۳۲ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

از مشکلات زندگی کردن با خانواده

سخت است! سخت است جایی زندگی کنی که برای بیرون رفتن از اتاقت مجبور باشی شلوار بپوشی!!!!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۱ خرداد ۹۵ , ۱۷:۳۹

باور کنید نمیشود!

روی تختم دراز کشیده ام. مدادرنگی های پلی کروم و مارکرهای جدیدم به همراه پاک کن سمت راستم هستند و نقاشی جغدی که 6 ماه پیش کشیدم اما رنگش نکردم را رنگ میکنم. سعی میکنم غرق عشق بازی مدادرنگی های خوشرنگم شوم. سعی میکنم از موسیقی لذت ببرم. سعی میکنم نسبت به حرکت عضله های ساعد دست چپم که بی اراده است بی تفاوت باشم. سعی میکنم به خاطرات و هیچکسی فکر نکنم. اما نمیشود! هربار که تلاش میکنم بعد از چند ثانیه شکست میخورم!!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۱ خرداد ۹۵ , ۱۷:۲۵

زندگی عجیب من

عجیب است! اینکه در این حال و هوای بارانی و سرد و تاریک دوست پسر سابقت بعد از 9 ماه بی خبری کامل از هم تو را در ایستگرم فالو کند، عکس هایت را لایک کند، عکس یک مدل دختر فیتنس کار را برایت دایرکت کند و بگوید سیکس پک هایش تو را به یاد او انداخته عجیب است! اینکه الان دوست دختر دارد و به تو میگوید دلش برایت تنگ شده و هروقت برگردد رشت مایل است تو را ببیند عجیب است! اینکه هنوز عکس های مشترکتان را دارد و دوست دخترش هم آن عکس ها را دیده و به دوست دخترش هم گفته که دلش برایت تنگ شده عجیب است! اینکه میگوید تو هنوز دوست داشتنی ترین هستی، مثل همیشه، مثل اوایل هم عجیب است! اما عجیب ترین این است که با این حرفش ناگهان سیل چشمانت جاری میشود و اگر دلیلش را از تو بپرسند قطعا اسکار «احمقانه ترین و بی ربط ترین» دلیلی که تا به حال وجود داشته است را تقدیمت میکنند!!!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۱ خرداد ۹۵ , ۰۱:۵۸

باید وبلاگم در آغوش بگیرم و نوازشش کنم

اکثر ما از دوربین برای ثبت لحظات شیرین و دوست داشتنی زندگیمان استفاده میکنیم. امروز که به عکس های اینستگرمم نگاه می انداختم از خودم آمدم بیرون و خودم را یک غریبه در نظر گرفتم که برای اولین بار از این صفحه دیدن میکند. همه چیز خوب بود! هیچ مشکلی نبود! به نظر میرسید صاحب اکانت یک آدم با ذوق هنری و دختری بی پروا باشد و با توجه به ویدیوهایی که اپلود کرده خیلی هم خوشحال و سرحال به نظر میرسید. برگشتم به خودم. دلم برای وبلاگم سوخت!! همه ی ناراحتی ها و غم هایم را اینجا مینویسم! چقدر عالمه ی وبلاگ و عالمه ی اینستگرم با هم فرق دارند! عالمه ی اینستگرم حتی اگر در اشک هایش درحال غرق شدن هم باشد هیچ وقت از کپشن های «چُسناله ای» استفاده نمیکند!! عالمه ی اینستگرم خیلی صحبت نمیکند و معمولا لبخند به لب دارد. این از همان پارادوکس های زندگی من است! هردوی آن ها من هستم! هرکدام بخشی از من هستند. اینستگرم همان لبخندها، خنده ها و شوخی های همیشگی من است که همه چیز را پنهان میکنند و وبلاگ همان واقعیت زندگی من است. این دو یک من را تشکیل میدهند!

  • • عالمه •
  • دوشنبه ۳۱ خرداد ۹۵ , ۰۱:۲۷

جهنم چطور جاییست؟

به جهنم اعتقاد داری؟

آره! جهنم اون اتاق در بسته ایه که یه دختر با تیشرت سرمه ای بلندش خودش رو روی تختش با روتختی قرمز مچاله کرده و روی بالش مشکی رنگش اشک میریزه اما اشکای بلوریش تموم نمیشن! تو چی، تو به جهنم اعتقاد داری؟

من خب نه اما راستش این جایی که گفتی خیلی ترسناکه، واقعا جهنمهیه برا خودش!!!

  • • عالمه •
  • يكشنبه ۳۰ خرداد ۹۵ , ۰۹:۱۰

ورژن جدید دیوانگی

اینکه فیلم The Fault In Our Stars را پلی کنی، قسمت های غمگینش را گلچین کنی و با خیال راحت زار زار گریه کنی هم در نوع خودش دیوانگی محسوب میشود!


پ.ن: «اشکش دم مشکش است» واقعی را احساس کنید!!!

  • • عالمه •
  • شنبه ۲۹ خرداد ۹۵ , ۲۳:۴۵

هنوز یک جای کار دانشمندان میلنگد!

بشر با این حجم از خلاقیت و سوال های بی جوابش و دنیایی که هر روز اختراع جدیدی را به نمایش میگذارد قابل تحسین هستند اما چه فایده؟! کدامیک از این اختراعات مرحمی بر دل های ما بودند؟! ایکاش مثلا قرص رفع دلتنگی داشتیم! قرص را میخوردیم و برای چند ساعت هم که شده دلتنگ نمیبودیم! یا اصلا ساعتی، مثلا هر 8 ساعت یک عدد و اگر شدتش بیشتر بود هر 6 ساعت 2تا، میخوردیم. خیلی خوب میشد مگر نه؟! یا مثلا قرص رفع تنهایی داشتیم! یا مثلا یک جور بمبی اختراع میکردند که منفجر میشد و یکهو یک آدمی که دوستت دارد و دوستش داری رو به رویت ظاهر میشد و دیگر در تنهایی محض و با فکر آغوش گرم نمیخوابیدی! واقعا چرا هیچکس نمیخواهد برای دل آدم ها چیزی اختراع کند، هان؟؟!

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۹۵ , ۲۰:۴۹

غمگین ترین سکانس های دیروز و امروزم

غروب خورشید و نور بی رقمش که از پشت شیشه ی تاکسی قدیمی به صورتم میتابید...
پایان آهنگ همایون جان و بستن پنجره ی اتاقم و دست کشیدن از تماشای آسمان ابری...


پ.ن: هردو تقریبا در همین ساعت و دقیقه رخ دادند!!!

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۹۵ , ۲۰:۲۳

مهر سکوت برای تو عزیز دلبندم

دخترک به شدت درونگرا بود. لبهایش به زور برای حرف زدن باز میشد. دخترک تغییر کرد؛ خواست که تغییر کند. راحت تر حرف میزد. راحت درباره ی زندگی اش صحبت میکرد. دخترک حرف زد اما حرفِ زیادی نه. اصلا شاید هم گاهی در زمان نامناسب حرف زد؟ دخترک حرف زد و برچسب خورد! دخترک حرف زد و قضاوتش کردند! دخترک فقط «خودش» بود و ندانست که برایش اسم انتخاب کرده اند! دخترک درد دل کرد، حرف زد و مورد ترحم واقع شد!!! این آخری غیرقابل بخشش ترین و منزجرانه ترینش بود! دخترک دیگر حرف نخواهد زد!!!

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۹۵ , ۰۱:۲۸

فلسفه ی پول

پول آمده تا خرج شود! اصلا راز هستی اش خرج شدن است!! چرا باید ته حسابم پول باشد و به نداشته هایم فکر کنم؟! پس برای چه کارت عابر بانک گرفتم؟! اصلا گیریم دو روز دیگر مُردم، آنوقت تکلیف پول هایم چه میشود؟! خب باید تا زنده هستم خرجشان کنم!! باید خرجشان کنم و با خوشحالی در خیابان قدم بزنم و وقتی رسیدم خانه خریدهایم را روی تخت وِلو کنم و همانطور که در این هوای شرجی عرق کرده ام و هنوز لباسم را هم عوض نکرده ام تک تک خریدهایم را برانداز کنم و آن ها را تست کنم و از اینکه چیزهای جدیدی وارد زندگی ام شده هی ذوق کنم، ذوق کنم و باز هم ذوق کنم!!!

  • • عالمه •
  • پنجشنبه ۲۷ خرداد ۹۵ , ۰۱:۱۳
مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.
پیوندهای روزانه