشگاهمون، رو ببینم بلکه حرفاش جرقه باشه تا رو به جلو حرکت کنم. حاضرم برای بار ششم توی کلاساش بشینم و مطالب تکراری که بیشترشون رو یاد نگرفتم رو گوش کنم فقط به‌خاطر حرفای لابلای درس دادنش که یهو به خودت میگی وای دختر! چقدر از زندگی عقبم!! 

  • • عالمه •
  • سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۶ , ۰۱:۰۳

اول توی خوابم، حالا توی واقعیت

احتمالن دیشب بود که به این فکر می‌کردم خیلی وقته که دیگه بهش فکر نکردم! ساعت 2بعدازظهر اینستا رو چک کردم و دیدم استوری گذاشته. با دوست‌دخترش، کنار رودخونه. تولدش رو تبریک گفت. چند ثانیه به عکس خیره شدم. بعدش لبخند زدم. با خودم گفتم "نگا آخه شیرین‌بازیاشو؟ ببین کیو از دست دادی دختر!". حس غم و شادیم با هم قاطی شده بود. آهنگ I Would وان‌دیرکشن توی ذهنم پخش شد. "?Would he touch you ... like I would" _که البته قطعن به جای He من She در نظر می‌گیرم_ و یه لحظه به خودم اومدم و یاد همه Insecurityهام افتادم. به خودم گفتم نه! احتمالن اون دختره باید خیلی بهتر از تو باشه. یه دختر آروم و خوش‌اخلاق که مث من به فنا نرفته توی زندگیش. حتی به این فکر کردم که توی تخت چطور می‌تونه باشه برات؟ یاد مامان افتادم که عامل بخش بزرگی از ویژگی‌های منفی منه. "خب حالا کاریه که شده. از اینجا به بعدش رو اوکی کن".

"می‌دونی، اون طرز ایستادنت کنارش، طرز نگاه کردنت بهش، لبخند دختره. من می‌تونستم جای اون دختره باشم همون 2سال و نیم پیش. حتی از توی عکس هم می‌تونم گرمات رو احساس کنم. حتی بوی عرق روی تیشرتت رو یادمه اون شبی که توی ماشین لباس آستین‌بلندت رو درآوردی. چرا اینقدر یادم مونده همه‌چی رو..."



پ.ن1: ممنون میشم در نقش مشاور ظاهر نشید. نیازی به راهنمایی و توصیه‌هاتون ندارم. همشونو خودم از برم.

پ.ن2: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ باریکه‌ی نور

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۱۲ شهریور ۹۶ , ۱۶:۵۵
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه